تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر
شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان باباي دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت
نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می
کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذي که با خون یکی شده. باباي مریم میره جلو هنوزم چیزي را
که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ي زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو
لباس عروسی می دیدي. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا
آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدي بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفاي تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم
خوردم ، تو هم خوردي، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس
عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیاي؟! کاش بودي می دیدي مریمت چطوري داره لباس
عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودي و می دیدي مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی
مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره
می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوي چشمام میگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!
روزي که دلامون لرزید، یادته؟! روزاي خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه هاي آیندمون، یادته؟! علی من یادمه،
یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روي قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزي
که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
یادمه روزي که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداري اسمشو بیاري. یادته اون روز چقدر گریه کردم،
تو اشکامو پاك کردي و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا
ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزي که بابات فرستادت شهر غریب که
چشمات تو چشماي من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و
دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی
دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا
مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجاي دستاي گرم تو ،
دستاي یخ زده ي غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.
واي علی کاش بودي می دیدي رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه ناي
نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو
بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر
گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توي چهار چوب در یه
قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند
سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه
پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته
شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد
نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان باباي دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت
نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می
کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذي که با خون یکی شده. باباي مریم میره جلو هنوزم چیزي را
که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ي زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو
لباس عروسی می دیدي. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا
آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدي بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفاي تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم
خوردم ، تو هم خوردي، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس
عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیاي؟! کاش بودي می دیدي مریمت چطوري داره لباس
عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودي و می دیدي مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی
مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره
می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوي چشمام میگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!
روزي که دلامون لرزید، یادته؟! روزاي خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه هاي آیندمون، یادته؟! علی من یادمه،
یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روي قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزي
که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
یادمه روزي که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداري اسمشو بیاري. یادته اون روز چقدر گریه کردم،
تو اشکامو پاك کردي و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا
ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزي که بابات فرستادت شهر غریب که
چشمات تو چشماي من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و
دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی
دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا
مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجاي دستاي گرم تو ،
دستاي یخ زده ي غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.
واي علی کاش بودي می دیدي رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه ناي
نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو
بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر
گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توي چهار چوب در یه
قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند
سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه
پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته
شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد
نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
