تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
از حضرت امام جعفرصادق (ع) روایت شده که زنی را نزد عمر آوردند که پیرمردی با او ازدواج کرده بود. آن پیرمرد چون به روی زن افتاد و خواست با او نزدیکی کند، در همان حال روی شکم زن مرد. آن زن بعد از نه ماه پسری به دنیا آورد. پیرمرد از زن دیگرش نیز فرزندانی داشت. برادرهای پدری طفل نزد عمر آمدند و گفتند: این زن پسر را از زنا به دنیا آورده است و بر این امر شهادت دادند. عمر حکم کرد که زن را سنگسار کنند، در این وقت امیرالمومنین (ع) بر او گذر کرد و فرمود: قضیه چیست؟
ماجرا را برای آن حضرت تعریف کردند. حضرت فرمود: ایا زن به شما می گوید که چه روزی پیر مرد با او ازدواج کرده و چه روزی و چگونه با او همبستر شده است؟
گفتند: بلی!
فرمود: این زن را برگردانید. چون فردا شد، حضرت دستور داد که چند بچه هم سن و سال او حاضر کردند، آنها را به بازی مشغول کرد، چون گرم بازی شدند، به آنها فرمود: بنشینید. وقتی نشستند به آنها گفت: بلند شوید. همه کودکان با چالاکی از جای خود بلند شدند، ولی فرزند آن زن هر دو دست خود را به زمین گذاشت و با زحمت از زمین برخاست. پس حضرت (ع) از میراث آن پیرمرد به آن طفل داد و دامن زن را از زنا مُبری دانست و بر آنهایی که به زن نسبت زنا داده بودند، حد مفتری(افترازننده) جاری کرد.
عمر گفت: یا اباالحسن! از کجا دانستی که این فرزند از آن پیرمرد است؟
حضرت (ع) فرمود: هنگامی که کودکان از جای خود برخاستند به جایی تکیه نکردند، ولی این کودک هنگامی که خواست از زمین بلند شود به هر دو دست خود تکیه کرد از اینجا متوجه شدم که فرزند، پسر همان پیرمرد است.



اسلایدر