تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
در روایت آمده است که دو نفر صد دینار را در کیسه ای نزد زنی به امانت گذاشته و به او گفته اند: اگر هر دوی ما با هم به نزد تو آمدیم این کیسه پول را به ما برگردان و اگر یک نفرمان به نزد تو آمد آن را به او مده. پس از مدت طولانی یکی از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت: رفیق من فوت کرده است. آن صد دینار را به من بازگردان. آن زن از دادن کیسه پول امتناع کرد. مرد به نزد فامیل های آن زن رفته و از او شکایت کرد که پول امانتی ما را نمی دهد. اصرار مرد و تحت فشار گذاشتن فامیل ها بر آن زن چنان زیاد شد که مجبور شد تا صد دینار را رد کند. پس از یک سال رفیق آن مرد آمد و گفت: صد دینار را که ما در نزد تو به امانت گذاردیم برگردان.
زن گفت: رفیق تو آمد و گفت تو مرده ای از این رو من پول را به او دادم. بالاخره کار به دعوا و مرافعه کشید و نزد عمر رفته و جریان قصه خود را برای او گفتند.
عمر به آن زن گفت: تو ضامنی و باید پول این مرد را بپردازی.
زن گفت: تو را به خدا قسم میدهم که ما را نزد ابوالحسن علی بن ابی طالب بفرست تا او در میان ما حکم کند.
عمر قبول کرد. آنان نزد آن حضرت رفته و جریان را گفتند، حضرت به آن مرد فرمود: مگر شرط نکردی که هر گاه دو نفر با هم آمدیم پول را به ما رد کن، اکنون پول تو حاضر است برو رفیق خود را بیاور و پول خود را بگیر. آن مرد حیله باز چون از حیله خود طرفی نسبت به پی کار خود رفت. زمانی که این خبر به عمر رسید، گفت: لا ابقانی الله بعد ابن ابی طالب (ع)؛ خداوند مرا بعد از علی بن ابی طالب (ع) زنده نگذارد.



اسلایدر