تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
در آن ماه رمضانی که واقعه شهادت آن جناب در آن ماه اتفاق افتاد، حضرت در منبر به اصحاب خویش اعلام فرمود: امسال به حج خواهید رفت و من در میان شما نخواهم بود. حضرت در آن ماه رمضان یک شب در خانه امام حسن (ع) و یک شب در خانه امام حسین (ع) و یک شب در خانه حضرت زینب (س)، دختر خود که در خانه عبدالله بن جعفر بود، افطار می فرمود و بیشتر از سه لقمع غذا میل نمی کرد؛ وقتی از علت آن می پرسیدند؛ می فرمود: فرمان خدا نزدیک شده است، می خواهم خدا را در حالی ملاقات کنم که شکم من از غذا پر نباشد.
بعضی نوشته اند: یک روز تز بالای منبر به جانب فرزندش امام حسن (ع) نظری افکند و فرمود» ای ابا محمد!چند روز از این ماه رمضان گذشته است؟
عرض کرد: سیزده روز.
پس به جانب امام حسین (ع) نظری افکند و فرمود: ای اباعبدالله! از این ماه رمضان چند روز باقی مانده؟
عرض کرد: هفده روز.
پس حضرت دست به محاسن شریف خود کشید- در آن روز محاسن آن حضرت سفید بود- و فرمود: به خدا قسم! شقی ترین امت، این موس سفید را با خون سر، رنگین خواهد کرد.
در کیفیت شهید شدن آن حضرت آمده است: چند ماه پس از واقعه نهروان، خوارج در مکه جمع شده و هر روز اجتماع می کردند و مجلس می گرفتند و بر کشتگان نهروان می گریستند. یک روز در بین سخنان خود گفتند: علی و معاویه کار این امت را پریشان ساخته اند؛ اگر هر دو تن را می کشتیم، این امت را از زحمت ایشان آسوده می ساختیم. در این وقت، مردی از قبیله اشجع سربرداشت و گفت: به خدا قسم! عمرو بن عاص کمتر از ایشان نیست! بلکه اصل فساد و ریشه فتنه اوست. سپس قرار بر این گذاشتند که هر سه تن را بکشند. ابن ملجم گفت: علی را من می کشم؛ حجاج بن عبدالله « برک » کشتن معویه را به گردن گرفت و دادویه کشتن عمروعاص را قبول کرد. آنها باهم قرار گذاشتند که باید هر سه تن در یک و در یک ساعت کشته شوند و قرار بر این گذاشتند که شب نوزدهم ماه رمضان، هنگام نماز صبح، که ایشان در مسجد حاضر می شوند، با این امر اقدام کنند؛ پس از یکدیگر جدا شدند. برک راه شام را در پیش گرفت؛ عمرو به مصر سفر کرد و ابن ملجم ه جانب کوفه روانه شد. هر سه تن شمشیر خود را مسموم ساختند و نیت خود را پنهان داشتند و انتظار روز موعود را می بردند تا زمانی که شب نوزدهم فرا رسد. بامداد آن شب، برک بن عبدالله با شمشیر زهر آب داده، داخل مسجد شد و در میان جماعت و در پشت سر معاویه ایستاد؛ آنگاه که معاویه به رکوع یا سجود رفت، شمشیر را کشید و بر ران او زد. معاویه ناله ای کرد و در محراب افتاد. مردمان به هم ریختند؛ برک را گرفتند و معاویه را به سرای خویش بردند و طبیب ماهر حاضر کردند. وقتی طبیب زخم را دید، گفت: این زخم اثر شمشیر زهر آب داده است و به آلت آسیب می رساند؛ اگر می خواهی که این جراحت بهبود یابد و نسل تو قطع نشود، باید با آهن سرخ کرده موضع جراحت را داغ کرد، و اگر از فرزند چشم می پوشی با دوا می توان آن را معالجه کرد. معاویه گفت: من تاب و توان آن را ندارم که به آهن سرخ شده صبر کنم و همین دو فرزندم، یزید و عبدالله کافی است. پس او را با شراب مخصوص مداوا کردند تا بهبود یافت و نسل او منقطع شد. معاویه بعد از سلامت، امر کرد تا برای او در مسجد جایی درست کردند و نگهبان گذاشتند تا از او نگهبانی کنند بعد برک را حاضر کرد و فرمان داد تا سر از تنش جدا کنند.
برک گفت: مرا امان بده تا به تو بشارتی دهم.
معاویه گفت: آن بشارت چیست؟
گفت: رفیق من رفته است که علی را بکشد. اکنون مرا زندانی کن تا خبرب از او برسد؛ اگر علی را کشتند، هر چه خواستی با من بکن و اگر نه، مرا رها کن که برم علی را به قتل رسانم و سوگند یاد می کنم باز نزد تو بیایم تا هر حکمی خواستی درباره من صادر کنی.
معاویه امر کرد که او را زندانی کردند، تا آنکه خبر شهادت امیرالمومنین(ع) رسید و به شکرانه شهید شدن علی (ع) او را رها کرد.
اما عمر بن بکر، وقتی به مصر وارد شد، صبر کرد تا شب نوزدهم ماه رمضان رسید. سپس با شمشیر مسموم به مسجد جامع رفت و به انتظار عمروعاص نشست. از قضا در آن شب عمروعاص کمر دردی داشت و نتوانست به مسجد برود و قاضی مصر را که به او خارجة بن ابی حبیبه می گفتند، جانشین خویش به مسجد فرستاد. خارجه به نماز ایستاد؛ عمرو بن بکر فکر کرد که پیش نماز عمروعاص است؛ شمشیر خود را کشید و بر خارجه بدبخت فرود آورد و او را در خون خود غلطانید و وقتی خواست فرار کند، مردم او را گرفتند و نزد عمروعاص بردند. عمربن العاص فرمان داد تا او را بکشند. آن ملعون اول گریه خاصی کرد. گفتند: هنگام مرگ گریه کردن برای چیست؟ مگر نمی دانستی که جزای این کار مرگ است؟
گفت: نه والله! من از مرگ نمی ترسم؛ بلکه به خاطر آن گریه می کنم که بر کشتن عمرو موفق نشدم، وز آن غمگینم که برک و ابن ملجم به آذزوی خویش رسیدند و علی و معویه را با تیغ خویش کشتند. عمرو دستور داد تا او را گردن زدند. روز دیگر به عیادت خواجه رفت و او که هنوز نیمه جانی باقی داشت، رو به عمروعاص کرد و گفت: یا اباعبدالله! همانا این مرد قصد قتل تو را داشت.
عمرو گفت: ولی خداوند خارجه را اراده کرد.
و اما عبدالرحمن بن ملجم، به قصد کشتن امیرالمومنین (ع) به کوفه آمد و در محلی بنی کنده، که بزرگان خوارج در آنجا جای داشتند، وارد شد. او نیت خود را از خوارج پنهان کرد که مبادا پخش شود. دراین زمان که به انتظار کشتن امیرالمومنین (ع) به سر می برد، وقتی به زیارت یکی از یاران خویش رفت، درآنجا قطام، دختر اخضر تیمیه را ملاقات کرد که او بسیار زیبا رو وسیاه موی بود و پدر و برادر او که از جمله خوارج بود امیرالمومنین(ع) در نهروان کشته بود و از این جهت با علی (ع) بی نهایت دشمنی داشت. وقتی ابن ملجم نگاهش به جمال دل آرای او افتاد، یک باره دل است داد و به ناچار از قطام خواستگاری کرد. قطام گفت: مهر مرا چه قرار می دهی؟
گفت: هر چه بگویی؟
گفت: مهرمن سه هزار درهم همراه با کنیز و غلامی و نیز کشتن علی بن ابی طالب است.
ابن ملجم گفت: تمام آنچه گفتی ممکن است جز کشتتن علی، که چگونه برای من میسر شود؟
قطام گفت: وقتی که علی مشغول به امری شده و از تو غافل است، ناگهان بر او شمشیر می زنی و او را می کشی. پس اگر کشتی، قلب مرا شفا داده ای و عیش خود را با من گوارا ساخته ای، و اگر تو کشته شوی، پس آنچه در آخرت از ثواب به تو می رسد، از آنچه در دنیا به تو می رسد بهتر است.
ابن ملجم فهمید که آن ملعونه با او در نیت موافق است، گفت: به خدا سوگند! من نیز برای این کار به این شهر آمده ام.
قطام گفت: من از قبیله خود، جمعی را با تو همراه می کنم که تو را در این امر یاری کنند. سپس کسی را نزد وردان بن مجالد فرستاد، که از قبیله او بود و او را برای یاری ان ملجم طلبید. ابن ملجم نیز که در این اوقات تصمیم به قتل علی (ع) داشت، وقتی شبیب بن بَجرَه را که از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت، دیدار کرد، گفت: ای شبیب! می توانی شرف دنیا و آخرت را کسب کنی؟
گفت: چه کنم؟
ابن ملجم ملعون گفت: در قتل علی مرا یاری کن.
شبیب گفت: یاین ملجم! مادرت در عزای تو بگرید! در فکر کاری هولناک هستی؛ چگونه به این آرزو می توانی دست بیابی؟
این ملجم گفت: چنین ترسو و بد دل مباش، در مسجد جامع کمین و هنگام نماز صبح بر وی حمله می کنیم؛ بر او شمشیر می کشیم؛ دل خود را شفا می بخشیم و خون خود را باز پس می گیریم.
ابن ملجم از این گونه سخن ها گفت و دل شبیب را قوی ساختو او را با خوذ هم دست و هم داستان کرد و بعد او را نزد قطام برد. در این هنگام، آن ملعونه در مسجد به اعتکاف مشغول بود. ابن ملجم قطام را از همراهی شبیب با خود، آگاه کرد. آن ملعونه گفت: هر وقت که خواستید او را بکشید، نزد من بیایید.
پس آن دو ملعون از مسجد بیرون رفتند و چند روزی را به سر بردند تا شب چهارشنبه، نوزدهم ماه رسید. در آن شب، ابن ملجم با شبیب و وردان نزد قطام در مسجد آمدند. آن ملعونه چند بافه حریر خواستو بر سینه های ایشان محکم بست و شمشیرهای زهر آبداده را داد تا حمایل کردند وگفت: دنبال فرصت باشید باشید و هنگامی که وقت آن رسید، وقت را از دست ندهید.
آن سه تن از نزد ملعونه بیرون رفتند و در مقابل آن دری که حضرت علی (ع) از آن داخل مسجد می شد، نشستند و انتظار حضرت را می کشیدند. روزی که این سه ملعون در این خیال بودند، وقتی اشعث بن قیس را دیدار کردند و به او از تصمیم خویش آگاهی دادند، اشعث نیز قبول کرد که یاری شان کند و در این شب که شب نوزدهم بود، او نیز بن بر وعده خویش نزد ایشان آمد. حُجر بن عدی که از بزرگان شیعیان بود، آن شب را در مسجد به سر می برد. ناگهان به گوشش رسید که اشعث می گوید: یابن ملجم! در کار خویش بشتاب و در به جا آوردن حاجت خویش شتاب کن، که صبح دمید و رسوا خواهی شد.
حجر با این سخن، غرض آن ها را فهمید و به اشعث گفت: ای اعور! می خواهی علی (ع) را به قتل برسانی؟
پس به جانب خانه امیرالمومنین (ع) رفت تا آن حضرت را از تصمیم ایشان آگاه کند. از قضا آن حضرت از راه دیگر به مسجد رفته بود. تا حجر به خانه آن حضرت رفت و برگشت، کار از کار گذشته بود.وقتی به مسجد رسید، صدای مردم را شنید که از کشته شدن آن حضرت خبر می دادند.
اکنون حال حضرت امیرالمومنین (ع) را در آن شب بیان می کنیم که از ام کلثوم نقل شده است: وقتی شب نوزدهم ماه رمضان رسید، پدرم به خانه آمد و به نماز ایستاد. من برای افطار ایشان طبقی حاضر کردم، که دو قرص نان جو با کاسه ای از شیر و مقداری نمک ساییده در آن بود. وقتی نمازشان تمام شد به آن طبق نگریست و گریه کرد و فرمود: ای دختر! برای من در این طبق دو خورش حاضر کرده ای؟ مگر نمی دانی که من از برادر و پسر عموی خود، رسول خدا (ص) پیروی می کنم. ای دختر! هر که خوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر باشد، ایستادن او در قیامت نزد حق تعالی بیشتر است. ای دختر! در حلال دنیا حساب و در حرام دنیا عذاب است.
پس از روی زهد و تقوا حضرت رسول (ص) را به یاد آورده و آن گاه فرمود: به خدا سوگند! تا از این دو خورش یکی را برنداری افطار نمی کنم. پس من کاسه شیر را برداشتم؛ حضرت اندکی از نان جو با نمک میل فرمود؛ حمد و ثنای الهی را به جا آورد؛ برخاست و به نماز ایستاد. دائم مشغول رکوع و سجود بود و گریه و بی تابی به درگاه خدای متعال می کرد.
نقل شده که حضرت در آن شب زیاد از خانه خود بیرون می رفت و داخل می شد و به اطراف آسمان نگاه می کرد؛ اظطراب داشت و گریه و زاری می کرد و سوره یس را تلاوت می فرمود و می گفت:
«اَللّهٌمَّ بارِک لی فی المَوت؛ خداوندا! برای من مرگ را مبارک گردان».
بیسار می گفت: « اِنّا لِلّهِ وَ اِنااِلَیهِ راجِعٌونَ » و کلمه مبارکه «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیمِ » را بسیار تکرار می کرد و بسیار صلوات می فرستاد و استغفار می کرد.
ابن شهرآشوب و دیگران روایت کرده اند: حضرت در تمام آن شب بیدار بود و بر خلاف عادت همیشه خویش برای نماز شب بیرون نرفت. ام کلثوم عرض کرد: ای پدر! این بیداری و اظطراب شما در این شب برای چیست؟
حضرت فرمود: در صبح این شب، من شهید خواهم شد.
ام کلثوم عرض کرد: بفرمایید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گزارد.
