وقتی سخنانش به پایان رسید، دستور داد تا ابن ملجم را حاضر کردند و فرمود: چه چیز تو را بر آن داشت تا امیرالمومنین (ع) را شهید کردی و شکافی به این بزرگی در دین انداختی؟
گفت: من با خدا عهد کردم و بر گردن نهادم که پدر تو را به قتل رسانم و ناچار به عهد خویش وفا کردم. اکنون اگر میخواهی مرا امان ده تا به جانب شام روم و معاویه را به قتل رسانم و تو را از شر او آسوده کنم و باز نزد تو برگردم. آن گاه اگر خواستی مرا می کشی و اگر خواستیمی بخشی.
امام حسن (ع) فرمود: هیهات! یه خدا قسم! آب سرد نیاشامی تا روح تو به آتش دوزخ ملحق شود. پس آن حضرت، بر طبق وصیت امیرالمومنین (ع)، این ملجم را با یک ضربه شمشیر به جهنم فرستاد.
و به روایت دیگر حکم کرد که گردن او را بزنند، و ام الهیثم، دختر اسود نخعی خواست تا جسدش را به او سپردند؛ سپس آتشی روشن کرد و آن جسد پلید را در آتش سوزاند.
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
هنگامی که حضرت امام حسن (ع) جسد مبارک پدر را در زمین نجف به خاک سپرد و به کوفه برگشت، در میان شیعیان علی (ع) از منبر بالا رفت و خواست که خطبه قرائت کند، اشک چشم و طغیان گریه گلوی مبارکش را فشار داد و نگذاشت که سخن بگوید. لحظاتی بر بالای منبر نشست تا آرام گرفت؛ سپس بلند شد و خطبه ای در کمال فصاحت و بلاغت قرائت نمودکه خلاصه آن کلمات، بعد از ستایش و سپاس یزدان پاک، چنین است: حمد خداوند را که خلافت را بر ما اهل بیت نیکو کرد؛ مصیبت رسول خدا (ص) و مصیبت امیرالمومنین (ع) در شرق و غرب عالم اثر کرد، به خدا قسم! امیرالمومنین (ع) درهم و دیناری بعد از خود نگذاشت، مگر چهارصد درهم، که قصد داشت با آن مبلغ، خادمی برای خانواده اش خریداری کند. همانا جدم، رسول خدا (ص) به من گفت که دوازده تن از اهل بیت او مالک خلافت و امت هستند و هیچ یک از ما نمی میرد، مگر آنکه کشته یا مسموم می شود.
