تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
راحله توي خونه نشسته بود و براي تماس دوست پسرش باربد بیقراري میکرد . راحله تازه 14 ساله شده بود و 3
ماه پیش در راه مدرسه با باربد آشنا شده بود ، باربد از اون تیپ پسرهایی بود که به راحتی میتونست دل دخترها
رو اسیر خودش کنه ، پسري خوش تیپ و چرب زبون که توي این مدت کم تونسته بود همه چیز راحله بشه و
روي تخت پادشاهیه قلبش حکمفرمایی کنه .راحله چیز زیادي در مورد باربد نمیدونست ، راحله شیفته ظاهر
زیبا و حرفهاي دل نشین باربد شده بود ، براي راحله خیلی زود بود که وارد این بازیهاي عشقی بشه ، اما او فقط
و فقط به باربد فکر میکرد .
راحله از اون دخترهاي رمانتیک و عاشق پیشه بود ، از اون دخترهایی که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر
عشق و محبتی که میخواست باشه و از طرف هر کسی اعمال بشه .
باربد قولهاي زیادي به راحله داده بود ، از جمله قول ازدواج . راحله به روزي فکر میکرد که با لباس عروسی در
کنار باربد ایستاده بود و دست در دست او به روي تمام دخترانی که با نگاهی پر از حسد به او خیره شده بودند ،
می خندید .
صداي زنگ تلفن رشته افکار راحله رو پاره کرد . راحله سریع از جا بلند شد و به سمت تلفن خیز گرفت و قبل
از اینکه بذاره کس دیگه اي گوشی رو برداره ، گوشی رو برداشت و سلام کرد و بعد این سلام گرم باربد بود
که به پیشواز سلامش اومد .
راحله نگاهی به اطرافش کرد و وقتی مطمئن شد کسی کنارش نیست به آرومی گفت : خوبی عزیزم ، چرا
اینقدر دیر زنگ زدي ، میدونی من از کی منتظرت بودم ، فکر نکردي نگرانت بشم .
باربد : الهی من بمیرم براي اون دل مهربونت که نگران من شده بود ، شیرینم من به خدا قصد نگران کردنتو
نداشتم ، فقط یه کاري برام پیش اومد که نتونستم زودتر زنگ بزنم .
راحله : خدا نکنه تو برام بمیري ، تو دعا کن من برات بمیرم ، باربد به خدا اگه یه کم دیرتر زنگ زده بودي من
مرده بودم ، آخه عزیزم من به شنیدن حرفهاي قشنگت عادت کردم .
باربد : من هم به شنیدن صداي قشنگت عادت کردم ، باور کن وقتی صداتو میشنوم همه غم و غصه هام
فراموشم میشه .
راحله : من نباشم که تو غم و غصه داشته باشی ، عزیزم
باربد : راحله نبودن تو بزرگترین غصه براي منه و بودنت بزرگترین خوشبختی .. خب عزیزم چی کار میکردي ؟
راحله : منتظر تماس تو بودم ، فبلشم داشتم تکالیف مدرسه رو انجام میدادم .
باربد : خوبه . خب با درسات چی کار میکنی ، برات سخت که نیستن .
راحله : نه ، اونا سخت نیستن ، فقط انتظار برام سخته ، انتظار دیدن تو ، انتظار شنیدن حرفهاي قشنگت ، باربد
باور کن وقتی از تو براي بقیه بچه هاي مدرسه حرف میزنم ، اتیش حسادتو توي چشمهاي همشون میبینم ،
مخصوصا اون جمیله که یکسره تو گوشم میخونه این دوستیها آخر و عاقبت نداره و آخرش سرت به سنگ
میخوره ، من که میدونم این حرفها رو براي چی میزنه ، اون فقط به من و عشق من نسبت به تو حسودیش میشه .
باربد : آره ، صد در صد اون به تو حسودیش میشه ، اصلا اگه از من میشنوي بهتره دورشو خط بکشی و دیگه
باهاش حرف نزنی ، چون نمیخوام با حرفهاي مسخره اش تو رو ازم بگیره .
راحله : باربد مطمئن باش هیچکی نمیتونه تو رو ازم بگیره ، حتی خدا .
باربد : من میخوام به همه دنیا ثابت کنم که دوستیهاي خیابونی همشون آخرش جدایی نیست ، من با تو ازدواج
میکنم و تو رو خوشبخترین زن روي زمین میکنم تا به همه ثایت بشه .
راحله : من هم توي این راه از هیچ کوششی دریغ نمیکنم ، باربد من فقط کنار تو احساس خوشبختی میکنم .
( ناگهان صدایی در گوشی میپیچه ) .
باربد : این صداي چی بود ؟
راحله : نمیدونم ، تو میگی صداي چی بود ؟
باربد : نمیدونم ، ولی فکر کنم یکی داشت به حرفهاي ما گوش میداد .
ناگهان عرق سردي بر تن راحله نشست .
راحله با ترس : یعنی کی ؟
باربد : نمیدونم ، ولی هر کی بوده باید از خونه شما بوده باشه ، چون من توي خونه تنهام .
ناگهان راحله پدرشو مقابل خودش دید که با نگاهی پر از خشم و عصبانیت به او خیره شده بود و از شدت
عصبانیت رگهاي گردنش بالا زده بود . راحله خشکش زده بود و هاج و واج مونده بود . پدرش به سمتش خم
شد و گوشی تلفن رو از دشتش گرفت و بعد سیلی محکمی پاي گوش راحله خوابوند . قدرت سیلی به قدري
بود که راحله به طرفی پرتاب شد و صداي سیلی در گوشی پیچید و باربد شنید .
باربد هر چی الو گفت فایده اي نکرد و با ناامیدي گوشی رو سرجایش گذاشت .
پدر راحله به سمت راحله رفت و موهاي بلند و مواجش رو در دست گرفت و راحله رو از زمین بلند کرد و بعد
با تمام وجود سر راحله داد کشید که : دختره بی چشم و رو ، چشم من روشن حالا دیگه میشینی با پسرهاي
غریبه دل میدي و قلوه میگیري ، هااااا ، فکر کردي من میزارم تو این خونه از این غلطا بکنی ، این قدر میزنمت
که دیگه هوس عشق بازي از سرت بپره ، دختره بی آبرو و هرزه .
هنوز حرف پدر تموم نشده بود که مشتی محکم بر دهان ظریف راحله فرود امد و اونو غرق خون کرد و بعد از
اون ضربات پیاپی کمربند بود که بر پشت و پهلوهاي راحله فرود می آمد .
عشق از راحله موجودي سرسخت و شکست ناپذیر ساخته بود به نحوي که در زیر بدترین تنبیه هاي پدرش هم
قطره اي اشک نریخت .راحله میدونست داره براي هدفی بزرگ تنبیه میشه ، راحله با جون و دل حاضر بود در
راه باربدش تمام این کتک ها و فحش ها رو به جون بخره .
تمام بدن راحله سیاه و کبود شده بود و خون از دهان و بینی اش جاري بود . اما دو دیده اش خشک بود و قطره
اي اشک روي گونه هاش ننشسته بود . پدر بعد از اینکه حسابی راحله رو به باد کتک گرفت ، کمر بندو به
زمین انداخت و خودشو روي مبل انداخت و با نعره گفت : دفعه آخري باشه که میبینم با پسر غریبه صحبت
میکنی ، به خداوندیه خدا قسم اگه یه بار دیگه ببینم با پسرها زد و بند داري ، سرتو میزارم لبه باغچه و گوش تا
گوش میبرم ... فهمیدي...ي .
راحله نایی براي صحبت کردن نداشت ، او فقط تمام تنفرش رو در نگاهش جمع کرده بود و به پدرش خیره
شده بود .
مادر راحله غرولند کان جلو اومد و بعد از اینکه از پدر راحله دفاع کرد با پرخاش به دخترش گفت : حالا برو
گمشو تو اتاقت که دیگه نمیخوام ببینمت ، دختره بی چشم و رو ، میدونی اگه همسایه ها بفهمن چی پشت
سرمون میگن ، واي خدا به دور سه تا دختر بزرگ کردم یکی از یکی دسته گلتر ، حالا این آخري باید
اینجوري بشه ، به خدا نمیدونم چه گناهی کردم که خدا تو رو گذاشت تو دامنم . راحله اگه دوباره بفهمم تلفن
خونه رو به پسرها دادي و باهاشون سر وسر داري ، میدم بابات اینقدر بزنت تا بمیري . حالا پاشو برو تو اتاقت .
راحله با غروري شکسته و قلبی محزون ، بازحمت از جا بلند شد و کشون کشون به اتاقش رفت و در رو پشت
سرش بست . راحله روي تخت نشست و زانوهاشو در بغل گرفت وسرشو به روي زانو گذاشت و بعد آروم
آروم صورت معصومش غرق اشک شد .
راحله اون شب تا صبح نتونست بخوابه ، تموم تنش درد میکرد و غرورش جریحه دار شده بود .
بالاخره صبح شد و راحله خودشو براي رفتن به مدرسه آماده کرد .
راحله از اتاقش بیرون اومد و خواست بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه بیرون بیاد که ناگهان صداي پدرش
اوتو سر جا میخکوب کرد .
پدر : داري مدرسه میري ؟
راحله بدون اینکه روشو به طرف پدرش بکنه گفت : بله .
پدر : فقط یادت باشه از این به بعد مثه سایه هر جا بري دنبالت میام ، به خدا اگه ببینم به جاي مدرسه جاي دیگه
اي میري ، یا بعد از مدرسه میري با دوستات دنبال الواتی ، دیگه نمیذارم هیچ وقت مدرسه بري ، حالا زود از
جلوي چشمام دور شو .
راحله بدون خداحافظی از خونه بیرون آمد و به مدرسه رفت .
زنگ آخر به صدا در آمد و راحله همراه دوستانش از مدرسه خارج شد ، که ناگهان چشمش به باربد افتاد . با
دیدن باربد دل راحله به لرزه افتاد ، لرزه نه از ترس بلکه از شور عشق . راحله خواست دوان دوان خودشو به
باربد برسونه ،که ناگهان یاد حرفهاي پدرش افتاد ، راحله ترسید ، ترسید که نکنه پدرش از دور هواشو داشته
باشه ، براي همین چندبار به این طرف و اون طرف نگاه کرد و وقتی مطمثن شد خبري از پدرش نیست ، سریع
خودشو به باربد رسوند .
راحله با بغض سلام کرد .
باربد : سلام عزیزم ... راحله دیشب چه اتفاقی افتاد ؟
راحله لحظه اي مکث کرد و گفت : پدرم .. پدرم همه چی رو فهمید ، اون همه حرفامونو شنید .
باربد : راست میگی ؟ ... پس اون صدا ماله ...
راحله : آره .