حضرت (ع) فرمود: از قضای الهی نمی توان گریخت. سپس خود قصد رفتن به مسجد کرد.
روایت شده که در آن شب حضرت بیدار بود و بسیار بیرون می رفت و به آسمان نظر می افکند و می فرمود: به خدا قسم که دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده؛ این آن شبی است که به من وعده شهادت داده اند.
پس زمانی که فجر طلوع کرد، ابن نَبّاح، موذن آن حضرت، بیرون آمد و ندای نماز سر داد. حضرت به قصد مسجد برخاست، وقتی به صحن خانه آمد، مرغابیانی که در خانه بودند، بر خلاف عادتشان از مقابل آن حضرت می آمدند و پر می زدند و فریاد و صیحه می کردند. اهل خانه خواستند که آن ها را دور کنند اما حضرت فرمود: ایشان را به حال خود بگذارید، همانا ایشان صیحه زندگانی هستند که از پی نوحه کنندگان فریاد می زنند.
آن گاه سفارش مرغابیان را به ام کلثوم کرد و فرمود: ای دخترک من! حق من بر تو که اینها را رها کنی؛ زیرا که آنهایی را که زبان ندارند، محبوس داشتی که هر گاه گرسنه یا تشنه می شوند، قادر بر سخن گفتن نیستند؛ پس آنها را غذا ده و سیراب کن و اگر نتوانستی رهایشان کن بروند و از گیاه های زمین بخورند.
وقتی حضرت به در خانه رسید، کمربندشان بر قلاب در گیر کرد و باز شد، حضرت کمربند را محکم بست و اشعاری چند سرود که مضمونش این است: ای علی! کمربند خود را برای مرگ ببند، همانا مرگ تورا ملاقات خواهد کرد، و از مرگ وقتی که به خانه تو وارد می شود، فریاد مکن و به دنیا مغرور مباش؛ هرچند با تو موافق باشد، همچنان که روزگار تو را خندان کرد، تو را نیز به گریه خواهد انداخت. آن گاه گفت: الهی! مرگ و ملاقات خود را بر من مبارک گردان.
ام کلثوم از شنیدن این کلمات فریاد و واویلا سر داد، و امام حسن(ع) از پشت سر پدر بیرون رفت؛ وقتی به آن حضرت رسید، عرض کرد: می خواهم با شما باشم.
حضرت فرمود: تو را به حقی که من بر گردن تو دارم، سوگند می دهم! برگردی.
امام حسن (ع) به خانه برگشت و با ام کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و گفتار پدر بزرگوارشان می گریستند.
و از آن سو وقتی امیرالمومنین (ع) وارد مسجد شد، قندیل های مسجد خاموش بود. آن حضرت در تاریکی چند رکعتی نماز خواند و بعد مشغول خواندن تعقیب نماز شد. و آن گاه بر بام مسجد رفت و انگشتان مبارک بر گوش نهاد و اذان گفت. وقتی حضرت اذان می گفت، هیچ خانه ای در کوفه نبود، مگر آنکه صدای اذان امام به آنجا می رسید. سپس در حالی که از محل اذان پایین آمد که خدارا تقدیس و تهلیل می گفت و صلوات می فرستاد.
حضرت به صحن مسجد آمد و گفت: « الصَّلوة الصَّلوة » و خفتگان را برای نماز بیدار کرد. ابن ملجم در تمام آن شب بیدار بود و درباره ی کار بزرگی که قصد انجامش را داشت فکر می کرد. در این هنگام که امیرالمومنین (ع)خفتگان را برای نماز بیدار می کرد، او نیز در میان خفتگان بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه پنهان کرده بود. وقتی امیرالمومنین (ع) به او رسید، فرمود: برای نماز برخیز و چنین مخواب که این خواب شیاطین است، بر دست راست بخواب که این خواب مومنان است یا به طرف چپ که خواب حکما و بر پشت بخواب که خواب پیامبران است. آن گاه فرمود: قصدی در دل داری آن نزدیک است و به سبب آن آسمان ها فرو ریزد و زمین چاک و کوهسارها سرنگون شود و اگر بخواهم می توانم خبر دهم که در زیر جامه چه داری.
حضرت از او رد شد و به محراب رفت و به نماز ایستاد اما ابن ملجم با اینکه بارها به او گوشزد شده بود که امیرالمومنین (ع) را بدبخت ترین امت شهید می کند و گاهی به قطام می گفت: می ترسم من آن کس باشم و بر آرزویم نیز دست نیابم، آن شب را تا بامداد در اندیشه این امر عظیم بود؛ عاقبت شقاوت او این خیالات گوناگون را چون خس و خاشاک به توفان فنا داد و تصمیم کشتن حضرت را گرفت و به کنار استوانه ای که در کنار درب بود، آمد و نشست. وردان و شبیب نیز در گوشه ای خزیدند. وقتی امیرالمومنین (ع) در رکعت اول سر از سجده برداشت، شبیب ابن بجره اول تصمیم به قتل ان حضرت گرفت و فریاد زد: « لِلهِ الحُکم یا علی لالَکَ وَ لاِصباحِکَ »؛ حکم خاص خداوند است و نتوانی از خویش حکم کنی و کار دین را به حکومت حکمین بازگذاری.» این را گفت و شمشیر کشید؛ شمشیر او بر سقف خورد و خطا کرد. بعد از او ابن ملجم آمد و تا جایی که توان داشت، شمشیر خود را حرکت داد و این کلمات را می گفت و شمشیر را بر فرق آن حضرت فرود آورد و از قضا ضربه او درست در همان جای زخم عمروبن عبدود خورد و تا سجده گاه حضرت را شکافت. آن حضرت فرمود: « بِسم اللهِ و بِاللهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبَةِ؛ سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم.» و ناله شریفه اش بلند شد: فرزند زن یهودی، ابن ملجم مرا کشت، او را بگیرید.
اهل مسجد وقتی صدای حضرت را شنیدند، برای یافتن آن ملعون جست و جو کردند. صداها بلند و حال مردم دگرگون شده بود. پس همه به سوی محراب دویدند. آن حضرت در محراب افتاده و فرق مبارکش شکافته شده بود و از زمین خاک برمی داشت و بر محل جراحت می ریخت و این آیه مبارکه را می خواند:« مِنها خَلَقناکُم وَ فیها نُعیدُکُم مِنها نُخرِجُکُم تارَةُ اُخری؛ از زمین شما را خلق کردم و به زمین برمی گردانم شما را و شما را بار دیگر از زمین برمی گردانم.»
پس فرمود: امر خدا آمد و گفته رسول خدا (ص) راست شد.
مردم دیدند که خون از سر حضرت روی محاسن شریفش جاری است و ریش مبارک به خون رنگین شده و می فرماید: «هذا ما وَعَدنا الله وَ رَسُولُهُ؛ این همان وعده است که خدا و رسول (ص) به من داده اند.»
هنگام ضربه ابن ملجم بر فرق آن حضرت، زمین لرزید، دریاها به موج آمد، آسمان خا متزلزل شد، درهای مسجد به هم خورد، خروش از ملائکه آسمان ها بلند شد، باد سیاهی سخت وزید که جهان را تاریک ساخت و جبرئی در میان اسمتن و زمین ندا داد، چنانکه مردم شنیدند و گفت: «تَهَدَّمَت اللهِ اَرکانُ الهُدی وَ انطَمَسَت اَعلامُ اتُقی وَ انفَصَمَتِ العُروَةُ تلوُثقی قُتِلَ ابنُ عَمِّ المُصطَفی قُتِلَ الوَصِیُّ المُجتَبی قُتِلَ عَلِیُّ المُرتَضی قَتَلَهُ اَشقَی الاشقِیاءِ؛ به خدا سوگند! ارکنان هدایت در هم شکست و ستاره علم و نبوت خاموش شد و عروةالوثقی الهی گسیخته شد و پسرعموی محمد مصطفی (ص) کشته شد و سید اوصیا، علی مرتضی شهید شد. و بدبخت ترین بدبخت ها او را شهید کرد.»
وقتی ام کلثوم این صدا را شهید، به صورت خود زد و گریبان را چاک داد و فریاد برداشت:« وااَبَتاه وا عَلیِیّاه وا مُحَمَّداه » پس حسنین (ع) از خانه به سوی مسجد دویدند و دیدیند مردم نوحه و فریاد می کنند و می گویند:« وااماما وَ اَمیرالمُومنین »؛ به خدا سوگند!شهید شد امام عابد و مجاهد، که هرگز بتان را سجده نکرد و شبیه ترین مردم به رسول خدا (ص) بود.
پس زمانی که داخل مسجد شدند، فریاد « واپدرا و واعلیاه» برآوردند و می گفتند: کاش مرده بودیم و این روز را نمی دیدیم. وقتی نزدیم محراب آمدند، پدر بزرگوارشان را دیدند که در میان محراب افتاده، و ابوجعده و جماعتی از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و می خواهند تا آن حضرت را برپا دارند تا با مردم نماز گزارد و ایشان توانایی ندارد.
پس حضرت لمیرالمومنین (ع) امام حسن (ع) را به جای خود گذاشت تا با مردم نماز گزارد و خود نمازش را نشسته تمام کرد و از شدت زهر و زخم به جانب راست و چپ متمایل می شد. وقتی امام حسن (ع) نماز را به پایان رساند، سر پدر را در بغل گرفت و گفت: ای پدر، پشت مرا شکستی. چگونه تو را با این حال ببینم؟
امیرالمومنین(ع) چشم باز کرد و فرمود: ای فرزند! از امروز پدر تو رنجی و دردی ندارد؛ اینک جد تو، محمد مصطفی (ص) و مادر بزگ تو، خدیجه کبری و مادر تو، فاطمه زهرا (س) و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدر تو را می کشند. تو شاد باش و از گریه دست بردار که گریه تو، ملائکه آسمان را به گریه درآوده است.
سپس با ردا، جراحت سر را محکم بستند و حضرت را از محراب به وسط مسجد آوردند خبر شهادت امیرالمومنین (ع) در شهر کوفه پخش شد، زن و مرد به سوی مسجد دویدند و امیرالمومنین (ع) را دیدند که سرش در دامن امام حسن (ع) است و با آن که جای ضربه را محکم بسته اند، خون از آن می ریزد و گلگونه مبارک از زردی به سفیدی مایل شده است. حضرت به اطاف آسمان نظر می کند و زبان مبارکش به تسبیح و تقدیس الهی مشغول بود و می گفت:« اِلهی اَسئَلُکَ مُرافَقَةَ الاَنبِیاءِ والاوصیاءِ وَ اَعلی دَرَجاتِ جَنَّةِ المَاوی؛ پروردگارا؛ از تو رفاقت پیامبران و اوصیا و بالاترین درجات بهشت را خواستارم». در این زمان بیهوش شد و امام حسن (ع) گریه می کرد و قطرات اشک روی صورت پدر بزرگوارشان می ریخت؛ آن حضرت به هوش آمد و چشم باز کرد و فرمود: ای فرزند! چرا می گریی و جزع می کنی؟ تو بعد از من به زهر ستم شهید می شوی و برادرت حسین به شمشیر، و هر دو به جد و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد. آن گاه امام حسن (ع) از قاتل پدر سوال کرد.
حضرت فرمود: پسر زن یهودی، عبدالرحمن بن ملجم مرادی به من ضربه زد . اکنون او را به مسجد آوردند ( به باب کنده اشاره کرد ). پیوسته زهر شمشیر بر بدن آن حضرت جاری می شد و آن حضرت را بی تاب می کرد. مردم به باب کنده نگاه می کردند و بر امیرالمومنین (ع) می گریستند که ناگهان صدایی از در مسجد بلند شد و ابن ملجم رت دست بسته از باب کنده به مسجد آوردند. مردمان گوش و گردن او را با دندان می گزیدند و بر صورتش صیلی می زدند و آب دهان بر روی نحسش می افکندند و به او می گفتند: وای بر تو! چه چیزی تو را بر این داشت که امیرالمومنینین (ع) را کشتی و رکن اسلام را درهم شکستی؟او خاموش بود و چیزی نمی گفت و مردم هر ساعت آتش خشم شان افروخته تر می شد و می خواستند او را با دندان پاره پاره کنند.
حذیفه نخعی با شمشیر کشیده از پیش روی می شتافت و جمعیت مردم را می شکافت تا او را به حضور امام حسن (ع) آوردند. وقتی نگاه آن حضرت به او افتاد، فرمود: ای ملعون! امیرالمومنین و امام المسلمین را کشتی؟ به جای آنکه تو رت پناه داد و تو را بر دیگران انتخاب کرد و به تو عطاها فرمود، آیا برای تو امام بدی بود و جزای نیکی های او در حق تو این بود که دادی؟!!
ابن ملجم همچنان سر به زیر افکنده بود و سخن نمی گفت؛ در آن وقت صداهای گریه و نوحه مردم بلند شد. امام حسن (ع) از آن مردی که آن ملعون را آورده بود پرسید: این دشمن خدا را در کجا یافتی؟
آن مرد حکایت یافتن او (ابن ملجم) را برای آن حضرت نقل کرد. امام حسن (ع) فرمود: حمد و سپاس خداوندی را سزاست که دوست خود را یاری و دشمن خود را خوار و گرفتار کرد. بعد از مدتی امیرالمومنین (ع) چشم باز کرد و این کلمه را فرمود: « اِرفَقُوا یا مَلائُکَةَ رَبّی؛ ای فرشتگان خدا! با من رفق و مدارا کنید.»
آن گاه امام حسن (ع) به آن حضرت عرض کرد: این دشمن خدا، رسول و دشمن تو ابن ملجم است که حق تعالی تو را بر او نیرو داد و نزد تو حاضر ساخت.
