تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده اي تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصمیم
گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش
گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداري ، نه ثروتمندي و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک
ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه اي می دهم ، کسی که بتواند در عرض
6 ماه زیباترین گل را براي من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما
بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها
و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر
خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده
توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور می کند : گل
صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .



اسلایدر