باربد : خب عکس العمل پدرت چی بود ؟
راحله : میخواستی چی باشه ... تا میخوردم منو زد . باور کن دیشب ار درد خوابم نبرد .
باربد : الهی من برات بمیرم که به خاطر من این همه کتک خوردي . راحله به خدا از نگاه کردن توي
چشمات خجالت میکشم .
راحله : پدرم گفته دیگه حق ندارم با تو رابطه داشته باشم ، گفته از این به بعد مثل سایه دنبالم میکنه .
باربد : پدرت بیخود کرده ، مگه میذارم به همین راحتی تو رو ازم بگیره ، راحله زندگیم با بودن توگره خورده
، راحله اگه تو رو ازم بگیرن من میمیرم .
راحله : منم همین طور ، باربد من نمیخوام از تو جدا بشم ، نمیخوام تو رو ازم بگیرن ، باربد میگی چی کار
کنم؟
باربد کمی فکر کرد و گفت : راحله یک راه هست ، اما نمیدونم تو قبول میکنی یا نه ؟
راحله : چه راهی ؟
باربد : فرار از خونه .. راحله تو از خونه فرار کن و بیا پیش من ، من و تو با هم ازدواج میکنیم و براي همیشه در
کنار هم میمونیم ، این جوري دیگه هیچ کس نمیتونه مارو از هم جدا کنه .. راحله این تنها راه زنده نگه داشتن
عشقمونه .
راحله باشنیدن پیشنهاد باربد به فکر فرو رفت ، فرار از خونه ... چیزي که تا حالا حتی فکرشو نکرده بود .
باربد : تو به حرفهاي پدرت فکر کن ، به کتکهایی که بهت زده ، راحله خوشبختیه تو در فرار از خونه ست ،
راحله به من اعتماد کن ، قول میدم خوشبختت کنم .
راحله : نمیدونم .. نمیدونم چی بگم ، باربد من تو رو به اندازه همه دنیا دوست دارم ، حاضرم به خاطت هر
کاري بکنم ، اما فرار از خونه ....
باربد به میان حرف راحله اومد و گفت : مگه تو منو دوست نداري ، مگه نمیگی حاضري به خاطرم هر کاري
بکنی .
راحه : خب آره .
باربد : خب من میگم از خونه فرار کن ، راحله به روزهایی فکر کن که با بوسیدن همدیگه شروع میشه ، به
شبهایی فکر کن که با هم و در کنار همدیگه به صبح میرسونیمشون ، به دنیاي قشنگی که در پیش داریم ،
راحله من نمیذارم از کاري که میکنی پشیمون بشی ، راحله تنها راه خوشبختیمون فرار تو از خونه ست ، راحله .
راحله تحت تاثیر حرفهاي قشنگ باربد قرار گرفته بود ، از طرفی هر وقت یاد کتکهایی که دیشب از پدرش
خورده بود می افتاد ، بیشتر به فرار از خونه ترغیب میشد . راحله مسخ حرفهاي باربد شده بود ، مسخ عشق اتشین
و صفا و صمیمیت باربد، عشق چشمهاي راحله رو کور کرده بود ، مغزشو از کار انداخته بود و نمیگذاشت
درست تصمیم بگیره .
باربد : عزیزم من منتظرم ، منتظر جوابت . راحله آیندمون به جواب تو بستگی داره ، راحله من بدون تو میمیرم ،
راحله به من رحم کن ، راحله ، نذار پدرت عشق مارو از بین ببره ، راحله پدرت سد عشق ماست ، راحله این
سد رو بشکن و عشقمونو از پشتش آزاد کن ... آره راحله سد رو بشکن .
راحله دیگه نتونست جلوي افسون چشمهاي باربد طاقت بیاره و گفت : باشه عزیزم ، من به خاطر تو از خونه فرار
میکنم ، تا بهت ثابت بشه از هیچ کاري براي زنده نگهداشتن عشقمون دریغ نمیکنم . من این سد رو میشکنم و
عشقمونو از پشتش آزاد میکنم ... باربد حالا باید چی کار کنم ؟
برق خوشحالی در چشمان باربد نشست .
باربد : ممنونم راحله . واقعا تو بهترین هدیه خدا براي من بودي . واقعا نمیدونم باید در مقابل این همه احساس
پاکت چی کار کنم ... عزیزم تو کاري نمیخواد بکنی . فقط فردا صبح وسایلتو جمع کن و توي کیف مدرست
بذار و به جاي مدرسه بیا به آدرسی که بهت میدم . بعدشم دیگه هیچ وقت به اون خونه برنمیگردي تا خونوادت
بفهمن چه جواهري رو از دست دادن .
باربد روي تکه کاغذي ، آدرس مورد نظرشو نوشت و به راحله داد و بعد از هم خداحافظی کردند . راحله به
خونه برگشت و یکراست به اتاقش رفت . راحله تصمیم عجولانه اي گرفته بود . او نمیدونست بعد از فرار چه
حوادثی در انتظارشه . راحله فقط به باربد فکر میکرد و قولهایی که به یکدیگر داده بودند . باربد به راحله قول
داده بود که خوشبخت ترین زن روي زمینش میکنه . پس جاي نگرانی اي براي راحله نبود ، راحله خوشبختیه
واقعی رو در نزدیکیه خودش میدید .
اون روز گذشت و صبح روز بعد راحله وسایل مورد نیازش مثل شناسنامه و غیره رو داخل کوله پشتیش گذاشت
. راحله بعد از اینکه نگاه سیري به اتاقش انداخت ، از اتاق بیرون آمد و به هواي مدرسه از خونه بیرون زد .
دلشوره اي عجیب بر دل راحله افتاده بود . پاهایش میلرزید و سرگیجه داشت ، براي یک لحظه از فرار پشیمون
شد ، اما وقتی یاد حرفهاي شیرین باربد و کتکهاي سخت پدرش افتاد ، دست از پشیمونی برداشت و با سینه اي
ستبر به سمت تنها عشقش باربد رفت . راحله به باربد که کنار خیابون منتظرش بود رسید و سلام کرد .
راحله : عزیزم زیاد که منتظرم نشدي ؟
باربد : هیچی براي من قشنگ تر از انتظار براي تو نیست . .. عزیزم دیگه فکراتو کردي ، پشیمون نمیشی ؟
راحله مسیر نگاهشو از باربد دزدید و به زمین چشم دوخت و گفت : نه ، من تا وقتی کنار تو هستم پشیمون
نمیشم . باربد قول میدي نذاري هیچ وقت از کاري که کردم پشیمون بشم .
باربد : قول میدم ... حالا بهتره از اینجا بریم .. خوبیت نداره ما رو با هم ببینن .
باربد و راحله راه افتادن .
راحله : حالا میخواي کجا بریم ؟
باربد : میخوام ببرمت خونمونو به مامانم نشونت بدم . میخوام بهش نشون بدم چه عروس خوشگلی براش پیدا
کردم .
باشنیدن حرفهاي باربد ، عرق خجالت روي تن راحله نشست . راحله اصلا فکرشو نمیکرد روزي برسه که بتونه
به عنوان همسر قانونیه باربد در کنارش راه بره ، اما این رویا براي راحله در شرف به حقیقت پیوستن بود .
ساعت نزدیکاي 12 ظهر بود که راحله و باربد پشت خونه اي ایستادند ، راحله تا حالا به این مناطق نیامده بود ،
حتی اسم خیابونهاشم نمیدونست چیه .
باربد زنگ خونه رو فشار داد و چند لحظه بعد صداي مردي از آیفون بیرون آمد .
( کیه ؟ )
باربد : منم .. باربد .
... : سلام .. آوردیش ؟
باربد : آره همراهمه .
... : عالیه . در رو باز میکنم .
و بعد در با صداي کلیک خفه اي باز شد .
راحله : این کی بود ؟
باربد کمی دستپاچه شد و گفت : این ... هیچکی . برادرم بود .
آنها از پله ها بالا رفتند و پشت در بسته اي رسیدند . باربد با دست چند ضربه به در زد که در باز و وارد شدند .
راحله اصلا انتظار دیدن چنین جایی رو نداشت . دود سیگار چون ابري بر بالاي اتاق جمع شده بود . داخل خونه
6 ساله حضور داشتند که لباسهاي زشت و زننده اي به ، یک پسر حدودا 22 ساله و دو دختر حدودا 25
تن داشتند . پسر به سمت راحله آمد و دستشو براي دست دادن به سمتش دراز کرد . راحله از طرز نگاه و خنده
روي لبان پسر اصلا خوشش نیومد ، براي همین خودشو یک قدم عقب کشید و پشت باربد مخفی شد .
باربد قه قه اي زد و گفت : راحله جان یه کم خجالتی تشریف دارن ، اما امروز دیگه خجالتشو میذاره کنار .
یکی از دخترها جلو آمد و باربد گفت : سفارشامو آوردي ، اگه نیاورده باشی نمیزارم کارتو بکنی ها .
باربد لبخندي زد و گفت : نه برات آوردم ، خوبشم آوردم .
باربد به سمت دختر رفت و بسته اي رو به دستش داد و بعد به سمت در رفت و اونو قفلش کرد .
راحله از حرفها و حرکات باربد چیزي نمیفهمید ، اصلا نمیدونست چرا باربد اونو اینجا آورده ، جایی که دو تا
دختر هرزه و کثیف وجود دارند .
باربد به طرف راحله رفت و دستشو گرفت و انو روي کاناپه نشوند و بعد ازش خواست تا مانتو و مقنعه شو در
بیاره . راحله اول مخالفت کرد ولی بعد که ناراحتیه باربد رو دید مقنعه و مانتوشو در آورد . باربد نگاهی به اندام
ظریف راحله انداخت و بعد اومد کنارش نشست و دستشو توي دست گرفت و اونو بوسید . راحله از خجالت
سرخ شده بود و حرارت بدنش بالا رفته بود . دوست داشت با باربد از اونجا میرفت . براي همین گفت : باربد :
کی میخوایم از اینجا بریم .
ناگهان آن پسر دیگر که اسمش امیر بود ، جلو رفت و گفت : کجا راحله خانم ، شما تازه تشریف آوردید ؟
راحله نگاهی به امیر کرد . امیر با نگاه هیزش به راحله و اندام خوش تراشش خیره شده بود . ترسی عجیب بر
دل راحله حاکم شده بود ، راحله نگاهی به اطرافش کرد ، از اون دو تا دختر دیگه خبري نبود ، انگار آب شده
بودن و رفته بودن توي زمین ، امیر اومد روي کاناپه و طرف دیگه راحله نشست . ترس راحله بیشتر شد . راحله
خودشو به طرف باربد کشید . باربد دستشو روي پاي راحله گذاشت و بعد اونو محکم توي بغل کشید و لبانشو
روي لبان راحله گذاشت و اونارو چندین بار بوسید .
راحله گیج شده بود ، ترسیده بود ، پشیمون شده بود ، اما دیگه دیر شده بود . راحله از نگاه کردن به چشمهاي