امیرالمومنین (ع) به جانب آن ملعون نگاهی کرد و با صدای ضعیفی فرمود: یابن ملجم! امری بزرگی انجام دادی و مرتکب کار عظیمی شدی. آیا من برای تو امام بدی بودم که مرا چنین جزا دادی؟ آیا من تو را مورد مرحمت قرار ندادم و از میان دیگران انتخاب نکردم؟ آیا به تو احسان و عطا را زیاد نکردم، با آنکه میدانستم که تو مرا خواهی کشت، ولی خواستم حجت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بگیرد و نیز خواستم که از این عقیده برگردی و گفتم که شاید از گمراهی رویگردان شوی. بدبختی بر تو غلبه کرد، تا مرا کشته ای بدخت ترین بدبخت ها!
ابن ملجم گریه کرد و گفت: «اَفاَنتَ تُنفِذُ مَن فی النّار؛ آیا تو می توانی کسی را که در جهنم است، نجات دهی؟»
آن گاه حضرت سفارش او را به امام حسن (ع) کرد و فرمود: ای پسر! با اسیر خود مدارا کن و راه شفقت و رحمت پیش گیر. آیا نمی بینی چشم های او را که از ترس چگونه گردش می کند و دلش چگونه مضطرب است؟
امام حسن (ع) عرض کرد: این ملعون تو را کشته و دل ما را به درد آورده است، امر می کنی که با او مدارا کنیم؟
فرمود: ای فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم. به او از آنچه خود می خوری، بخوران و او را از آنچه خود می آشامی، بیاشام. سپس اگر من از دنیا رفتم، او را قصاص کن و او را بکش ولی بدن او را در آتش نسوزان و او را مُثله مکن که من از جد تو رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: مُثله مکنید، اگرچه سگ گزنده باشد، و اگر زنده ماندم، من خود داناترم که با چکار کنم و من اولی هستم به عفو کردن، چرا که ما اهل بیتی هستیم که با گناهکار، جز به عفو و کرم رفتار دیگر نمی کنیم. در این وقت آن حضرت را از مسجد بلند کردند و با نهایت ضعف و بی حالی به خانه بردند و دست ابن ملجم را به گردن بسته، در خانه زندانی کردند و مردمان در دور خانه آن نحضرت فریاد و گرسه و ناله می زدند و نزدیک بود که خود را هلاک کنند.
حضرت امام حسن (ع) در عین گریه زاری، ناله و بی قراری به پدر بزرگوار خود گفت: ای پدر، بعد از تو، برای ما چه خواهد شد؟ مصیبت تو برای ما امروز مثل مصیبت رسول خدا (ص) است، گویا گریه را برای مصیب تو آمیخته ایم.
پس حضرت امیرالمومنین (ع) نور دیده خویش را نزدیک خود طلبید و چشم های او را دید که از شدت گریه مجروح شده، پس با دست مبارک خود اشک از چشمان حسن (ع) پاک کرد و دست بر دل مبارکش نهاد و فرمود: ای فرزند! خداوند عالمیان دل تو را به صبر آرام کند و مزد تو و برادران تو را در مصیبت من عظیم گرداند و اضراب تو را و جریان اشک های تو را آرام کند. پس به درستی که خداوند به تو به قدر مصیبت تو مزد می دهد.
پس حضرت را در حجره ای نزدیک مُصلای خود خوابانیدند. زینب و ام کلثوم (س) آمدند و در پیش آن حضرت نشستندو نوحه و زاری برای آن حضرت می کردند و می گفتند: بعد از تو کودکان اهل بیت را چه کسی تربیت و بزرگان ایشان را چه کسی محافظت خواهد کرد. ای پدر بزگوار! اندوه ما بر تو دور و دراز است و اشک چشم ما هرگز آرام نخواهد شد.
پس صدای مردم در بیرون از اتاق به ناله بلند شد و آب از چشمان آن حضرت جاری شد و با حسرت به سوی فرزندان خود نظر افکند و حسنین (ع) را نزد خود طلبید و ایشان را در آغوش کشید و رویشان را می بوسید. از اصبغ بن نباته روایت شده: وقتی حضرت امیرالمومنین (ع) را ضربت زدند و به خانه بردند، من و حارث همدانی و سوید بن غَفَله با گروهی از اصحاب بر در خانه آن حضرت جمع شدیم، وقتی صدای گریه و ناله از خانه آن حضرت بلند شد، ما نیز گریه کردیم و بانگ ناله و فغان مان بلند شد، که ناگاه امام حسن (ع) از خانه بیرون آمد و فرمود: ای مردمان، مگر نگفتم به خانه های خود بروید؟
گفتم: به خدا سوگند که یابن رسول الله! که جانم یاری نمی کند و پایم قدرت رفتن ندارد، تا امیرالمومنین (ع) را نبینم به جایی نمی توانم بروم. سپس بسیار گریستم و حضرت امام حسن (ع) به داخل خانه رفت و بعد از مدت کوتاهی بیرون آمد و مرا به درون خانه طلبید. وقتی وارد شدم، دیدم که امیرالمومنین (ع) را بر بالش ها تکیه داده اند و عمامه زردی بر سرش بسته اند و روی مبارکش، از شدت خونی که از سرش رفته، چنان زرد شده بود که نفهمیدم که عمامه اش زرد تر بود یا رنگ مبارکش. وقتی مولای خود را در آن مشاهده کردم، بی تاب شدم و روی پایش افتادم و آن را می بوسیدم و بر چشم های خود می مالیدم و می گریستم. حضرت فرمود: ای اصبغ! گریه مکن، که من راه بهشت در پیش داردم.
گقتم: فدای تو شوم! می دانم ه تو به بهشت می روی، من بر حال خود و بر جدایی از تو گریه می کنم. خلاصه، حضرت بعد از ساعتی به سبب زهری که در بدن مبارکش جاری بود بیهوش شد، همانطور که حضرت رسول (ص) نیز به سبب زهری که به او داده بودند، گاهی بیهوش می شد و گاهی به هوش می آمد. وقتی امیرالمومنین (ع) به هوش آمد، امام حسن (ع) کاسه ای شر به دست آن حضرت داد. حضرت گرفت، اندکی نوشید و فرمود بقیه آن را برای ابن ملجم ببرید. امام بار دیگر به حضرت امام حسن (ع) درباره خوراک و آب آن ملعون سفارش کرد.
روایت شده است که وقتی ابن ملجم را به زندان بردند، ام کلثوم (س) گفت: ای دشمن خدا! امیرالمومنین (ع) را کشتی.
آن ملعون گفت: امیرالمومنین را نکشته ام، پدر تو را کشته ام.
ام کلثوم فرمود: امیدوارم که آن حضرت از این زخم شمشیر شفا یابد و حق تعالی تو را در دنیا و آخرت عذاب کند.
ابن ملجم گفت: آن شمشیر را هزار درهم خریده ام و هزار درهم دیگر داده ام تا آن را با زهر آب داده اند و ضربه ای به او زده ام که اگر آن ضربه را میان اهل زمین قسمت کنند، هر آینه همه را هلاک کند.
ابوالفرج نقل کرده: به جهت معالجه زخم امیرالمومنین (ع) اطبای کوفه را جمع کردند و عالم ترین آن ها در عمل جراحی، شخصی بود که به او اثیر بن عمرو می گفتند. وقتی او در جراحت امیرالمومنین (ع) نگریست، شش گوسفندی که گرم و تازه باشد، طلبید. وقتی آن شش را حاضر کردند، رگی از آن بیرون کشید، آنگاه آن را در شکاف زخم گذاشت و در آن دمید تا اطرافش به انتهای جراحت رسید و مدتی آن را گذاشت و بعد برداشت و به آن نگاه کرد. قسمتی از سفیدی مغز آن حضرت را در آن دید، آن وقت به امیرالمومنین (ع)، عرض کرد: وصیت خود را بکن که ضربه این دشمن خدا، کار خود را کرده و به مغز سر رسیده و دیگر نمی شود کاری مرد.
وصیت های امیرالمومنین (ع) و کیفیت شهادت آن حضرت
از محمد بن حنیفه روایت شده: وقتی شب بیستم ماه مبارک رمضان شد، اثر زهر به پاهای مبارک پدرم رسید و در آن شب نشسته نماز می خواند و به ما وصیت هایی می کرد و تسلی می داد تا آنکه صبح طلوع کرد؛ پس به مردم اجازه تا به خدمتش برسند. مردم می آمدند و سلام می کردند و جواب می داد و می فرمود: ای مردم! از من سوال کنید و بپرسید، پیش از آن مرا نیابید. و بار سوال های خود را برای مصیبت امام خود سبک کنید.
مردم گریه کردند و سخت نالیدند. حجری بن عدی برخاست و شعری در مصیبت امیرالمومنینی (ع) سرود. وقتی ساکت شد، آن حضرت فرمود: ای حجر! اگر تو را طلبند و به تو دستور دهند که از برائت و بیجاری جویی، اوضاع تو در آن لحظه چگونه است؟
عرض کرد: به خدا قسم اگر مرا با شمشیر پاره پاره و با آتش عذاب کنند، از تو بیزاری نجویم. فرمود: تو در خیر موفق باشی، خداوند به تو جزای خیر دهد. آنگته شیر طلبید و اندکی آشامید و فرمود: این آخرین روز زندگی من در دنیاست. اهل بیت های آن حضرت گریه کردند.
نقل شده که مردی به ابن ملجم گفت: ای دشمن خدا! خوشحال باش که امیرالمومنین (ع) را بهبودی حاصل شده.
آن ملعون گفت: پس ام کلثوم برای چه کسی گریه می کند؟ برای من گریه می کند یا برای علی سوگواری می کند؟ سوگند به خدا که این شمشیر را با هزار درهم خریده ام و با هزار درهم آن را زهر سیراب ساخته ام و هر نقصی که داشت برطرف کردم و با چنین شمشیر ضربه ای بر علی زدم که اگر آن ضربه را با اهل مشرق و مغرب قسمت کنند، همگان می میرند. خلاصه، وقتی شب بیست و یکم شد، حضرت، فرزندان و اهل بیت خود را جمع و از ایشان وداع کرد و فرمود: خدا خلیفه من بر شماست، او مرا بس است و نیکو وکیلی است و اهل بیت را خیرات به وصیت فرمودند. در آن شب زهر بر بدن مبارکش بسیار ظاهر شده بود، هر چه خوردنی و آشامیدنی آوردند، میل نفرمود و لب های مبارکش به ذکر خدا حرکت می کرد و مانند مرواید، عرق از پیشانی نازنینشان می ریخت که به دست مبارک خود پاک کی کرد و می فرمود: از رسول خدا (ص) شنیدم که وقتی نزدیک وفات مومن می شود، پیشانی او، مانند مروارید تر عرق می کند و ناله او آرام می شود. سپس کوچک و بزرگ فرزندان خود را خواست و فرمود: خدا خلیفه من است و من شما را به خدا می سپارم. پس همه به گریه افتادند. حضرت امام حسن (ع) گفت: ای پدر! چنین سخن می گویی که گویا از خود ناامید شده ای.
فرمود: ای فرزند! یک شب پیش از آنکه این واقعه اتفاق بیافتد، جدت رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و از آزاری های این امت به او شکایت کردم.
فرمود: نفرین کن بر ایشان.
پس گفتم: خداوندا! بدتر از من را بر ایشان مسلط کن و بهتر از ایشان را روزیم گردان.
حضرت رسول (ص) فرمود: خدا دعای تو را مستجاب کرد و بعد از سه شب تو را نزد من خواهد آورد.اکنون سه شب گذشته است. ای حسن! به تو درباره برادرت حسین وصیت می کنم. آن گاه رو کرد به فرزندان دیگر که غیر از فاطمه بودند و به ایشان وصیت فرمود که مخالفت با حسن و حسین مکنید. پس گفت: خداوند متعال به شما صبر نیکو عطا کند. من امشب از میان شما می روم و به حبیب خود، محمد مصطفی (ص) ملحق می شوم؛ چنانچه مرا وعده داده است.
از حضرت امام حسن (ع) روایت شده که فرمود: وقتی زمان وفات پدر بزرگوار من رسید، این چنین به ما وصیت کرد، این چیزی است که علی بن ابی طالب برادر و پسر عمو وهمنشین رسول خدا (ص) به آن وصیت می کند. اولین وصیت من این است که شهادت می دهم به وحدانیت خدا و اینکه محمد (ص) بنده خدا و رسولو برگزیده اوست و خدا او را به علم خویش انتخاب کرد و او را پسندیده، و گواهی می دهم که خدا مردگان را از قبر بر می انگیزد و از اعمال مردم پرسش می کند و به آنچه در سینه های مردم پنهان است داناست.
ای فرزند من حسن! تو را وصیت می کنم به آنچه رسول خدا (ص) به من وصیت فرمود و تو برای وصیت کافی هستی. وقتی من از دنیا بروم و امیت با تو در اسلام مخاف باشند، ملازم خانه خود باش و بر گناهان خود گریه کن و دنیا را هدف بزرگ خود مساز و در طلبش مرو. نماز را در اول وقت آن بپا دار و زکات را در وقت خود به اهلش برسان و در کارهای شبه ناک خاموش باش.
هنگام خشم و رضا به عدل و میانه روی رفتار کن؛ با همسایگان نیکو رفتار باش؛ مهمان را گرامی دار؛ بر افراد سختی دیده و بلا رسیده ترحم کن؛ صله رحم کن؛ مسکینان را دوست بدار و با ایشان همنشینی کن و تواضع و فروتنی داشته باش که آن بهترین عبادت لست. آرزو و آمال خویش را کم و از مرگ زیاد یاد کن و دنیا را ترک گو و طریقه زهد پیش آر؛ زیرا تو آماده مرگی و هدف بلایی و افکنده رنج و عذابی. به تو وصیت می کنم به خشیت و ترس از خداوند جبار در پنهان و آشکار و نهی می کنم تو را از آنکه بی اندیشه و تامل، در گفتن و عمل کردن عجله کنی. در کار آخرت تعجیل کن و در امر دنیا تانّی و آرام حرکت کن تا رشد و صلاح تو در آن معلوم گردد. از جاهایی که کحل تهمت است و از مجلسی که گمان بد به اهل آن برده می شود بپرهیز. همانا همنشین بد به همنشین خود ضرر می رساند.
