تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
از سلکان فارسی روایت شده که جوانی نزد عمر آمد و گفت: مادرم مرا از خود رانده و میراث پدرم را از آنِ خود کرده است در حالی که من امروز در نهایت احتیاج هستم.
عمر دستور داد تا مادر آن جوان را آوردند و از او پرسید: چرا فرزندت را از خود میرانی؟
زن گفت: این پسر دروغ می گوید، من دختری بکر هستم که هنوز شوهر ندیده ام.
عمر گفت: شاهد هم داری؟
گفت: بلی!
زن به هفت نفر از زنان همسایه، هر کدام ده دینار داد تا بیایند و شهادت بدهند که او باکره است. آنها نیز آمدند و شهادت دادند.
جوان گفت: به خدا سوگند! دروغ می گویند، همانا پدر من سعد بن مالک مزنی است و من در سال قحطی متولد شده ام و مرا با شیر گوسفد بزرگ کرده اند تا اینکه به سن رشد رسیدم، پدرم به سفر رفت و دیگر برنگشت . من از رفقای او سوال کردم، گفتند: پدرت از دنیا رفت. متردم چون از مرگ پدرم آگاه شد، برای اینکه تمام میراث را بخورد، مرا انکار و از خود دور کرد و من امروز در نهایت فقر و بیچارگی هستم.
عمر گفت: این مشکلی است که آن را نبی یا وصی نبی حل می کند. برخیز به در خانه علی برویم، سپس یه جانب خانه آن حضرت به راه افتادند. آن جوان ناله می کشید و می گفت: کجاست برطرف کننده غم و اندوه ها و کجاست خلیفه بر حق این امت؟ چون به در خانه آن حضرت رسیدند و جریان را برای آن حضرت تعریف کردند؛ حضرت فرمود: به در مسجد رسول خدا بروید تا من حاضر شوم. سپس به قنبر فرمود برو و مادر این جوان را بیاور. زمانی که او را حاضر کردند و آن حضرت به مسجد آمد به آن زن فرمود: چرافرزندت را از خود نفی می کنی؟
آن زن عرض کرد: یا اباالحسن! من باکره هستم و بشری هم مرا لمس نکرده است از کجا دارا فرزند شدم.
حضرت فرمود: من برطرف کننده ناریکی ها هستم و از نیت تو هم آگاهم.
زن گفت: یاابالحسن! اگر باور نمی کنید دستور دهید تا قابله بیاید و مرا معاینه کند.
قابله ای را آوردند، وقتی آن زن را به خلوت برد، النگوی خود را که از طلای خالص بود از بازویش باز کرد و به قابله داد و از او خواست تا به دروغ شهادت به باکره بودنش بدهد. قابله نزد امیرالمومنین (ع) آمد و عرض کرد: این زن باکره است و مردی او را لمس نکرده.
حضرت علی (ع) فرمود: ای پیرزن! دروغ می گویی. ای قنبر! این پیرزن را تفتیش کن. چون او را تفتیش کردند بازو بند طلا را از کتف او بیرون آوردند. صدای مردم به تکبیر بلند شد و همهمه در میان مردم افتاد. حضرت فرمود: ما هستیم خزائن علوم نبوت، سپس آن زن را حاضر کرد و فرمود: ای زن! منم ابوالحسن، منم زین العابدین و منم قاضی الدین، می خواهم تو را به عقد این جوان در بیاورم و از تو می خواهم که او را برای شوهری بپذیری.
آن زن گفت: مگر شریعن رسول خدا (ص) باطل شده است؟
حضرت فرمود: برای چه؟
گفت: می خواهی مرا به عقد پسرم در بیاوری؟
حضرت فرمود:« جاء الحق و زهق الباطل» ای زن! چرا قبل از این اقرا نکردی؟
عرض کرد: ای مولایم! برای میراث شوهرم که می خواستم آن را فقط برای خودم داشته باشم. حضرت فرمود: اکنون به درگاه خداوند متعال استغفار و توبه کن.
پس حضرت بین آنها صلح برقرار کرد و پسر را به مادرش سپرد.



اسلایدر