باربد و امیر میترسید ، چون میدونست شیطان در چشمهاي اونا خونه کرده .
راحله خودشو از بغل امیر بیرون کشید و به طرف در دوید که امیر خودشو سریع بهش رسوند و اونو به طرف
باربد پرت کرد .
راحله گریش گرفته بود ، اصلا فکر نمیکرد باربد به این شکل بهش خیانت بکنه .
باربد بالاي سر راحله اومد و اونو از زمین بلند کرد . راحله جیغ میزد و فریاد میکشید . باربد دستشو جلوي دهان
راحله گذاشت و امیر مشغول در آوردن لباسهاي راحله شد ... و در یک چشم به هم زدن شرافت و
نجابت دختري معصوم چون راحله توسط دو گرگ انسان نما دریده شد .
بعد از اینکه کار باربد و امیر تمام شد ، راحله رو که به شدت گریه میکرد و مثل ماري به خودش میپیچید و
مادرشو صدا میزد ، رها کردند و از خونه بیرون آمدن . راحله خیلی کوچک بود ، خیلی کوچک براي اینکه
توسط دو نامرد به بدترین نحو مورد تعرض قرار بگیرد .
راحله همان طور که گریه میکرد ، نوازش دستی رو روي پوست صورتش احساس کرد . راحله نگاه کرد و دید
یکی از آن دو دختر است که بالاي سرش آمده است . دختر که اسمش لیلا بود ، راحله رو در بغل گرفت و
ساعتها پا به پاي راحله گریست .
راحله نمیتونست باور کنه چه بلایی سرش اومده ، نمیتونست باور کنه باربد ، باربدي که به اندازه تمام دنیا
دوستش داشت بهش خیانت کرده باشه .
بعد از اینکه راحله کمی آرام شد ، سر صحبتش با لیلا باز شد ، لیلا هم مثل راحله بود ، دختري فراري که توسط
پسري اغفال شده بود و از خونه گریخته بود و حالا در دام فساد و اعتیاد اسیر شده بود . لیلا و راحله دردهاي
مشترکی داشتند ، هر دو اسیر دام انسانهایی حیوون صفت شده بودند ، اما راحله نمیتونست باور کنه ، باربدش
یک حیوون باشه ، یک انسان گرگ نما ، نه ... باربدش نمیتونه تا این حد پست باشه ، اصلا امکان نداره باربد تا
این حد پست بشه ، راحله مطمئن بود که باربد اونو اینجا تنها نمیذاره ، مطمئن بود که باربد به دنبالش میاد .
راحله اون شبو خونه دخترا موند به این امید که شاید فردا باربد به دنبالش بیاد .
صبح شد . راحله غمگین و ناراحت پا به روز جدید گذاشت ، غمگین و فریب خورده .
ساعت از 11 ظهر گذشته بود که صداي زنگ خونه به صدا در آمد ، لیلا رفت و در باز کرد و باربد وارد خونه
شد . با دیدن باربد ، نور امیدي در دل خسته راحله دمیده شد ، به طوري که تمام بلاهایی رو که دیروز به سرش
آورده بود رو فراموش کرد و با آغوشی باز به اسقبال باربد رفت . باربد سلام کرد و راحله با گرمی جوابشو داد .
راحله به حدي باربد رو دوست داشت که از دیشب تا اون روز هزار دلیل و بهونه براي کار دیروز باربد تراشیده
بود و اونو پیش خودش بی گناه جلوه داده بود تا بتونه راحت تر اونو ببخشه . اما آیا باربد لیاقت این عشق
صادقانه و غل و غش راحله رو داشت ؟
باربد : راحله ما باید هر چه زودتر از اینجا بریم .
راحله : چرا منو اینجا آوردي که حالا میخواي ببري ؟
باربد سرشو پایین انداخت و گفت : نمیدونم .
راحله : باربد چرا ... چرا اون کارو با من کردي ، باربد چطوري دلت اومد ، باربد چرا چرا از من در مقابل امیر
دفاع نکردي ؟ باربد اصلا ازت انتظار نداشتم .
باربد همان طور که سرش پایین بود گفت : نمیدونم اصلا نمیدونم ، راحله الان نمیتونم برات توضیح بدم ، بذار
بعدا توضیح بدم ، اصلا عزیزم میخوام به عنوان معذرت خواهی برات یه کادو بخرم
راحله با خوشحالی : چه کادویی ؟
باربد : حالا تو بیا ، بعدا میفهمی .
راحله خوشحال و مسرور از لیلا و اون یکی دختر دیگه که نامش پریسا بود خداحافظی کرد و همراه باربد از
خونه بیرون آمد .
راحله : باربد ... اون بسته که دیروز دادي به پریسا چی بود ؟
باربد : کدوم بسته ؟
راحله : همون که دیروز اول ورودت به پریسا دادي !
باربد : اها ، اون چیزي نبود ، فقط یکم مواد براي لیلا و پریسا بود .
راحله با ناباوري : یعنی .. یعنی تو براي لیلا و پریسا مواد تهیه میکنی ؟
باربد : خب آره ، اونا از مشتریهاي خوب من هستن ، یعنی من کاري براشون نمیکنم فقط پولو ازشون میگیرم و
موادو بهشون تحویل میدم .
راحله : ولی میدونی این کار خلافه ، میدونی اگه دست پلیسا بیفتی باید بري چند سال زندون ... باربد اگه تو
بري زندون من چی کار کنم ، اونوقت من دق میکنم که .
باربد با عصبانیت : کی گفته من میرم زندون ، تو هم بهتره دیگه ساکت شی .
راحله ساکت شد و تا مقصد دیگه حرفی نزد . باربد و راحله به یکی از پاساژهاي خیابون جردن رسیدن ، باربد
وارد یک مانتو فروشیه بزرگ شد و راحله هم به دنبالش وارد شد .
باربد با لبخند : خب عزیزم به خاطر معذرت خواهی براي کار دیروز میخوام به عنوان کادو برات یک مانتوي
خوشگل بخرم ، حالا خودت یکی رو انتخاب کن .
راحله : واي باربد ، چقدر تو مهربونی ، ولی این مانتوها خیلی گرونه ، بهتره بریم یه جاي دیگه که مانتوهاش
ارزونتر باشه .
باربد : قیمتش اشکلی نداره ، فداي یه تار موي تو . عزیزم تو فقط مانتو رو انتخاب کن .
راحله با خوشحالی به سمت مانتوهایی که رنگ روشن داشتن رفت و یکی رو انتخاب کرد و به باربد نشون داد .
راحله : عزیزم این قشنگه .
باربد : آره خیلی قشنگه ، فکر کنم به تنت بیشتر قشنگ بشه . بهتره بري تو اتاق پرو ، تنت کنی تا بعد نظر
قطعیمو بدم .
راحله مانتو رو به دستش گرفت و به اتاق پرو رفت و ظرف مدت کوتاهی اونو پوشید . اما وقتی بیرون امد ،
باربد رو ندید ، به این طرف و اون طرف رفت ، اما فایده اي نکرد ، انگار باربد آب شده بود و رفته بود توي
زمین . راحله وقتی چندین بار از این طرف مانتو فروشی به آن طرفش رفت ، خسته و درمانده به سمت یکی از
فروشنده ها رفت و نشونی باربد رو بهش داد و پرسید آیا اونو دیده یا نه ؟ که فروشنده گفت : همون وقتی که
شما وارد اتاق پرو شدید ، اون آقا با سرعت از مانتو فروشی خارج شدن .
راحله یخ کرد ، انگار سطلی آبی یخ روي پیکرش ریختند ، یعنی ممکنه باربد منو ترك کرده باشه ، ممکنه منو
تنها گذاشته باشه ، ممکنه دیگه برنگرده و ... . و سوالهاي بسیار دیگري که بر مغز راحله هجوم آورده بودند .
راحله دوباره به اتاق پرو رفت و مانتوي خودش رو پوشید و از مانتو فروشی بیرون آمد . کمی از این طرف به
آن طرف رفت تا شاید باربد رو پیدا کنه ، اما هیچ اثري از باربد نبود .
یک دو سه و ساعتهاي دیگر در پی یکدیگر آمدند و رفتند و ولی خبري از باربد نشد ... حالا براي راحله یقین
شده بود که باربد اونو تنها گذاشته و رفته است ، برایش یقین شده بود که فریب یک مار خوش خط و خال به
اسم باربد رو خورده است ، فریب کسی که از نام مقدس عشق براي رسیدن به اهداف شوم خودش استفاده
کرده بود ، تنفري در دل راحله جوونه زده بود ، تنفر نسبت به باربد که چه راحت اونو به بازي گرفته بود و بعد
از سو استفاده مثل یک آشغال اونو به دور انداخته بود . راحله پشیمون بود ، پشیمونه پشیمون ، اي کاش
میتونست به خونه برگرده ، اما حیف ... حیف که تمام پلها رو پشت سرش خراب کرده بود ، افسوس که براي
راحله دیگر بازگشتی نبود .
صداي جمیله در گوش راحله میپیچید و حرفهایش مثل تیر در مغز راحله فرو میرفتند :(( راحله دوستیهاي
خیابونی آخر و عاقبت نداره ، هیچ دختري از این دوستیها خیر ندیده ، راحله آخرش سرت به سنگ میخوره و
بعد میفهمی من راست میگفتم ، راحله من پسرها رو میشناسم ، هیچ وقت یک پسر نجیب ، دنبال گمشده اش در
کوچه و خیابونا نمیگرده ، کوچه و خیابونا جاي دلهاي هوسبازه ، دلهایی که فقط و فقط یک چیز میخوان و اون
سواستفاده از ما دختراست ، دخترهاي ساده اي که گول حرفهاي قشنگ و ظاهر فریبنده همون دلهاي هوسباز
رو میخورن . راحله پایان این دوستیها براي همه یکیه ، و اون پشیمونیست ، پشیمونی و پشیمونی ، پشیمونی به
خاطر عمر عزیزي که به خاطر یک عشق بیهوده تلف شد و آبرویی که به خاطر یک عشق پوشالی ریخته شد .
((
------------------------------------------------------
خب اینم از داستان سد عشق ... راستش باید بگم دخترهایی مثل راحله در جامعه ما زیادن ، پسرهایی مثل باربد
هم زیادن . دخترها باید خیلی حواسشون جمع باشه و مواظب پسرهایی که در کوچه و خیابون فقط به دنبال
طعمه میگردن باشن ، این پسرها از هیچ کاري براي رسیدن به اهدافشون کوتاهی نمیکنند ، البته من قصد
موعظه ندارم ، من فقط هدفم از نوشتن این داستان بالا بردن سطح آگاهیه شما بوده تا بدونید دور و برتون چه
خبره و چه گرگهایی در کمین دخترهاي ساده اي چون راحله که تعدادشونم کم نیست هستند .