ای فرزند من! برای خدا کاری کن؛ از فحش و هرزه گویی زیان خود را بازدار؛ امر به معروف و نهی از منکر کن، با برادران دینی برای خدا برادری کن؛ نیکوکار را به جهت نیکی او دوست بدار و با فاسقان مدارا کن که ضرر به دین تو نرسانند و در دل، ایشان را دشمن دار و کردار خود را از کردار ایشان جدا کن تا آنکه مثل ایشان نباشی. در راه ها منشین و با سفیهان و جاهلان جنگ و بحث مکن، در زندگی خود میانه روی کن و در عبادت های خویش نیز به طریق اقتصاد باش. بر تو باد عبادتی که بر آن مداومت کنی و طاقت آن را داشته باشی و خاموش باش تا از مسافد زبان، سالم بمانی و توشه خویش را در سفر آخرت از پیش فرست و نیکویی و خیر را یاد بگیر تا دانا باشی، و خدا را در همه حال یاد کن و بر کودکان خانواده خویش رحم کن و به پیران ایشان احترام و تعظیم بگذار.
هیچ غذایی را مخور تا آنکه پیش از خوردن از آن قدری صدقه دهی. بر تو باد روزه داشتن که آن زکات بدن و سپر آتش جهنم است و با نفس خود جهاد کن و از همنشین بد بترس. از دشمن دوری کن و بر تو باد رفتن به مجالسی که که ذکر خدا در آن می شود و بسیار دعا کن.
اینها وصیت های من است و من در نصیهت تو ای فرزندم! کوتاهی نکردم. اینک هنگام مفارقت و جدایی است، تو را وصیت می کنم که با برادر خود، محمد، نیکویی کنی، چرا که او برادر و فرزند پدر توست و می دانی کخ من او را دوست می دارم.
امام برادرت حسین، پسر مادر تو و برادر توست و برای تو در مورد او احتیاج به وصیت نیست و خداوند خلیفه من بر شماست و از او می خوتهم که احوال شمارا اصلاح فرماید و شر ستمکاران و ظالمان را از شما دور کند. بر شماست که شکیبا باشید، تا امر خدا نازل شود و شادی شما برسد، و هیچ قدرتی نیست جز برای خدای بزرگ.
وقتی حضرت امیرالمومنین (ع) وصیت های خود را به امام حسن (ع) کرد، فرمود: ای حسن! هنگامی که من از دنیا بروم مرا غسل ده و کفن کن و همانند رسول خدا (ص) حنوط کن که از کافور بهشت است و جبرئیل آن را برای آن حضرت آورده بود، و وقتی مرا روی تابوت گذارید، جلو تابوت را برندارید و به هر سو که تابوتم می رود، به دنبال آن بروید و در هر جا که بیاستد، بدانید قبر من آنجاست. پس جنازه مرا بر زمین گذارید و تو ای حسن! بر من نماز بخوان و هفت تکبیر بگو و بدان که هفت تکبیر قفط بر من حلال است، مگر بر فرزند برادت حسین، که قائم آل محمد و مهدی این امت است و ناراحتی های مردم را او برطرف خواهد کرد. هنگامی که از نماز بر من فاغ شدی، جنازه را از جای خود بردار و خاک آنجا را بکن، قبر کنده و لحدی آماده و تخته چوبی آماده خواهی یافت، که پدرم حضرت نوح برای من ساخته، پس مرا روی آن تخته بگذار و هفت خشت در آنجا خواهی یافت، آنها را روی هم بگذار. سپس اندکی صبر کن، آنگاه یک خشت را بردار و به قبر نگاه کن، می بینی که من در قبر نیستم؛ زیرا که به جد تو، رسول خدا (ص) ملحق خواهم شد، اگر پیامبری را در مشرق به خاک بسپارند و وصی او را در مغرب مدفون سازند، حق تعالی روح و جسد پیامبر خود را با روح و جسد وصی او گرد می آوردو پس از زمانی از هم جدا می شوند و به قبرهای خویش بر میگردند. پس آنگاه قبر مرا با خاک پر کن و آن جایگاه را از مردم پنهان کن. چون روز روشن شود، نعشی را بر شتر حمل کن و آن را به کسی بده و بگو که با جانب مدینه بیرد، تا مردمان ندانند که من در کجا مدفونم.
حضرت امام جعفر صادق (ع) می فرماید: امیرالمومنین (ع) به امام حسن (ع) فرمود: برای من چهار قبر در چهار جا حفر کن، یکی در مسجد کوفه، دوم در میان رحبه، سوم در نجف و چهارم در خانه جعدة بن هبیره تا کسی قبر مرا نشناسد.
حضرت امیرالمومنین (ع) به فرزندان خود فرمود: فتنه ها از هر جانب بسیار زود به شما روی می آورد و منافقان این امت، کینه های دیرینه خود را از شما طلب می کنند و می خواهند از شما انتقام بگیرند؛ پس بر شما باد صبر، که عاقبت صبر نیکوست. و سپس رو به جانب حسین (ع) کرد و فرمود: به خصوص بعد از من از جهت های مختلف بر شما فتنه های بسیار واقع می شود، پس صبر کنید تا خدا میان شما و دشمنان شما حکم کند که او بهترین داوران است.
پس به امام حسین (ع) رو کرد و فرمود: اینک رسول خدا (ص) ، عمویم حمزه و برادرم جعفر نزد من آمدند و گفتند شتاب کن، که ما مشتاق و منتظر توایم. پس چشم های مبارک خود را چرخانید و به اهل بیت خود نگاه کرد و فرمود: همه را به خدا می سپارم؛ خدا همه را در راه حق نگه دارد و از شر دشمنان حفظ کند. خدا خلیفه من بر شماست و خدا را برای خلافت و نصرت بس است. آن گاه فرمود: ای فرشتگان خدا بر شما سلام باد! سپس فرمود: « لِمِثلِ هذا فَلَیعل العامِلُونَ ّاِنَ الله مَعَ الَّذینَ اتَقَوا وَ الَذینَهُم مُحسِنُنَ؛ از برای مثل این مقام و منزلت، باید عمل کنند عمل کنندگان به درستی که خداوند با پرهیز کاران و نیکوکاران است.» پس عرق بذ پیشانی مبارکشان نشست؛ چشم های مبارک را بر هم گذاشت؛ دست و پای را به جانب قبله کشید و گفت: «اَشهَدُاَنَّ لا اِله الَّآ الله وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَ اَشهَدُ اَّنَ مُحَمَّد عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.» این را گفت و با قدم شهادت به سوی بهشت رفت و این واقع هولناک در شب جمعه، بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم پس از هجرت اتفاق افتاد. پس در آن وقت، صدای گریه و شیون از خانه آن حضرت بلند شد. اهل کوفه فهمیدند که مصیبت آن حضرت واقع شده است. از تمامی شهر کوفه، صدای گریه و شیون برای آن حضرت بلند شد؛ مانند روزی که رسول خدا (ص) از دنیا رحلت فرموده بود.
در آن شب آسمان متغیر شد، زمین لرزید و صدای تسیح و تقدیس فرشتگان از هوا شنیده می شد. قبایل جن، نوحه می کردند و می گریستند و مرثیه می خواندند. سپس مشغول غسل دادن آن حضرت شدند.
محمد بن حنفیه می گوید: وقتی برادرانم مشغول غسل دادن شدند، امام حسین (ع) آب می ریخت و امام حسن (ع) غسل می داد و احتیاج نداشتند به کسی که جسد آن حضرت را برگرداند و بدن مبارک هنگام غسل، خود از این سو به آن سو می شدو بویی خوش تر از مشک و عنبر از جسد مطهرش به مشام می رسید. هنگامی که از غسل فارغ شدند، امام حسن (ع) صدا زد: ای خواهر! حنوط جدم، رسول خدا (ص) را بیاور.
زینب (س) سهم حنوط امیرالمومنین (ع) را که بعد از پیامبر (ص) و فاطمه (س) به جای مانده بود و از همان کافوری بود که جبرئیل از بهشت آورده بود، حاضر کرد.وقتی سر حنوط را باز کردند، شهر کوفه از بوی خوش معطر شد. پس آن حضرت را در پنج جامه کفن کردند و در تابوت گذاشتند، به حکم وصیت امام علی (ع)، عقب تابوت را حسنین (ع) برداشتند و جلوی آن را جبرئیل و میکائیل حمل کردند و به سوی نجف که پشت کوفه است، شتافتند. بعضی از مردم خواستند که برای مشایعت بیرون بیایند که امام حسن (ع) به ایشان فرمان داد تا بازگردند. حضرت امام حسین (ع) می گریست و می گفت:« لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلّا بِاالله العَلیّ العَظیمِ؛ ای پدر بزرگوار! پشت مرا شکستی، گریه را از جهت تو آموخته ام.»
به خدا سوگند که من دیدم که تابوت بر هر در و دیوار و عمارت و درختی که می گذشت، آنها خم می شدند و بر جنازه آن حضرت تعظیم می کردند. هنگامی که جنازه آن حضرت از قائم عزّی در قدیم بنایی بود شبیه به میل، که آن را علم نیز می نامیدند گذشت، به جهت تعظیم و احترام، آن جسد مطهر کج و منحنی شد، همچنان که تخت ابره در وقت داخل شدن عبدالمطلب بر ابرهه به جهت تعظیم آن جناب، منحنی و کج شد.(الان به جای آن قائم، مسجدی است که آن مسجد حنانه می نامند و در قسمت شرقی نجف تقریبا به فاصله سه هزار ذرع واقع شده است). خلاصه، وقتی جنازه به مکان قبر آن حضرت رسید، فرود آمد. آن گاه جنازه را بر زمین نهادند و امام حسن (ع) با جماعت بر آن حضرت نماز خواند و هفت تکبیر گفت و بعد از نماز جنازه را برداشتند و آنجا را حفر کردند. ناگهان قبر ساخته و لحد آماده ای ظاهر شد و تخته ای زیر قبر فرش کرده بود که با آن لوح به خط سریانی دو سطر نوشته شده بود، که این کلمات ترجمه آن است:«بِسمِ اللهِ اَلرَّحمنِ اَلرَّحیمِ هذا ما حَفَرَهُ نُحُ اُلنَّبِیُّ لِعَلِیٍ وَصِیِّ مُحَمَّدٍ قَبلَ الطُّفانِ بِسَبِعِماة عامِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان، این قبری است که نوح پیامبر برای علی، وصی محمد (ص) هفتصد سال قبر از طوفان حفر کرده است.»
وقتی خواستند آن حضرت را وارد قبر کنند، صدای هاتفی را شنیدند که می گفت: او را به سوی تربت طاهر و مطهر فرو برید، که حبیب به سوی حبیب خود مشتاق شده است.
و نیز صدای منادی شنیده شد که گفت: خداوند تعالی در مصیبت سید شما و حجت خدا بر خلق خویش به شما صبر نیکو کرامت کند. از امام محمد باقر (ع) منقول است: حضرت امیرالمونین (ع) را پیش از طلوع صبح، در ناحیه غَریَّین دفن کردند، و در قبر آن حضرت امام حسن و امام حسین (ع) و محمد حنفیه و عبدالله بن جعفر داخل شدند.
پس از آنکه قبر را پوشاندند، خشتی را از بالای سر آن قبر برداشتند و به قبر نگاه کردند؛ کسی را در قبر ندیدند، ناگهان صدای هاتفی را شنیدند: امیرالمومنین؛ بنده شایسته خدا بود، حق تعالی او را به پیامبر خود ملحق کرد و خداوند با اوصیا پس از انبیا چنین می کند، حتی اگر پیامبری در مشرق بمیرد و وصی او در مغرب رحلت کند، خدا آن وصی را به پیامبر ملحق خواهد ساخت.
از امام حسن (ع) روایت شده که حضرت امیرالمومنین (ع) به حسنین فرمود: وقتی مرا در قبر گذاشتید، پیش از آنکه خاکی روی قبر بریزید، دو رکعت نماز به جای آورید و پس از آن به قبر نگاه کنید.
پس هنگامی که آن حضرت را وارد قبر کردند دو رکعت نماز گزاردند و در قبر نگاه کردند، دیدند که پرده ای از سندس روی قبر پهن شده است. امام حسن (ع) از بالای سر، آن پرده را کنار زد و در قبر نگاه کرد؛ دید که رسول خدا، آدم صفی و ابرهیم خلیل با آن حضرت سخن می گوید، و امام حسین (ع) از قسمت پای آن حضرت پرده را کنار زد؛ دید که حضرت فاطمه (س)، حوا، مریم و آسیه بر آن حضرت گریه می کنند.
وقتی از کار دفن آن حضرت فارغ شدند، صعصة بن صوحان عبدی، کنار قبر مقدس آن حضرت ایستاد و مشتی از خاک برداشت و بر سر خود ریخت و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای امیرالمومنین! گوارا باد بر تو کرامت های خدا ابوالحسن (ع)! به آنچه آرزو داشتی، رسیدی، تجارت سودمند کردی و نزد پروردگار خود رفتی.
از این کلمات بسیار گفت و بسیار گریست و دیگران را به گریه آورد. پس یه سوی حضرت امام حسن (ع)، امام حسین (ع)، محمد، جغفر، عباس، یحیی، عون و سایر فرزندان آن حضرت رو کرد و به ایشان تسلیت گفت و همگی به کوفه برگشتند. هنگامی که صبح شد بر اساس مصلحت، تابوتی را از داخل خانه حضرت به بیرون کوفه بردند. حضرت امام حسین (ع) بر آن تابوت نماز خواند و آن تابوت را به شتری بستند و به جانب مدینه روان کردند.
