تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
پیرمرد کاروانسرادار بیرون کاروانسرا روی چهارپایه چوبی نشسته بود و رفت و آمد مردم را تماشا می کرد. مرد قصابی که در همسایگی کاروانسرا مغازه داشت گوسفندی را کشته بود و مشغول کندن پوست آن بود. پیرمرد کارهای مرد قصاب را زیر نظر داشت ساعتی بعد سگی که همیشه در آن حوالی پرسه می زد به مغازه قصابی نزدیک شد. تکه استخوانی روی زمین داخل مغازه افتاده بود سگ استخوان را به دندان گرفت دراز کشید و مشغول خوردن آن شد مرد قصاب که در حال خرد کردن گوشت ها بود با دیدن سگ عصبانی شد. ساطور را روی پیشخوان گذاشت و چوب جارو را از کنار مغازه برداشت حیوان بیچاره فرصت فرار پیدا نکرد تا آمد به خودش بجنبد ضربات چوب با سرعت بر سر و صورت و دست و پایش فرود آمد.
مرد قصاب در حال زدن فحش می داد. سگ از درد زوزه می کشید اما راهش بسته بود و نمی توانست از مغازه خارج شود.
- بی صاحب مانده! اگر یک بار دیگر این طرف ها پیدایت شود خودم سلاخی ات می کنم! سرانجام سگ به هر زحمتی بود از چنگ مرد قصاب فرار کرد لنگ لنگان خودش را به دالان کاروانسرا رساند و همان جا روی زمین افتاد.
مرد قصاب چوب به دت به سمت دالان دوید اما پیرمرد جلویش را گرفت.
- داری چکار می کنی؟ تو که حیوان بیچاره را کشتی! ولش کم.
- مگر قحطی است راه مغازه ما را بلد شده.
مرد قصای این را گفت و به مغازه اش برگشت چوب جارو را کناری گذاشت و مشغول خورد کردن گوشت ها شد پیرمرد به سمت سگ رفت حیوان بیچاره مچاله شده بود. دست و پایش می لرزید. بدنش سیاه و کبود شده بود و توان حرکت نداشت پیرمرد به داخل کاروانسرا رفت اما خیلی زود برگشت نان و آبی جلو سگ گذاشت و با روغن مشغول چرب کردن دست و پای او شد کارش که تمام شد دوباره روی چهار پایه نشست مشتری ها تک تک می آمدند و از مرد قصاب گوشت می خریدند. بعضی ها پول نقد می دادند آن ها هم که گوشن نسیه می بردند مرد قصاب روی تکه چوبی برایشان علامت می گذاشت سر ظهر پسر نوجوانی وارد مغازه قصابی شد پیرمرد کاروانسرا او را شناخت.
پسر میرغضب بود. مرد قصاب برایش گوشت گشید و داخل ترازو گذاشت پسرک نگاهی به گوشت های داخل ترازو انداخت و با اعتراض گفت:
- آقا دنبه کم گذاشتی.
قصاب مغرور که پسرک را نشناخته بود و فکر می کرد او از یک خانواده معمولی است با تمسخر گفت:
- شازده! اگر فکر می کنی کم است بیا از دنبه خودت قطع کنم رویش بگذارم!
او بعد از گفتن این حرف ها شروع به خندیدن کرد. پسرک گوشت را گرفت. پولش را داد و با ناراحتی از آن جا دور شد پیرمرد کاوانسرادار تعجب کرد مطمئن بود مرد قصاب پسرک را نشناخته بود وگرنه چنین برخوردی با او نمی کرد. کمی بعد پسر همراه پدرش برگشت. میرغضب هیکل بسیار درشتی داشت. سبیل هایش از بناگوش دررفته بود. موهای سرش را تراشیده بود پیرک با دست مرد قصاب را نشان داد میر غضب وارد قصابی شد مرد قصاب با دیدن میرغضب گفت:
- سلام جناب میرغضب باشی امری داشتید؟
میرغضب پوزخندی زد و گفت:
- امر که نه ولی یک عرض کوچولو داشتم!
- در خدمت شما هستم!
در این هنگام نگاه میرغضب به دسته جارو افتاد آن را برداشت و بدون این که حرفی بزند چوب را بلند کرد و محکم بر سر قصاب کوبید قصاب از درد نعره ای کشید و روی زمین افتاد شدت ضربه به حدی بود که سرش گیج رفت و چشمانش تار شد. ضربات جوب بی محابا بر سر و صورت و دست و پایش فرود می آمد. قدرت دفاع نداشت مردم مقابل مغازه جمع شده بودند اما از ترس میرغضی جرئت نمی کردند نزدیک شوند. تا اینکه خود میرغضی دست از زدن قصاب برداشت از مغازه بیرون آمد. دست پسرش را گرفت و از آنجا دور شد. پیرمرد کاروانسرا دار جمعیت را شکافت و پیش رفت مرد قصاب با سر و صورت خون آلود روی زمین افتاده بود دست و پایش می لرزید و ناله می کرد توان حرکت نداشت مردم با کنجکاوی بالای سرش جمع شده بودند. هرکس چیزی می گفت یک نفر گفت:
- چرا از میر غضب کتک خوردی؟
دیگری گفت:
- شاید گوشت بد فروختع
پیرمرد کاروانسرادار لبخندی زد و از آن جا دور شد.
نگاهش به سگ افتاد که در سایه دالان کاروانسرا به خواب رفته بود. طولی نکشید که خانواده مرد قصاب آمدند و او را به هر زحمتی که بود با دست و پای شکسته به خانه بردند. روزها پشت سر هم می گذشت . مغازه قصابی تعطیل بود. همسایه ها می گفتند خانواده مرد قصاب طبیب و شکسته بند بر بالین او برده اند درست چهل و پنج روز بعد حال سگ خوب شد کمی راه رفت و برای پیرمرد دم تکان داد. پیرمرد کاروانسرادار که مثل همیشه روی چهارپایه چوبی نشسته بود؛ نگاهش به مرد قصاب افتاد که لنگ لنگان از انتهای خیابان نزدیک می شد مرد قصاب موقع باز کردن در مغازه از خجالت سربرگرداند تا پیرمرد او را نبیند. در همین موقع سگ عوعویی کرد. دمی تکان داد و در انتهای گذر از نظر پیرمرد کاروانسرادار ناپدید شد.



اسلایدر