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره هاي درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روي گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدي ؟
گریه امانش نمی داد که چیزي بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوري که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوي کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاك می کرد
در چشم هایش چیزي بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ,
خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده هاي خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده هاي خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی هاي تمام سال هاي پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودي می کردم به دخترك
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردي ؟
آرام تر شد
قطره هاي اشکش کوچکتر شد
احساس مشترك , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توي دستانم
گرماي دستش , سردي دستانم را نوازش کرد
احساس مشترك , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را براي لحظه اي
از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی
کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک هاي روي گونه اش را آهسته پاك کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازك بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم
کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه اي
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ هاي گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازي
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود براي نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود براي آسودنش
امیدي را پیدا کرده بود براي یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدي و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه اي که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه اي تنگ و اشک هاي خودم را با پک هاي دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردي ؟
با ته مانده هاي هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهاي درهم و سیاهی هاي گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناك بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترك دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره اي دیگر آمده بودیم روي این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوي خوشگل
براي اولین بار از لحظه اي آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترك , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترك داري با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترك , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده هاي او و او هم پیدا کردن گم کرده هاي خودش ,
- آدرس خونه تونو نداري ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه اي یه چیزي ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جاي خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات
میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدي خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توي دلم شکفت
کاش این دخترك , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توي شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره
کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- اي شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترك تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ هاي بی اعتمادي و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازي می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادي و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازي هم بلدي ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازي , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده اي دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودي بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من
بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروي من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه ,
آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته اي , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردي ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روي گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توي چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خواي من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوي بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توي کوچه
کوچه اي که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که اي داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهاي جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه هاي دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده اي به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده اي که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه هاي بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده هاي من , هیچ نشانه اي ندارند
حتی گربه سیاه و آقاي آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توي همین کوچه پسکوچه هاي تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوي , جزو گم شده ها ....