روایت شده که در روز شهادت حضرت امیرالمومنین (ع) صدای شیون از زن و مرد و کوچک و بزرگ بلند شد و وحشتی عظیم در میان مردم افتاد، مانند روزی که رسول خدا (ص) رحلت کرد و از جهان رفت. در آن حال پیرمردی اشک ریزان و گرین آمد و گفت:«اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ؛ امروز خلافت نبوت قطع شد. پس بر در خانه امیرالمومنین (ع) ایستاد و بسیاری از مناقب حضرت امیرالمومنین (ع) را ذکر کرد و مردم ساکت بودند و گریه می کردند. وقتی سخنانش را تمام کرد. از نظرها ناپدید شد و مردم هر چه دنبالش گشتند، او را نیافتند.
بعضی نوشته اند: یک روز تز بالای منبر به جانب فرزندش امام حسن (ع) نظری افکند و فرمود» ای ابا محمد!چند روز از این ماه رمضان گذشته است؟
عرض کرد: سیزده روز.
پس به جانب امام حسین (ع) نظری افکند و فرمود: ای اباعبدالله! از این ماه رمضان چند روز باقی مانده؟
عرض کرد: هفده روز.
پس حضرت دست به محاسن شریف خود کشید- در آن روز محاسن آن حضرت سفید بود- و فرمود: به خدا قسم! شقی ترین امت، این موس سفید را با خون سر، رنگین خواهد کرد.
در کیفیت شهید شدن آن حضرت آمده است: چند ماه پس از واقعه نهروان، خوارج در مکه جمع شده و هر روز اجتماع می کردند و مجلس می گرفتند و بر کشتگان نهروان می گریستند. یک روز در بین سخنان خود گفتند: علی و معاویه کار این امت را پریشان ساخته اند؛ اگر هر دو تن را می کشتیم، این امت را از زحمت ایشان آسوده می ساختیم. در این وقت، مردی از قبیله اشجع سربرداشت و گفت: به خدا قسم! عمرو بن عاص کمتر از ایشان نیست! بلکه اصل فساد و ریشه فتنه اوست. سپس قرار بر این گذاشتند که هر سه تن را بکشند. ابن ملجم گفت: علی را من می کشم؛ حجاج بن عبدالله « برک » کشتن معویه را به گردن گرفت و دادویه کشتن عمروعاص را قبول کرد. آنها باهم قرار گذاشتند که باید هر سه تن در یک و در یک ساعت کشته شوند و قرار بر این گذاشتند که شب نوزدهم ماه رمضان، هنگام نماز صبح، که ایشان در مسجد حاضر می شوند، با این امر اقدام کنند؛ پس از یکدیگر جدا شدند. برک راه شام را در پیش گرفت؛ عمرو به مصر سفر کرد و ابن ملجم ه جانب کوفه روانه شد. هر سه تن شمشیر خود را مسموم ساختند و نیت خود را پنهان داشتند و انتظار روز موعود را می بردند تا زمانی که شب نوزدهم فرا رسد. بامداد آن شب، برک بن عبدالله با شمشیر زهر آب داده، داخل مسجد شد و در میان جماعت و در پشت سر معاویه ایستاد؛ آنگاه که معاویه به رکوع یا سجود رفت، شمشیر را کشید و بر ران او زد. معاویه ناله ای کرد و در محراب افتاد. مردمان به هم ریختند؛ برک را گرفتند و معاویه را به سرای خویش بردند و طبیب ماهر حاضر کردند. وقتی طبیب زخم را دید، گفت: این زخم اثر شمشیر زهر آب داده است و به آلت آسیب می رساند؛ اگر می خواهی که این جراحت بهبود یابد و نسل تو قطع نشود، باید با آهن سرخ کرده موضع جراحت را داغ کرد، و اگر از فرزند چشم می پوشی با دوا می توان آن را معالجه کرد. معاویه گفت: من تاب و توان آن را ندارم که به آهن سرخ شده صبر کنم و همین دو فرزندم، یزید و عبدالله کافی است. پس او را با شراب مخصوص مداوا کردند تا بهبود یافت و نسل او منقطع شد. معاویه بعد از سلامت، امر کرد تا برای او در مسجد جایی درست کردند و نگهبان گذاشتند تا از او نگهبانی کنند بعد برک را حاضر کرد و فرمان داد تا سر از تنش جدا کنند.
برک گفت: مرا امان بده تا به تو بشارتی دهم.
معاویه گفت: آن بشارت چیست؟
گفت: رفیق من رفته است که علی را بکشد. اکنون مرا زندانی کن تا خبرب از او برسد؛ اگر علی را کشتند، هر چه خواستی با من بکن و اگر نه، مرا رها کن که برم علی را به قتل رسانم و سوگند یاد می کنم باز نزد تو بیایم تا هر حکمی خواستی درباره من صادر کنی.
معاویه امر کرد که او را زندانی کردند، تا آنکه خبر شهادت امیرالمومنین(ع) رسید و به شکرانه شهید شدن علی (ع) او را رها کرد.
اما عمر بن بکر، وقتی به مصر وارد شد، صبر کرد تا شب نوزدهم ماه رمضان رسید. سپس با شمشیر مسموم به مسجد جامع رفت و به انتظار عمروعاص نشست. از قضا در آن شب عمروعاص کمر دردی داشت و نتوانست به مسجد برود و قاضی مصر را که به او خارجة بن ابی حبیبه می گفتند، جانشین خویش به مسجد فرستاد. خارجه به نماز ایستاد؛ عمرو بن بکر فکر کرد که پیش نماز عمروعاص است؛ شمشیر خود را کشید و بر خارجه بدبخت فرود آورد و او را در خون خود غلطانید و وقتی خواست فرار کند، مردم او را گرفتند و نزد عمروعاص بردند. عمربن العاص فرمان داد تا او را بکشند. آن ملعون اول گریه خاصی کرد. گفتند: هنگام مرگ گریه کردن برای چیست؟ مگر نمی دانستی که جزای این کار مرگ است؟
گفت: نه والله! من از مرگ نمی ترسم؛ بلکه به خاطر آن گریه می کنم که بر کشتن عمرو موفق نشدم، وز آن غمگینم که برک و ابن ملجم به آذزوی خویش رسیدند و علی و معویه را با تیغ خویش کشتند. عمرو دستور داد تا او را گردن زدند. روز دیگر به عیادت خواجه رفت و او که هنوز نیمه جانی باقی داشت، رو به عمروعاص کرد و گفت: یا اباعبدالله! همانا این مرد قصد قتل تو را داشت.
عمرو گفت: ولی خداوند خارجه را اراده کرد.
و اما عبدالرحمن بن ملجم، به قصد کشتن امیرالمومنین (ع) به کوفه آمد و در محلی بنی کنده، که بزرگان خوارج در آنجا جای داشتند، وارد شد. او نیت خود را از خوارج پنهان کرد که مبادا پخش شود. دراین زمان که به انتظار کشتن امیرالمومنین (ع) به سر می برد، وقتی به زیارت یکی از یاران خویش رفت، درآنجا قطام، دختر اخضر تیمیه را ملاقات کرد که او بسیار زیبا رو وسیاه موی بود و پدر و برادر او که از جمله خوارج بود امیرالمومنین(ع) در نهروان کشته بود و از این جهت با علی (ع) بی نهایت دشمنی داشت. وقتی ابن ملجم نگاهش به جمال دل آرای او افتاد، یک باره دل است داد و به ناچار از قطام خواستگاری کرد. قطام گفت: مهر مرا چه قرار می دهی؟
گفت: هر چه بگویی؟
گفت: مهرمن سه هزار درهم همراه با کنیز و غلامی و نیز کشتن علی بن ابی طالب است.
ابن ملجم گفت: تمام آنچه گفتی ممکن است جز کشتتن علی، که چگونه برای من میسر شود؟
قطام گفت: وقتی که علی مشغول به امری شده و از تو غافل است، ناگهان بر او شمشیر می زنی و او را می کشی. پس اگر کشتی، قلب مرا شفا داده ای و عیش خود را با من گوارا ساخته ای، و اگر تو کشته شوی، پس آنچه در آخرت از ثواب به تو می رسد، از آنچه در دنیا به تو می رسد بهتر است.
ابن ملجم فهمید که آن ملعونه با او در نیت موافق است، گفت: به خدا سوگند! من نیز برای این کار به این شهر آمده ام.
قطام گفت: من از قبیله خود، جمعی را با تو همراه می کنم که تو را در این امر یاری کنند. سپس کسی را نزد وردان بن مجالد فرستاد، که از قبیله او بود و او را برای یاری ان ملجم طلبید. ابن ملجم نیز که در این اوقات تصمیم به قتل علی (ع) داشت، وقتی شبیب بن بَجرَه را که از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت، دیدار کرد، گفت: ای شبیب! می توانی شرف دنیا و آخرت را کسب کنی؟
گفت: چه کنم؟
ابن ملجم ملعون گفت: در قتل علی مرا یاری کن.
شبیب گفت: یاین ملجم! مادرت در عزای تو بگرید! در فکر کاری هولناک هستی؛ چگونه به این آرزو می توانی دست بیابی؟
این ملجم گفت: چنین ترسو و بد دل مباش، در مسجد جامع کمین و هنگام نماز صبح بر وی حمله می کنیم؛ بر او شمشیر می کشیم؛ دل خود را شفا می بخشیم و خون خود را باز پس می گیریم.
ابن ملجم از این گونه سخن ها گفت و دل شبیب را قوی ساختو او را با خوذ هم دست و هم داستان کرد و بعد او را نزد قطام برد. در این هنگام، آن ملعونه در مسجد به اعتکاف مشغول بود. ابن ملجم قطام را از همراهی شبیب با خود، آگاه کرد. آن ملعونه گفت: هر وقت که خواستید او را بکشید، نزد من بیایید.
پس آن دو ملعون از مسجد بیرون رفتند و چند روزی را به سر بردند تا شب چهارشنبه، نوزدهم ماه رسید. در آن شب، ابن ملجم با شبیب و وردان نزد قطام در مسجد آمدند. آن ملعونه چند بافه حریر خواستو بر سینه های ایشان محکم بست و شمشیرهای زهر آبداده را داد تا حمایل کردند وگفت: دنبال فرصت باشید باشید و هنگامی که وقت آن رسید، وقت را از دست ندهید.
آن سه تن از نزد ملعونه بیرون رفتند و در مقابل آن دری که حضرت علی (ع) از آن داخل مسجد می شد، نشستند و انتظار حضرت را می کشیدند. روزی که این سه ملعون در این خیال بودند، وقتی اشعث بن قیس را دیدار کردند و به او از تصمیم خویش آگاهی دادند، اشعث نیز قبول کرد که یاری شان کند و در این شب که شب نوزدهم بود، او نیز بن بر وعده خویش نزد ایشان آمد. حُجر بن عدی که از بزرگان شیعیان بود، آن شب را در مسجد به سر می برد. ناگهان به گوشش رسید که اشعث می گوید: یابن ملجم! در کار خویش بشتاب و در به جا آوردن حاجت خویش شتاب کن، که صبح دمید و رسوا خواهی شد.
حجر با این سخن، غرض آن ها را فهمید و به اشعث گفت: ای اعور! می خواهی علی (ع) را به قتل برسانی؟
پس به جانب خانه امیرالمومنین (ع) رفت تا آن حضرت را از تصمیم ایشان آگاه کند. از قضا آن حضرت از راه دیگر به مسجد رفته بود. تا حجر به خانه آن حضرت رفت و برگشت، کار از کار گذشته بود.وقتی به مسجد رسید، صدای مردم را شنید که از کشته شدن آن حضرت خبر می دادند.
اکنون حال حضرت امیرالمومنین (ع) را در آن شب بیان می کنیم که از ام کلثوم نقل شده است: وقتی شب نوزدهم ماه رمضان رسید، پدرم به خانه آمد و به نماز ایستاد. من برای افطار ایشان طبقی حاضر کردم، که دو قرص نان جو با کاسه ای از شیر و مقداری نمک ساییده در آن بود. وقتی نمازشان تمام شد به آن طبق نگریست و گریه کرد و فرمود: ای دختر! برای من در این طبق دو خورش حاضر کرده ای؟ مگر نمی دانی که من از برادر و پسر عموی خود، رسول خدا (ص) پیروی می کنم. ای دختر! هر که خوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر باشد، ایستادن او در قیامت نزد حق تعالی بیشتر است. ای دختر! در حلال دنیا حساب و در حرام دنیا عذاب است.
پس از روی زهد و تقوا حضرت رسول (ص) را به یاد آورده و آن گاه فرمود: به خدا سوگند! تا از این دو خورش یکی را برنداری افطار نمی کنم. پس من کاسه شیر را برداشتم؛ حضرت اندکی از نان جو با نمک میل فرمود؛ حمد و ثنای الهی را به جا آورد؛ برخاست و به نماز ایستاد. دائم مشغول رکوع و سجود بود و گریه و بی تابی به درگاه خدای متعال می کرد.
نقل شده که حضرت در آن شب زیاد از خانه خود بیرون می رفت و داخل می شد و به اطراف آسمان نگاه می کرد؛ اظطراب داشت و گریه و زاری می کرد و سوره یس را تلاوت می فرمود و می گفت:
«اَللّهٌمَّ بارِک لی فی المَوت؛ خداوندا! برای من مرگ را مبارک گردان».
بیسار می گفت: « اِنّا لِلّهِ وَ اِنااِلَیهِ راجِعٌونَ » و کلمه مبارکه «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیمِ » را بسیار تکرار می کرد و بسیار صلوات می فرستاد و استغفار می کرد.
ابن شهرآشوب و دیگران روایت کرده اند: حضرت در تمام آن شب بیدار بود و بر خلاف عادت همیشه خویش برای نماز شب بیرون نرفت. ام کلثوم عرض کرد: ای پدر! این بیداری و اظطراب شما در این شب برای چیست؟
حضرت فرمود: در صبح این شب، من شهید خواهم شد.
ام کلثوم عرض کرد: بفرمایید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گزارد.
حضرت (ع) فرمود: از قضای الهی نمی توان گریخت. سپس خود قصد رفتن به مسجد کرد.
روایت شده که در آن شب حضرت بیدار بود و بسیار بیرون می رفت و به آسمان نظر می افکند و می فرمود: به خدا قسم که دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده؛ این آن شبی است که به من وعده شهادت داده اند.
پس زمانی که فجر طلوع کرد، ابن نَبّاح، موذن آن حضرت، بیرون آمد و ندای نماز سر داد. حضرت به قصد مسجد برخاست، وقتی به صحن خانه آمد، مرغابیانی که در خانه بودند، بر خلاف عادتشان از مقابل آن حضرت می آمدند و پر می زدند و فریاد و صیحه می کردند. اهل خانه خواستند که آن ها را دور کنند اما حضرت فرمود: ایشان را به حال خود بگذارید، همانا ایشان صیحه زندگانی هستند که از پی نوحه کنندگان فریاد می زنند.
آن گاه سفارش مرغابیان را به ام کلثوم کرد و فرمود: ای دخترک من! حق من بر تو که اینها را رها کنی؛ زیرا که آنهایی را که زبان ندارند، محبوس داشتی که هر گاه گرسنه یا تشنه می شوند، قادر بر سخن گفتن نیستند؛ پس آنها را غذا ده و سیراب کن و اگر نتوانستی رهایشان کن بروند و از گیاه های زمین بخورند.
وقتی حضرت به در خانه رسید، کمربندشان بر قلاب در گیر کرد و باز شد، حضرت کمربند را محکم بست و اشعاری چند سرود که مضمونش این است: ای علی! کمربند خود را برای مرگ ببند، همانا مرگ تورا ملاقات خواهد کرد، و از مرگ وقتی که به خانه تو وارد می شود، فریاد مکن و به دنیا مغرور مباش؛ هرچند با تو موافق باشد، همچنان که روزگار تو را خندان کرد، تو را نیز به گریه خواهد انداخت. آن گاه گفت: الهی! مرگ و ملاقات خود را بر من مبارک گردان.
ام کلثوم از شنیدن این کلمات فریاد و واویلا سر داد، و امام حسن(ع) از پشت سر پدر بیرون رفت؛ وقتی به آن حضرت رسید، عرض کرد: می خواهم با شما باشم.
حضرت فرمود: تو را به حقی که من بر گردن تو دارم، سوگند می دهم! برگردی.
امام حسن (ع) به خانه برگشت و با ام کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و گفتار پدر بزرگوارشان می گریستند.
و از آن سو وقتی امیرالمومنین (ع) وارد مسجد شد، قندیل های مسجد خاموش بود. آن حضرت در تاریکی چند رکعتی نماز خواند و بعد مشغول خواندن تعقیب نماز شد. و آن گاه بر بام مسجد رفت و انگشتان مبارک بر گوش نهاد و اذان گفت. وقتی حضرت اذان می گفت، هیچ خانه ای در کوفه نبود، مگر آنکه صدای اذان امام به آنجا می رسید. سپس در حالی که از محل اذان پایین آمد که خدارا تقدیس و تهلیل می گفت و صلوات می فرستاد.
حضرت به صحن مسجد آمد و گفت: « الصَّلوة الصَّلوة » و خفتگان را برای نماز بیدار کرد. ابن ملجم در تمام آن شب بیدار بود و درباره ی کار بزرگی که قصد انجامش را داشت فکر می کرد. در این هنگام که امیرالمومنین (ع)خفتگان را برای نماز بیدار می کرد، او نیز در میان خفتگان بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه پنهان کرده بود. وقتی امیرالمومنین (ع) به او رسید، فرمود: برای نماز برخیز و چنین مخواب که این خواب شیاطین است، بر دست راست بخواب که این خواب مومنان است یا به طرف چپ که خواب حکما و بر پشت بخواب که خواب پیامبران است. آن گاه فرمود: قصدی در دل داری آن نزدیک است و به سبب آن آسمان ها فرو ریزد و زمین چاک و کوهسارها سرنگون شود و اگر بخواهم می توانم خبر دهم که در زیر جامه چه داری.
حضرت از او رد شد و به محراب رفت و به نماز ایستاد اما ابن ملجم با اینکه بارها به او گوشزد شده بود که امیرالمومنین (ع) را بدبخت ترین امت شهید می کند و گاهی به قطام می گفت: می ترسم من آن کس باشم و بر آرزویم نیز دست نیابم، آن شب را تا بامداد در اندیشه این امر عظیم بود؛ عاقبت شقاوت او این خیالات گوناگون را چون خس و خاشاک به توفان فنا داد و تصمیم کشتن حضرت را گرفت و به کنار استوانه ای که در کنار درب بود، آمد و نشست. وردان و شبیب نیز در گوشه ای خزیدند. وقتی امیرالمومنین (ع) در رکعت اول سر از سجده برداشت، شبیب ابن بجره اول تصمیم به قتل ان حضرت گرفت و فریاد زد: « لِلهِ الحُکم یا علی لالَکَ وَ لاِصباحِکَ »؛ حکم خاص خداوند است و نتوانی از خویش حکم کنی و کار دین را به حکومت حکمین بازگذاری.» این را گفت و شمشیر کشید؛ شمشیر او بر سقف خورد و خطا کرد. بعد از او ابن ملجم آمد و تا جایی که توان داشت، شمشیر خود را حرکت داد و این کلمات را می گفت و شمشیر را بر فرق آن حضرت فرود آورد و از قضا ضربه او درست در همان جای زخم عمروبن عبدود خورد و تا سجده گاه حضرت را شکافت. آن حضرت فرمود: « بِسم اللهِ و بِاللهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبَةِ؛ سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم.» و ناله شریفه اش بلند شد: فرزند زن یهودی، ابن ملجم مرا کشت، او را بگیرید.
اهل مسجد وقتی صدای حضرت را شنیدند، برای یافتن آن ملعون جست و جو کردند. صداها بلند و حال مردم دگرگون شده بود. پس همه به سوی محراب دویدند. آن حضرت در محراب افتاده و فرق مبارکش شکافته شده بود و از زمین خاک برمی داشت و بر محل جراحت می ریخت و این آیه مبارکه را می خواند:« مِنها خَلَقناکُم وَ فیها نُعیدُکُم مِنها نُخرِجُکُم تارَةُ اُخری؛ از زمین شما را خلق کردم و به زمین برمی گردانم شما را و شما را بار دیگر از زمین برمی گردانم.»
پس فرمود: امر خدا آمد و گفته رسول خدا (ص) راست شد.
مردم دیدند که خون از سر حضرت روی محاسن شریفش جاری است و ریش مبارک به خون رنگین شده و می فرماید: «هذا ما وَعَدنا الله وَ رَسُولُهُ؛ این همان وعده است که خدا و رسول (ص) به من داده اند.»
هنگام ضربه ابن ملجم بر فرق آن حضرت، زمین لرزید، دریاها به موج آمد، آسمان خا متزلزل شد، درهای مسجد به هم خورد، خروش از ملائکه آسمان ها بلند شد، باد سیاهی سخت وزید که جهان را تاریک ساخت و جبرئی در میان اسمتن و زمین ندا داد، چنانکه مردم شنیدند و گفت: «تَهَدَّمَت اللهِ اَرکانُ الهُدی وَ انطَمَسَت اَعلامُ اتُقی وَ انفَصَمَتِ العُروَةُ تلوُثقی قُتِلَ ابنُ عَمِّ المُصطَفی قُتِلَ الوَصِیُّ المُجتَبی قُتِلَ عَلِیُّ المُرتَضی قَتَلَهُ اَشقَی الاشقِیاءِ؛ به خدا سوگند! ارکنان هدایت در هم شکست و ستاره علم و نبوت خاموش شد و عروةالوثقی الهی گسیخته شد و پسرعموی محمد مصطفی (ص) کشته شد و سید اوصیا، علی مرتضی شهید شد. و بدبخت ترین بدبخت ها او را شهید کرد.»
وقتی ام کلثوم این صدا را شهید، به صورت خود زد و گریبان را چاک داد و فریاد برداشت:« وااَبَتاه وا عَلیِیّاه وا مُحَمَّداه » پس حسنین (ع) از خانه به سوی مسجد دویدند و دیدیند مردم نوحه و فریاد می کنند و می گویند:« وااماما وَ اَمیرالمُومنین »؛ به خدا سوگند!شهید شد امام عابد و مجاهد، که هرگز بتان را سجده نکرد و شبیه ترین مردم به رسول خدا (ص) بود.
پس زمانی که داخل مسجد شدند، فریاد « واپدرا و واعلیاه» برآوردند و می گفتند: کاش مرده بودیم و این روز را نمی دیدیم. وقتی نزدیم محراب آمدند، پدر بزرگوارشان را دیدند که در میان محراب افتاده، و ابوجعده و جماعتی از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و می خواهند تا آن حضرت را برپا دارند تا با مردم نماز گزارد و ایشان توانایی ندارد.
پس حضرت لمیرالمومنین (ع) امام حسن (ع) را به جای خود گذاشت تا با مردم نماز گزارد و خود نمازش را نشسته تمام کرد و از شدت زهر و زخم به جانب راست و چپ متمایل می شد. وقتی امام حسن (ع) نماز را به پایان رساند، سر پدر را در بغل گرفت و گفت: ای پدر، پشت مرا شکستی. چگونه تو را با این حال ببینم؟
امیرالمومنین(ع) چشم باز کرد و فرمود: ای فرزند! از امروز پدر تو رنجی و دردی ندارد؛ اینک جد تو، محمد مصطفی (ص) و مادر بزگ تو، خدیجه کبری و مادر تو، فاطمه زهرا (س) و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدر تو را می کشند. تو شاد باش و از گریه دست بردار که گریه تو، ملائکه آسمان را به گریه درآوده است.
سپس با ردا، جراحت سر را محکم بستند و حضرت را از محراب به وسط مسجد آوردند خبر شهادت امیرالمومنین (ع) در شهر کوفه پخش شد، زن و مرد به سوی مسجد دویدند و امیرالمومنین (ع) را دیدند که سرش در دامن امام حسن (ع) است و با آن که جای ضربه را محکم بسته اند، خون از آن می ریزد و گلگونه مبارک از زردی به سفیدی مایل شده است. حضرت به اطاف آسمان نظر می کند و زبان مبارکش به تسبیح و تقدیس الهی مشغول بود و می گفت:« اِلهی اَسئَلُکَ مُرافَقَةَ الاَنبِیاءِ والاوصیاءِ وَ اَعلی دَرَجاتِ جَنَّةِ المَاوی؛ پروردگارا؛ از تو رفاقت پیامبران و اوصیا و بالاترین درجات بهشت را خواستارم». در این زمان بیهوش شد و امام حسن (ع) گریه می کرد و قطرات اشک روی صورت پدر بزرگوارشان می ریخت؛ آن حضرت به هوش آمد و چشم باز کرد و فرمود: ای فرزند! چرا می گریی و جزع می کنی؟ تو بعد از من به زهر ستم شهید می شوی و برادرت حسین به شمشیر، و هر دو به جد و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد. آن گاه امام حسن (ع) از قاتل پدر سوال کرد.
حضرت فرمود: پسر زن یهودی، عبدالرحمن بن ملجم مرادی به من ضربه زد . اکنون او را به مسجد آوردند ( به باب کنده اشاره کرد ). پیوسته زهر شمشیر بر بدن آن حضرت جاری می شد و آن حضرت را بی تاب می کرد. مردم به باب کنده نگاه می کردند و بر امیرالمومنین (ع) می گریستند که ناگهان صدایی از در مسجد بلند شد و ابن ملجم رت دست بسته از باب کنده به مسجد آوردند. مردمان گوش و گردن او را با دندان می گزیدند و بر صورتش صیلی می زدند و آب دهان بر روی نحسش می افکندند و به او می گفتند: وای بر تو! چه چیزی تو را بر این داشت که امیرالمومنینین (ع) را کشتی و رکن اسلام را درهم شکستی؟او خاموش بود و چیزی نمی گفت و مردم هر ساعت آتش خشم شان افروخته تر می شد و می خواستند او را با دندان پاره پاره کنند.
حذیفه نخعی با شمشیر کشیده از پیش روی می شتافت و جمعیت مردم را می شکافت تا او را به حضور امام حسن (ع) آوردند. وقتی نگاه آن حضرت به او افتاد، فرمود: ای ملعون! امیرالمومنین و امام المسلمین را کشتی؟ به جای آنکه تو رت پناه داد و تو را بر دیگران انتخاب کرد و به تو عطاها فرمود، آیا برای تو امام بدی بود و جزای نیکی های او در حق تو این بود که دادی؟!!
ابن ملجم همچنان سر به زیر افکنده بود و سخن نمی گفت؛ در آن وقت صداهای گریه و نوحه مردم بلند شد. امام حسن (ع) از آن مردی که آن ملعون را آورده بود پرسید: این دشمن خدا را در کجا یافتی؟
آن مرد حکایت یافتن او (ابن ملجم) را برای آن حضرت نقل کرد. امام حسن (ع) فرمود: حمد و سپاس خداوندی را سزاست که دوست خود را یاری و دشمن خود را خوار و گرفتار کرد. بعد از مدتی امیرالمومنین (ع) چشم باز کرد و این کلمه را فرمود: « اِرفَقُوا یا مَلائُکَةَ رَبّی؛ ای فرشتگان خدا! با من رفق و مدارا کنید.»
آن گاه امام حسن (ع) به آن حضرت عرض کرد: این دشمن خدا، رسول و دشمن تو ابن ملجم است که حق تعالی تو را بر او نیرو داد و نزد تو حاضر ساخت.
امیرالمومنین (ع) به جانب آن ملعون نگاهی کرد و با صدای ضعیفی فرمود: یابن ملجم! امری بزرگی انجام دادی و مرتکب کار عظیمی شدی. آیا من برای تو امام بدی بودم که مرا چنین جزا دادی؟ آیا من تو را مورد مرحمت قرار ندادم و از میان دیگران انتخاب نکردم؟ آیا به تو احسان و عطا را زیاد نکردم، با آنکه میدانستم که تو مرا خواهی کشت، ولی خواستم حجت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بگیرد و نیز خواستم که از این عقیده برگردی و گفتم که شاید از گمراهی رویگردان شوی. بدبختی بر تو غلبه کرد، تا مرا کشته ای بدخت ترین بدبخت ها!