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرماي عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند
کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه هاي قبلی , با همه نگاه هاي آدم هاي دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراري بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراري , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در
امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه اي شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشناي حیاط خانه , به صداي بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهاي کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره
نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهاي کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صداي قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صداي قلبش با صداي قدم زدنهاي مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روي زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهاي در هم و ریخته و شعر هاي گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توي اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده اي که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره هاي اشکش را پاك کرد و تا صبح صداي دلنشین قدم زدنهاي مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهاي قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهاي کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرماي آشناي یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده هاي تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزي در درونش خالی شده بود و چیزي جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهاي عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگري به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توي اتوبوس کسی صداي تپیدن هاي قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه اي اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر هاي داغ تابستان را به یادش می آورد در سرماي سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرماي سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهاي کوچه بود و صداي قدم زدن هاي مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناك او بود و رد گام هاي غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهاي تازه و جسارت هاي تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک هاي خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش هاي گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آي عشق .. آي عشق .. آي عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه اي می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس
می دهد
چیزي بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهاي مشکی مجعد توي خواب هایش
جاي خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهاي بلند و موهاي جوگندمی آشفته
و سیگاري در دست
دلش پر می زد براي شنیدن صداي عشق
صداي عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هواي دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم براي چه
آدم هاي مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه اي که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتري از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صداي شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوري گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آي عشق .. اي عشق … آي عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوي عطر غریبه , بوي آشنایی بود , بوي خواب و بیداري
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود “ نه اصلا “
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی براي حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتداي کوچه آمد
ابتداي کوچه اي که براي او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوي خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه اي کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه هاي پیچک تنهایی
تب , شب هاي بلند و خیال پردازیهاي بلند تر
“ اون منو دوست داره .. خداي من .. چقدر متین و موقر بود …“
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان هاي شلوغ , دست ها ي در جیب و سرهاي در گریبان
هر کسی دلمشغولی هاي خودش را دارد
و انتظار , چشم هاي بی تاب و دل بی تاب تر
“ پس اون کجاست “
پرده به پرده آدم هاي بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشناي غریبه
“ نکنه مریض شده .. نکنه …“
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
“ کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده …“
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاري از دستش بر نمی آید .
***
انتهاي کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق هاي نیمه شب
و روزهاي برفی
روزهاي برفی بدون چتر
“ امروز حتما میاد “
و امروز هاي بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه هاي قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداري
دیوانگی , جنون … شاید براي هیچ
“ اون منو دوست داشت … شایدم …“
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهاي کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزي را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و واي از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناك تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار براي همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه هاي درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : “ عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی براي همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صداي در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صداي تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
“ داستان هاي کوتاهی از عشق “
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روي صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
“ دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت هاي
شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست ,
شاد باشی و عاشق “
احساس سرگیجه و تهوع
“ ارتباط کوتاهمان !!! “
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرماي عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
..…………………………………
…………………………
.………………
.……
***.…
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی"
صدا می کرد .
به موهاي مواج و زیباي اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به
این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و
گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی
خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون
چشمهاي معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3
بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی
خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون براي مراسمی پارتنر
نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .
من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان
همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این
رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی
خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا
رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم
که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره
به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه
من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی
خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روي صندلی ، صندلی ساقدوش ، توي کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله"
رو گفت و وارد زندگی جدیدي شد. با مرد دیگه اي ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اینطوري فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو
اومدي ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی
خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهاي خیلی زیادي گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختري که من رو داداشی خودش میدونست توي اون
خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختري که
در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من
اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط براي من یه داداشی باشه. من
عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده اي تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصمیم
گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش
گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداري ، نه ثروتمندي و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک
ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه اي می دهم ، کسی که بتواند در عرض
6 ماه زیباترین گل را براي من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما
بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها
و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر
خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده
توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور می کند : گل
صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
پسر به دختر گفت اگه یه روزي به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفري هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم
تقدیمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با
خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این
بود اون حرفات..حتی براي دیدنم هم نیومدي…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر
چیزي نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند
قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاري که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت
موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت
حرفاشو باور نکردم…