ابن ملجم گریه کرد و گفت: «اَفاَنتَ تُنفِذُ مَن فی النّار؛ آیا تو می توانی کسی را که در جهنم است، نجات دهی؟»
آن گاه حضرت سفارش او را به امام حسن (ع) کرد و فرمود: ای پسر! با اسیر خود مدارا کن و راه شفقت و رحمت پیش گیر. آیا نمی بینی چشم های او را که از ترس چگونه گردش می کند و دلش چگونه مضطرب است؟
امام حسن (ع) عرض کرد: این ملعون تو را کشته و دل ما را به درد آورده است، امر می کنی که با او مدارا کنیم؟
فرمود: ای فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم. به او از آنچه خود می خوری، بخوران و او را از آنچه خود می آشامی، بیاشام. سپس اگر من از دنیا رفتم، او را قصاص کن و او را بکش ولی بدن او را در آتش نسوزان و او را مُثله مکن که من از جد تو رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: مُثله مکنید، اگرچه سگ گزنده باشد، و اگر زنده ماندم، من خود داناترم که با چکار کنم و من اولی هستم به عفو کردن، چرا که ما اهل بیتی هستیم که با گناهکار، جز به عفو و کرم رفتار دیگر نمی کنیم. در این وقت آن حضرت را از مسجد بلند کردند و با نهایت ضعف و بی حالی به خانه بردند و دست ابن ملجم را به گردن بسته، در خانه زندانی کردند و مردمان در دور خانه آن نحضرت فریاد و گرسه و ناله می زدند و نزدیک بود که خود را هلاک کنند.
حضرت امام حسن (ع) در عین گریه زاری، ناله و بی قراری به پدر بزرگوار خود گفت: ای پدر، بعد از تو، برای ما چه خواهد شد؟ مصیبت تو برای ما امروز مثل مصیبت رسول خدا (ص) است، گویا گریه را برای مصیب تو آمیخته ایم.
پس حضرت امیرالمومنین (ع) نور دیده خویش را نزدیک خود طلبید و چشم های او را دید که از شدت گریه مجروح شده، پس با دست مبارک خود اشک از چشمان حسن (ع) پاک کرد و دست بر دل مبارکش نهاد و فرمود: ای فرزند! خداوند عالمیان دل تو را به صبر آرام کند و مزد تو و برادران تو را در مصیبت من عظیم گرداند و اضراب تو را و جریان اشک های تو را آرام کند. پس به درستی که خداوند به تو به قدر مصیبت تو مزد می دهد.
پس حضرت را در حجره ای نزدیک مُصلای خود خوابانیدند. زینب و ام کلثوم (س) آمدند و در پیش آن حضرت نشستندو نوحه و زاری برای آن حضرت می کردند و می گفتند: بعد از تو کودکان اهل بیت را چه کسی تربیت و بزرگان ایشان را چه کسی محافظت خواهد کرد. ای پدر بزگوار! اندوه ما بر تو دور و دراز است و اشک چشم ما هرگز آرام نخواهد شد.
پس صدای مردم در بیرون از اتاق به ناله بلند شد و آب از چشمان آن حضرت جاری شد و با حسرت به سوی فرزندان خود نظر افکند و حسنین (ع) را نزد خود طلبید و ایشان را در آغوش کشید و رویشان را می بوسید. از اصبغ بن نباته روایت شده: وقتی حضرت امیرالمومنین (ع) را ضربت زدند و به خانه بردند، من و حارث همدانی و سوید بن غَفَله با گروهی از اصحاب بر در خانه آن حضرت جمع شدیم، وقتی صدای گریه و ناله از خانه آن حضرت بلند شد، ما نیز گریه کردیم و بانگ ناله و فغان مان بلند شد، که ناگاه امام حسن (ع) از خانه بیرون آمد و فرمود: ای مردمان، مگر نگفتم به خانه های خود بروید؟
گفتم: به خدا سوگند که یابن رسول الله! که جانم یاری نمی کند و پایم قدرت رفتن ندارد، تا امیرالمومنین (ع) را نبینم به جایی نمی توانم بروم. سپس بسیار گریستم و حضرت امام حسن (ع) به داخل خانه رفت و بعد از مدت کوتاهی بیرون آمد و مرا به درون خانه طلبید. وقتی وارد شدم، دیدم که امیرالمومنین (ع) را بر بالش ها تکیه داده اند و عمامه زردی بر سرش بسته اند و روی مبارکش، از شدت خونی که از سرش رفته، چنان زرد شده بود که نفهمیدم که عمامه اش زرد تر بود یا رنگ مبارکش. وقتی مولای خود را در آن مشاهده کردم، بی تاب شدم و روی پایش افتادم و آن را می بوسیدم و بر چشم های خود می مالیدم و می گریستم. حضرت فرمود: ای اصبغ! گریه مکن، که من راه بهشت در پیش داردم.
گقتم: فدای تو شوم! می دانم ه تو به بهشت می روی، من بر حال خود و بر جدایی از تو گریه می کنم. خلاصه، حضرت بعد از ساعتی به سبب زهری که در بدن مبارکش جاری بود بیهوش شد، همانطور که حضرت رسول (ص) نیز به سبب زهری که به او داده بودند، گاهی بیهوش می شد و گاهی به هوش می آمد. وقتی امیرالمومنین (ع) به هوش آمد، امام حسن (ع) کاسه ای شر به دست آن حضرت داد. حضرت گرفت، اندکی نوشید و فرمود بقیه آن را برای ابن ملجم ببرید. امام بار دیگر به حضرت امام حسن (ع) درباره خوراک و آب آن ملعون سفارش کرد.
روایت شده است که وقتی ابن ملجم را به زندان بردند، ام کلثوم (س) گفت: ای دشمن خدا! امیرالمومنین (ع) را کشتی.
آن ملعون گفت: امیرالمومنین را نکشته ام، پدر تو را کشته ام.
ام کلثوم فرمود: امیدوارم که آن حضرت از این زخم شمشیر شفا یابد و حق تعالی تو را در دنیا و آخرت عذاب کند.
ابن ملجم گفت: آن شمشیر را هزار درهم خریده ام و هزار درهم دیگر داده ام تا آن را با زهر آب داده اند و ضربه ای به او زده ام که اگر آن ضربه را میان اهل زمین قسمت کنند، هر آینه همه را هلاک کند.
ابوالفرج نقل کرده: به جهت معالجه زخم امیرالمومنین (ع) اطبای کوفه را جمع کردند و عالم ترین آن ها در عمل جراحی، شخصی بود که به او اثیر بن عمرو می گفتند. وقتی او در جراحت امیرالمومنین (ع) نگریست، شش گوسفندی که گرم و تازه باشد، طلبید. وقتی آن شش را حاضر کردند، رگی از آن بیرون کشید، آنگاه آن را در شکاف زخم گذاشت و در آن دمید تا اطرافش به انتهای جراحت رسید و مدتی آن را گذاشت و بعد برداشت و به آن نگاه کرد. قسمتی از سفیدی مغز آن حضرت را در آن دید، آن وقت به امیرالمومنین (ع)، عرض کرد: وصیت خود را بکن که ضربه این دشمن خدا، کار خود را کرده و به مغز سر رسیده و دیگر نمی شود کاری مرد.
وصیت های امیرالمومنین (ع) و کیفیت شهادت آن حضرت
از محمد بن حنیفه روایت شده: وقتی شب بیستم ماه مبارک رمضان شد، اثر زهر به پاهای مبارک پدرم رسید و در آن شب نشسته نماز می خواند و به ما وصیت هایی می کرد و تسلی می داد تا آنکه صبح طلوع کرد؛ پس به مردم اجازه تا به خدمتش برسند. مردم می آمدند و سلام می کردند و جواب می داد و می فرمود: ای مردم! از من سوال کنید و بپرسید، پیش از آن مرا نیابید. و بار سوال های خود را برای مصیبت امام خود سبک کنید.
مردم گریه کردند و سخت نالیدند. حجری بن عدی برخاست و شعری در مصیبت امیرالمومنینی (ع) سرود. وقتی ساکت شد، آن حضرت فرمود: ای حجر! اگر تو را طلبند و به تو دستور دهند که از برائت و بیجاری جویی، اوضاع تو در آن لحظه چگونه است؟
عرض کرد: به خدا قسم اگر مرا با شمشیر پاره پاره و با آتش عذاب کنند، از تو بیزاری نجویم. فرمود: تو در خیر موفق باشی، خداوند به تو جزای خیر دهد. آنگته شیر طلبید و اندکی آشامید و فرمود: این آخرین روز زندگی من در دنیاست. اهل بیت های آن حضرت گریه کردند.
نقل شده که مردی به ابن ملجم گفت: ای دشمن خدا! خوشحال باش که امیرالمومنین (ع) را بهبودی حاصل شده.
آن ملعون گفت: پس ام کلثوم برای چه کسی گریه می کند؟ برای من گریه می کند یا برای علی سوگواری می کند؟ سوگند به خدا که این شمشیر را با هزار درهم خریده ام و با هزار درهم آن را زهر سیراب ساخته ام و هر نقصی که داشت برطرف کردم و با چنین شمشیر ضربه ای بر علی زدم که اگر آن ضربه را با اهل مشرق و مغرب قسمت کنند، همگان می میرند. خلاصه، وقتی شب بیست و یکم شد، حضرت، فرزندان و اهل بیت خود را جمع و از ایشان وداع کرد و فرمود: خدا خلیفه من بر شماست، او مرا بس است و نیکو وکیلی است و اهل بیت را خیرات به وصیت فرمودند. در آن شب زهر بر بدن مبارکش بسیار ظاهر شده بود، هر چه خوردنی و آشامیدنی آوردند، میل نفرمود و لب های مبارکش به ذکر خدا حرکت می کرد و مانند مرواید، عرق از پیشانی نازنینشان می ریخت که به دست مبارک خود پاک کی کرد و می فرمود: از رسول خدا (ص) شنیدم که وقتی نزدیک وفات مومن می شود، پیشانی او، مانند مروارید تر عرق می کند و ناله او آرام می شود. سپس کوچک و بزرگ فرزندان خود را خواست و فرمود: خدا خلیفه من است و من شما را به خدا می سپارم. پس همه به گریه افتادند. حضرت امام حسن (ع) گفت: ای پدر! چنین سخن می گویی که گویا از خود ناامید شده ای.
فرمود: ای فرزند! یک شب پیش از آنکه این واقعه اتفاق بیافتد، جدت رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و از آزاری های این امت به او شکایت کردم.
فرمود: نفرین کن بر ایشان.
پس گفتم: خداوندا! بدتر از من را بر ایشان مسلط کن و بهتر از ایشان را روزیم گردان.
حضرت رسول (ص) فرمود: خدا دعای تو را مستجاب کرد و بعد از سه شب تو را نزد من خواهد آورد.اکنون سه شب گذشته است. ای حسن! به تو درباره برادرت حسین وصیت می کنم. آن گاه رو کرد به فرزندان دیگر که غیر از فاطمه بودند و به ایشان وصیت فرمود که مخالفت با حسن و حسین مکنید. پس گفت: خداوند متعال به شما صبر نیکو عطا کند. من امشب از میان شما می روم و به حبیب خود، محمد مصطفی (ص) ملحق می شوم؛ چنانچه مرا وعده داده است.
از حضرت امام حسن (ع) روایت شده که فرمود: وقتی زمان وفات پدر بزرگوار من رسید، این چنین به ما وصیت کرد، این چیزی است که علی بن ابی طالب برادر و پسر عمو وهمنشین رسول خدا (ص) به آن وصیت می کند. اولین وصیت من این است که شهادت می دهم به وحدانیت خدا و اینکه محمد (ص) بنده خدا و رسولو برگزیده اوست و خدا او را به علم خویش انتخاب کرد و او را پسندیده، و گواهی می دهم که خدا مردگان را از قبر بر می انگیزد و از اعمال مردم پرسش می کند و به آنچه در سینه های مردم پنهان است داناست.
ای فرزند من حسن! تو را وصیت می کنم به آنچه رسول خدا (ص) به من وصیت فرمود و تو برای وصیت کافی هستی. وقتی من از دنیا بروم و امیت با تو در اسلام مخاف باشند، ملازم خانه خود باش و بر گناهان خود گریه کن و دنیا را هدف بزرگ خود مساز و در طلبش مرو. نماز را در اول وقت آن بپا دار و زکات را در وقت خود به اهلش برسان و در کارهای شبه ناک خاموش باش.
هنگام خشم و رضا به عدل و میانه روی رفتار کن؛ با همسایگان نیکو رفتار باش؛ مهمان را گرامی دار؛ بر افراد سختی دیده و بلا رسیده ترحم کن؛ صله رحم کن؛ مسکینان را دوست بدار و با ایشان همنشینی کن و تواضع و فروتنی داشته باش که آن بهترین عبادت لست. آرزو و آمال خویش را کم و از مرگ زیاد یاد کن و دنیا را ترک گو و طریقه زهد پیش آر؛ زیرا تو آماده مرگی و هدف بلایی و افکنده رنج و عذابی. به تو وصیت می کنم به خشیت و ترس از خداوند جبار در پنهان و آشکار و نهی می کنم تو را از آنکه بی اندیشه و تامل، در گفتن و عمل کردن عجله کنی. در کار آخرت تعجیل کن و در امر دنیا تانّی و آرام حرکت کن تا رشد و صلاح تو در آن معلوم گردد. از جاهایی که کحل تهمت است و از مجلسی که گمان بد به اهل آن برده می شود بپرهیز. همانا همنشین بد به همنشین خود ضرر می رساند.
ای فرزند من! برای خدا کاری کن؛ از فحش و هرزه گویی زیان خود را بازدار؛ امر به معروف و نهی از منکر کن، با برادران دینی برای خدا برادری کن؛ نیکوکار را به جهت نیکی او دوست بدار و با فاسقان مدارا کن که ضرر به دین تو نرسانند و در دل، ایشان را دشمن دار و کردار خود را از کردار ایشان جدا کن تا آنکه مثل ایشان نباشی. در راه ها منشین و با سفیهان و جاهلان جنگ و بحث مکن، در زندگی خود میانه روی کن و در عبادت های خویش نیز به طریق اقتصاد باش. بر تو باد عبادتی که بر آن مداومت کنی و طاقت آن را داشته باشی و خاموش باش تا از مسافد زبان، سالم بمانی و توشه خویش را در سفر آخرت از پیش فرست و نیکویی و خیر را یاد بگیر تا دانا باشی، و خدا را در همه حال یاد کن و بر کودکان خانواده خویش رحم کن و به پیران ایشان احترام و تعظیم بگذار.
هیچ غذایی را مخور تا آنکه پیش از خوردن از آن قدری صدقه دهی. بر تو باد روزه داشتن که آن زکات بدن و سپر آتش جهنم است و با نفس خود جهاد کن و از همنشین بد بترس. از دشمن دوری کن و بر تو باد رفتن به مجالسی که که ذکر خدا در آن می شود و بسیار دعا کن.
اینها وصیت های من است و من در نصیهت تو ای فرزندم! کوتاهی نکردم. اینک هنگام مفارقت و جدایی است، تو را وصیت می کنم که با برادر خود، محمد، نیکویی کنی، چرا که او برادر و فرزند پدر توست و می دانی کخ من او را دوست می دارم.
امام برادرت حسین، پسر مادر تو و برادر توست و برای تو در مورد او احتیاج به وصیت نیست و خداوند خلیفه من بر شماست و از او می خوتهم که احوال شمارا اصلاح فرماید و شر ستمکاران و ظالمان را از شما دور کند. بر شماست که شکیبا باشید، تا امر خدا نازل شود و شادی شما برسد، و هیچ قدرتی نیست جز برای خدای بزرگ.
وقتی حضرت امیرالمومنین (ع) وصیت های خود را به امام حسن (ع) کرد، فرمود: ای حسن! هنگامی که من از دنیا بروم مرا غسل ده و کفن کن و همانند رسول خدا (ص) حنوط کن که از کافور بهشت است و جبرئیل آن را برای آن حضرت آورده بود، و وقتی مرا روی تابوت گذارید، جلو تابوت را برندارید و به هر سو که تابوتم می رود، به دنبال آن بروید و در هر جا که بیاستد، بدانید قبر من آنجاست. پس جنازه مرا بر زمین گذارید و تو ای حسن! بر من نماز بخوان و هفت تکبیر بگو و بدان که هفت تکبیر قفط بر من حلال است، مگر بر فرزند برادت حسین، که قائم آل محمد و مهدی این امت است و ناراحتی های مردم را او برطرف خواهد کرد. هنگامی که از نماز بر من فاغ شدی، جنازه را از جای خود بردار و خاک آنجا را بکن، قبر کنده و لحدی آماده و تخته چوبی آماده خواهی یافت، که پدرم حضرت نوح برای من ساخته، پس مرا روی آن تخته بگذار و هفت خشت در آنجا خواهی یافت، آنها را روی هم بگذار. سپس اندکی صبر کن، آنگاه یک خشت را بردار و به قبر نگاه کن، می بینی که من در قبر نیستم؛ زیرا که به جد تو، رسول خدا (ص) ملحق خواهم شد، اگر پیامبری را در مشرق به خاک بسپارند و وصی او را در مغرب مدفون سازند، حق تعالی روح و جسد پیامبر خود را با روح و جسد وصی او گرد می آوردو پس از زمانی از هم جدا می شوند و به قبرهای خویش بر میگردند. پس آنگاه قبر مرا با خاک پر کن و آن جایگاه را از مردم پنهان کن. چون روز روشن شود، نعشی را بر شتر حمل کن و آن را به کسی بده و بگو که با جانب مدینه بیرد، تا مردمان ندانند که من در کجا مدفونم.
حضرت امام جعفر صادق (ع) می فرماید: امیرالمومنین (ع) به امام حسن (ع) فرمود: برای من چهار قبر در چهار جا حفر کن، یکی در مسجد کوفه، دوم در میان رحبه، سوم در نجف و چهارم در خانه جعدة بن هبیره تا کسی قبر مرا نشناسد.
حضرت امیرالمومنین (ع) به فرزندان خود فرمود: فتنه ها از هر جانب بسیار زود به شما روی می آورد و منافقان این امت، کینه های دیرینه خود را از شما طلب می کنند و می خواهند از شما انتقام بگیرند؛ پس بر شما باد صبر، که عاقبت صبر نیکوست. و سپس رو به جانب حسین (ع) کرد و فرمود: به خصوص بعد از من از جهت های مختلف بر شما فتنه های بسیار واقع می شود، پس صبر کنید تا خدا میان شما و دشمنان شما حکم کند که او بهترین داوران است.
پس به امام حسین (ع) رو کرد و فرمود: اینک رسول خدا (ص) ، عمویم حمزه و برادرم جعفر نزد من آمدند و گفتند شتاب کن، که ما مشتاق و منتظر توایم. پس چشم های مبارک خود را چرخانید و به اهل بیت خود نگاه کرد و فرمود: همه را به خدا می سپارم؛ خدا همه را در راه حق نگه دارد و از شر دشمنان حفظ کند. خدا خلیفه من بر شماست و خدا را برای خلافت و نصرت بس است. آن گاه فرمود: ای فرشتگان خدا بر شما سلام باد! سپس فرمود: « لِمِثلِ هذا فَلَیعل العامِلُونَ ّاِنَ الله مَعَ الَّذینَ اتَقَوا وَ الَذینَهُم مُحسِنُنَ؛ از برای مثل این مقام و منزلت، باید عمل کنند عمل کنندگان به درستی که خداوند با پرهیز کاران و نیکوکاران است.» پس عرق بذ پیشانی مبارکشان نشست؛ چشم های مبارک را بر هم گذاشت؛ دست و پای را به جانب قبله کشید و گفت: «اَشهَدُاَنَّ لا اِله الَّآ الله وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَ اَشهَدُ اَّنَ مُحَمَّد عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.» این را گفت و با قدم شهادت به سوی بهشت رفت و این واقع هولناک در شب جمعه، بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم پس از هجرت اتفاق افتاد. پس در آن وقت، صدای گریه و شیون از خانه آن حضرت بلند شد. اهل کوفه فهمیدند که مصیبت آن حضرت واقع شده است. از تمامی شهر کوفه، صدای گریه و شیون برای آن حضرت بلند شد؛ مانند روزی که رسول خدا (ص) از دنیا رحلت فرموده بود.
در آن شب آسمان متغیر شد، زمین لرزید و صدای تسیح و تقدیس فرشتگان از هوا شنیده می شد. قبایل جن، نوحه می کردند و می گریستند و مرثیه می خواندند. سپس مشغول غسل دادن آن حضرت شدند.
محمد بن حنفیه می گوید: وقتی برادرانم مشغول غسل دادن شدند، امام حسین (ع) آب می ریخت و امام حسن (ع) غسل می داد و احتیاج نداشتند به کسی که جسد آن حضرت را برگرداند و بدن مبارک هنگام غسل، خود از این سو به آن سو می شدو بویی خوش تر از مشک و عنبر از جسد مطهرش به مشام می رسید. هنگامی که از غسل فارغ شدند، امام حسن (ع) صدا زد: ای خواهر! حنوط جدم، رسول خدا (ص) را بیاور.
زینب (س) سهم حنوط امیرالمومنین (ع) را که بعد از پیامبر (ص) و فاطمه (س) به جای مانده بود و از همان کافوری بود که جبرئیل از بهشت آورده بود، حاضر کرد.وقتی سر حنوط را باز کردند، شهر کوفه از بوی خوش معطر شد. پس آن حضرت را در پنج جامه کفن کردند و در تابوت گذاشتند، به حکم وصیت امام علی (ع)، عقب تابوت را حسنین (ع) برداشتند و جلوی آن را جبرئیل و میکائیل حمل کردند و به سوی نجف که پشت کوفه است، شتافتند. بعضی از مردم خواستند که برای مشایعت بیرون بیایند که امام حسن (ع) به ایشان فرمان داد تا بازگردند. حضرت امام حسین (ع) می گریست و می گفت:« لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلّا بِاالله العَلیّ العَظیمِ؛ ای پدر بزرگوار! پشت مرا شکستی، گریه را از جهت تو آموخته ام.»
به خدا سوگند که من دیدم که تابوت بر هر در و دیوار و عمارت و درختی که می گذشت، آنها خم می شدند و بر جنازه آن حضرت تعظیم می کردند. هنگامی که جنازه آن حضرت از قائم عزّی در قدیم بنایی بود شبیه به میل، که آن را علم نیز می نامیدند گذشت، به جهت تعظیم و احترام، آن جسد مطهر کج و منحنی شد، همچنان که تخت ابره در وقت داخل شدن عبدالمطلب بر ابرهه به جهت تعظیم آن جناب، منحنی و کج شد.(الان به جای آن قائم، مسجدی است که آن مسجد حنانه می نامند و در قسمت شرقی نجف تقریبا به فاصله سه هزار ذرع واقع شده است). خلاصه، وقتی جنازه به مکان قبر آن حضرت رسید، فرود آمد. آن گاه جنازه را بر زمین نهادند و امام حسن (ع) با جماعت بر آن حضرت نماز خواند و هفت تکبیر گفت و بعد از نماز جنازه را برداشتند و آنجا را حفر کردند. ناگهان قبر ساخته و لحد آماده ای ظاهر شد و تخته ای زیر قبر فرش کرده بود که با آن لوح به خط سریانی دو سطر نوشته شده بود، که این کلمات ترجمه آن است:«بِسمِ اللهِ اَلرَّحمنِ اَلرَّحیمِ هذا ما حَفَرَهُ نُحُ اُلنَّبِیُّ لِعَلِیٍ وَصِیِّ مُحَمَّدٍ قَبلَ الطُّفانِ بِسَبِعِماة عامِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان، این قبری است که نوح پیامبر برای علی، وصی محمد (ص) هفتصد سال قبر از طوفان حفر کرده است.»
وقتی خواستند آن حضرت را وارد قبر کنند، صدای هاتفی را شنیدند که می گفت: او را به سوی تربت طاهر و مطهر فرو برید، که حبیب به سوی حبیب خود مشتاق شده است.
و نیز صدای منادی شنیده شد که گفت: خداوند تعالی در مصیبت سید شما و حجت خدا بر خلق خویش به شما صبر نیکو کرامت کند. از امام محمد باقر (ع) منقول است: حضرت امیرالمونین (ع) را پیش از طلوع صبح، در ناحیه غَریَّین دفن کردند، و در قبر آن حضرت امام حسن و امام حسین (ع) و محمد حنفیه و عبدالله بن جعفر داخل شدند.
پس از آنکه قبر را پوشاندند، خشتی را از بالای سر آن قبر برداشتند و به قبر نگاه کردند؛ کسی را در قبر ندیدند، ناگهان صدای هاتفی را شنیدند: امیرالمومنین؛ بنده شایسته خدا بود، حق تعالی او را به پیامبر خود ملحق کرد و خداوند با اوصیا پس از انبیا چنین می کند، حتی اگر پیامبری در مشرق بمیرد و وصی او در مغرب رحلت کند، خدا آن وصی را به پیامبر ملحق خواهد ساخت.
از امام حسن (ع) روایت شده که حضرت امیرالمومنین (ع) به حسنین فرمود: وقتی مرا در قبر گذاشتید، پیش از آنکه خاکی روی قبر بریزید، دو رکعت نماز به جای آورید و پس از آن به قبر نگاه کنید.
پس هنگامی که آن حضرت را وارد قبر کردند دو رکعت نماز گزاردند و در قبر نگاه کردند، دیدند که پرده ای از سندس روی قبر پهن شده است. امام حسن (ع) از بالای سر، آن پرده را کنار زد و در قبر نگاه کرد؛ دید که رسول خدا، آدم صفی و ابرهیم خلیل با آن حضرت سخن می گوید، و امام حسین (ع) از قسمت پای آن حضرت پرده را کنار زد؛ دید که حضرت فاطمه (س)، حوا، مریم و آسیه بر آن حضرت گریه می کنند.
وقتی از کار دفن آن حضرت فارغ شدند، صعصة بن صوحان عبدی، کنار قبر مقدس آن حضرت ایستاد و مشتی از خاک برداشت و بر سر خود ریخت و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای امیرالمومنین! گوارا باد بر تو کرامت های خدا ابوالحسن (ع)! به آنچه آرزو داشتی، رسیدی، تجارت سودمند کردی و نزد پروردگار خود رفتی.
از این کلمات بسیار گفت و بسیار گریست و دیگران را به گریه آورد. پس یه سوی حضرت امام حسن (ع)، امام حسین (ع)، محمد، جغفر، عباس، یحیی، عون و سایر فرزندان آن حضرت رو کرد و به ایشان تسلیت گفت و همگی به کوفه برگشتند. هنگامی که صبح شد بر اساس مصلحت، تابوتی را از داخل خانه حضرت به بیرون کوفه بردند. حضرت امام حسین (ع) بر آن تابوت نماز خواند و آن تابوت را به شتری بستند و به جانب مدینه روان کردند.
روایت شده که در روز شهادت حضرت امیرالمومنین (ع) صدای شیون از زن و مرد و کوچک و بزرگ بلند شد و وحشتی عظیم در میان مردم افتاد، مانند روزی که رسول خدا (ص) رحلت کرد و از جهان رفت. در آن حال پیرمردی اشک ریزان و گرین آمد و گفت:«اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ؛ امروز خلافت نبوت قطع شد. پس بر در خانه امیرالمومنین (ع) ایستاد و بسیاری از مناقب حضرت امیرالمومنین (ع) را ذکر کرد و مردم ساکت بودند و گریه می کردند. وقتی سخنانش را تمام کرد. از نظرها ناپدید شد و مردم هر چه دنبالش گشتند، او را نیافتند.