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
یک بار دختري حین صحبت با پسري که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داري؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داري؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جداَ دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدي،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهاي اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه اي رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوري باشی، پس
منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندي نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه براي من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
نظره تو چیه؟



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
دختري بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یک نفر را دوست داشت
” دلداده اش را ” با او چنین گفته بود :
اگر روزي قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط براي »
« یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهاي تو خواهم شد
و چنین شد که آمد آن روزي که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« ؟ این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسري با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
«. . . پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
دوستان خوبم :
هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند
به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .
باخت زندگی ، باخت عشق . . .
به خاطر . . . ؟



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
چند روزي که در یکی از اتاق هاي بیمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي
بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا
بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر
کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته
وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش
گوسفند و یک گاو است. در راهروي بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان
زنگ می زد. صداي مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می
شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا بردید؟
وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر
می شود. بزودي برمی گردیم…
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل
اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها » : شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت
اما من «. این قدر پرچانگی نکن » : مرد با لحنی مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت «. باش
احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاري جلوي مرد پر از ته
سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.
مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان
برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق
تماشاي او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند،
اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزي که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع
شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه
پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صداي بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزي در
راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به
آنها برسید. حال مادر به زودي خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد
درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت:
خواهش می کنم به همسرم چیزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزینه عمل جراحیش فروخته ام. براي این
که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بیمار روي تخت خوابیده بود.
از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازي به بازي هاي
رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ
بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
داستان بسیار خواندنی “ زیباترین قلب ”
روزي مرد جوانی وسط شهري ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که
قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب
خود پرداخت.
ناگهان پیر مردي جلوي جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود.
قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالی را به خوبی
پر نکرده بودند براي همین گوشه هایی دندانه دندانه درآن دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهاي عمیقی وجود
داشت که هیچ تکه اي آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می گفتند که چطور
او ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو
فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی کنم. هر
زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه ي بخشیده شده قرار داده ام؛ اما چون این
دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد آور عشق میان دو
انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزي از قلبشان را به من نداده اند، اینها
همین شیارهاي عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم
روزي بازگردند و این شیارهاي عمیق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پرکنند، پس حالا می بینی که
زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت از قلب
جوان و سالم خود قطعه اي بیرون آورد و با دستهاي لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در
گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او
نفوذ کرده بود…



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
در روزگارهاي قدیم جزیره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادي، غم، دانش
عشق و باقی احساسات.
روزي به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزي از جزیره روي آب نمانده بود
عشق تصمیم گرفت تا براي نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
”ثروت، مرا هم با خود می بري؟“
ثروت جواب داد:
”نه نمی توانم، مقدار زیادي طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی براي تو ندارم.“
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
”غرور لطفاً به من کمک کن.“
”نمی توانم عشق. تو خیس شده اي و ممکن است قایقم را خراب کنی.“
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
”غم لطفاً مرا با خود ببر.“
”آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.“
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
”بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.“
صداي یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه
به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
“ چه کسی به من کمک کرد؟“
دانش جواب داد: ”او زمان بود.“
”زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟“
دانش لبخندي زد و با دانایی جواب داد:
”چون تنها زمان بزرگی عشق را درك می کند.“



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر
شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان باباي دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت
نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می
کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذي که با خون یکی شده. باباي مریم میره جلو هنوزم چیزي را
که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ي زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو
لباس عروسی می دیدي. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا
آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدي بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفاي تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم
خوردم ، تو هم خوردي، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس
عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیاي؟! کاش بودي می دیدي مریمت چطوري داره لباس
عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودي و می دیدي مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی
مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره
می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوي چشمام میگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!
روزي که دلامون لرزید، یادته؟! روزاي خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه هاي آیندمون، یادته؟! علی من یادمه،
یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روي قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزي
که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
یادمه روزي که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداري اسمشو بیاري. یادته اون روز چقدر گریه کردم،
تو اشکامو پاك کردي و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا
ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزي که بابات فرستادت شهر غریب که
چشمات تو چشماي من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و
دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی
دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا
مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجاي دستاي گرم تو ،
دستاي یخ زده ي غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.
واي علی کاش بودي می دیدي رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه ناي
نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو
بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر
گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توي چهار چوب در یه
قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند
سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه
پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته
شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد
نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراري براي ابراز عشق

، بیان کنید؟
حرف هاي » و « دادن گل و هدیه » برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی
با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماري دیگر هم گفتند « دلنشین
را راه بیان عشق می دانند. « خوشبختی
در آن بین ، پسري برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براي تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی
به بالاي تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده
بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و دیگر راهی براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و
در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد
زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد
ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوي اما پرسید : آیا می انید آن
مرد در لحظه هاي آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرین
عزیزم ، تو بهترین مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه » حرف مرد این بود که
عاشقت بود.››
قطره هاي بلورین اشک، صورت راوي را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به
کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناك ، با فدا کردن
جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم براي بیان عشق
خود به مادرم و من بود.



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
نشسته بودم رو نیم کت پارك، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. م یپریدند، دورتر
م ینشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه،
عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود سرخَم کرده داشت می پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها.
گل را هم انداختم زمین، پای مالش کردم. گَند زدم بهش. گل برگ هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه ي
پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارك، صداش از پشت
سر آمد.
صداي تند قدم هاش و صداي نفس نفس هاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی براي دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم
می آمد. صدا پاشنه ي چکمه هاش را می شنیدم. می دوید صدام می کرد.
آن طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشت م بشِ بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. براي
همیشه. باز کرده نکرده، صداي بووق و ترمزي شدید و فریاد  ناله اي کوتاه ریخت تو گوش هام – تو جانم.
تندي برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به رو افتاده بود جلو ماشینی که بشِ زده بود و راننده ش هم
داشت تو سرِ خودش می زد. سرش خورده بود رو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود می رفت سمت
جوويِ کنارِ خیابان.
ترس خورده  هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نگاش کردم.
توو دست چپش بسته ي کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که
بالا شده، ساعت ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج – درب و داغان نگا ساعت راننده ي بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان
ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداري شود. پیرمرد به
فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاري که می خواست مانع رفتنش
شود گفت که عجله دارد و نیازي به عکسبرداري نیست.
پرستار سعی کرد او را براي ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی
خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماريِ فراموشی دارد و متوجه چیزي نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی
شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست . . . !



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
دخترك شانزده ساله بود که براي اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمی داشت و همیشه شاگرد
اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را
در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را یاد
گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکی یک جمله براي پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زیبا تا می
کرد و داخل یک بطري بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسري مثل او
دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می
زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب براي نخستین بار
دلتنگی را به معناي واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار
دست هاي دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که براي
فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش
را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل
شد و کاري در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به
شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاري پیدا کرد. در تماس با دوستان
دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت
مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم
دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب
قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن
توست… و کاغذ را به شکل ستاره اي زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال
ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به
جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادي نزد، تنها کارت بانکی خود را
که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند
دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول هاي دختر
تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود
را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر براي مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهاي زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می
ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام
سی و شش بطري دارم، می توانید آن را براي من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش
گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته هاي روي این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردي؟ کودك جواب
داد: از بطري روي کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::(معناي خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد)...



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو
”داداشی“ صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:“متشکرم“.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط ”داداشی“ باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی
خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي
معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ،
خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :“متشکرم “ .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :“قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد“ .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون براي مراسمی پارتنر
نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه ”خواهر و برادر“ . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .
من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان
همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این
رو میدونستم ، به من گفت :“متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم “ .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا
رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم
که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به
سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی
، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط ”داداشی“ باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی
خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روي صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که ”بله“ رو گفت و
وارد زندگی جدیدي شد. با مرد دیگه اي ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون
اینطوري فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت “ تو اومدي ؟ متشکرم“
سالهاي خیلی زیادي گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختري که من رو داداشی خودش میدونست توي اون
خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختري که
در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزي هست که اون نوشته بود:
“ تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من
اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط براي من یه داداشی باشه. من
عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
اي کاش این کار رو کرده بودم ……………..“ا



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهري دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوري
مقصد ، طبیعی بود که بسیاري از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی
می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند
که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه براي عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن
دیگري همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاري دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده
روي یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معناي واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را
شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:“ عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه هاي شیرین زندگی را
برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار
شد با خرید هدیه اي او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره اي
جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایاي
فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معناي واقعی عشق!
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:“ این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب
را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزي مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول
سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او
بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟“
مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:“ به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی
که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معناي آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و
آزردگی خاطر محبوب می شود دوري جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوي من ، حتی
اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزي روزگاري موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزي
روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان
نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. ”
شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:“ دقیقا این معناي عشق است. مهم نیست که براي ربودن دل
محبوب چقدر از خودت مایه می گذاري و چقدر زحمت می کشی و چه کارهاي متنوعی را انجام می دهی تا
خود را براي او دلپذیر سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و
حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوي که محبوب ناراحت شود. این معناي واقعی دوست داشتن اس



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر
شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان باباي دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت
نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می
کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذي که با خون یکی شده. باباي مریم میره جلو هنوزم چیزي را
که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ي زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو
لباس عروسی می دیدي. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا
آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدي بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفاي تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم
خوردم ، تو هم خوردي، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس
عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیاي؟! کاش بودي می دیدي مریمت چطوري داره لباس
عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودي و می دیدي مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی
مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره
می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوي چشمام میگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!
روزي که دلامون لرزید، یادته؟! روزاي خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه هاي آیندمون، یادته؟! علی من یادمه،
یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روي قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزي
که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
یادمه روزي که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداري اسمشو بیاري. یادته اون روز چقدر گریه کردم،
تو اشکامو پاك کردي و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا
ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزي که بابات فرستادت شهر غریب که
چشمات تو چشماي من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و
دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی
دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا
مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجاي دستاي گرم تو ،
دستاي یخ زده ي غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.
واي علی کاش بودي می دیدي رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه ناي
نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو
بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر
گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توي چهار چوب در یه
قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند
سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه
پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته
شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد
نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادي و آرامشتان می شود .
اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوري اش برایتان سخت و دشوار است .
اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .
اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید براي خوشحالی اش دست به هرکاري بزنید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزي را که متعلق به اوست ، دوست دارید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، براي دیدن مجددش لحظه شماري می کنید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته هاي خود براي شادي او بگذرید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .
اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .
اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهاي اوست .
اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاري بودن دارید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندي می کنید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، او براي شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .
اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی هاي زندگیتان فراوان می شوند .
اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .
اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .
گر واقعا عاشقش باشی ، شادي اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .
به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
اولین ملاقات، ایستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روي نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.
سیر نگاش کردم.
هیچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهاي هلالی و چشماي سیاه یه ترکیب استثنایی بود.
یه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.
دیگه عادت کرده بودم.
دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه براي من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزاي اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازي کنم.
من به همین تماشاي ساده راضی بودم.
دختر هر روز با همون چشم هاي معصوم و غمگین با همون روسري بنفش بی حال و با همون کیف مشکی
رنگ و رو رفته می اومد و همون جاي همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توي اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توي تنم می افتاد.
هیچوقت براي هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روي اون نیمکت براي من پر بود از آرامش ... آرامش و شاید چیزدیگه اي شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سیگار هاي پی در پی.
خواب هاي آشفته لحظه اي و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازي کنم و شاید ... نمی دونم.
اون روز صداي تیک تاك ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه هاي داغمو
فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم
دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباري از دود پشت سرش به جا
گذاشت.
من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روي
آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه هاي متعجب و خیره مردم با چشماي اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس
رو نگاه می کردم.
حس می کردم براي همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اینکه چیزي در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روي همون نیمکت کنار هم می
نشینید و دوباره تو می تونی اونو براي چند لحظه براي خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می
تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوي گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه اي که مثل بچه هاي سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت
وار توي قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویري مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل
گرفته بود.
دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه هاي لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروي چشم هاي بی
نظیرش قرار گرفته بود.
دسته اي از موهاي مشکی و بلندش روي پیشونیشو گرفته بود و لایه اي شبیه اشک صفحه زلال چشمشو
دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه اي ها خندیدیم.
- مثه اینکه باید پیاده بریم.
و پیاده رفتیم ...
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه



تاريخ : شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
بی مقدمه شروع می کنم راستش می خواهم این بار باهاتون خودمونی تر صحبت منم، چیزی که خیلی از ماها نمی تونیم درکش کنیم یا درک صحیحی ازش نداریم. می خوام درباره عشق صحبت کنم ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم این بار داستانی رو براتون تعریف می کنم که به همه ی اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر می کنید.

داستان از روزی شروع میشه که یه دختر- پسر جوون(زن و شوهر) با سرعتی نزدیک به 120 کیلومتر سوار موتور سیکلت در حال گذر بودند.

دختر می گه که آروم تر برو من می ترسم.

ولی پسر می گه نه داره خوش میگذره.

دختر می گه نه اصلا خوش نمی گذره تو رو خدا خواهش می کنم که آهسته تر برو خیلی وحشتناکه

ولی پسر می گه بهم بگو دوستت دارم!!

دختر هم می گه باشه دوستت دارم؛ اما تورو خدا آروم تر برو.

پسر می گه ازت می خوام که منو محکم بغل کنی و دختر حرفشو گوش میکنه و بغلش میکنه تو همون حال پسر می گه ازت میخوام کلاه ایمنی منو برداری بزاری سرت! آخه اذیتم میکنه،و دختر انجام میده.

روزنامه های روز بعد :

موتور سیکلتی با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت با ساختمانی اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنها دختر نجات یافت، حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمه اما در عوض خواست یک بار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره (برای آخرین بار).

خیلی فجیع بود؟!؟! ولی این عشق واقعیه. نمی گم کلاه کاسکت خودتونو بردارید،نمی گم خودتونو بکشید، فقط می خوام بگم واسه عشقتون ارزش بزارید و اگه عاشق شدین معادلات و محاسبات رو بزارید کنار و صادقانه زندگی کنید...

چند صباحیست هنگام غروب دلم می گیرد...

و من در هوای گرفته غروب به آینده ی نه چندان دور خویش می اندیشم.

مرگ اولین مقوله ایست که انسان را به فکر فرو می برد؛ که آیا مرگ ترسناک است؟

هر روز غروب، خورشید می میرد و بهار زنده می شود.

شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد.

و من می دانم که روزی فراموش خواهم شد

و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند

و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید

و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد.

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره اطاقم را نخواهد شنید.

و برای دیگران نیز نخواهند گفت.

من میروم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد.

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ.

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم.

تا دیر نشده نزاریم افسوس بیاد سراغمون، پنجره ها رو باز کنیم و به هر کسی که دوستش داریم این دوست داشتنمان را فریاد بزنیم و اجازه دهیم کوچه های غبار گرفته دلامون رنگ دوستی، با هم بودن و عشق بگیره.

ما عادت کردیم وقتی توی خونه فیلم می بینیم، تموم که شد به تیتراژ که رسید دستگاه رو خاموش می کنیم، یا اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک می کنیم.

ما توی زندگیمون هیچ وقت کسانی رو که زحمتای اصلی رو برامون میکشن نمی بینیم،ما فقط کسانی رو دوست داریم ببینیم که برامون نقش بازی میکنن!!!

اما یادمون باشه زمانی که داریم با یکی زندگی می کنیم او نقش بازی نمی کنه اون مکمل نقش ماست و اونه که ما رو تو نقش آفرینیمون به حداکثر حمایت و قدرت می رسونه.

بیاییم از این به بعد یا شناخت درست و منصفانه زندگی زیبامون رو به جهنم تبدیل نکنیم!

با خدا می شود زیباتر عاشق شد.



اسلایدر