تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
نیروهای اطلاعاتی مختار خبر آورده بودند شمر بن ذی الجوشن با گروهی از نزدیکان از شهر کوفه فرار کرده. مختار بلافاصله زربی غلام مخصوصش را صدا کرد و به او گفت:
- هر چه زودتر به جستجوی شمر برو و او را دستگیر کن!
زربی سوار بر اسبی چالاک و تیز پا گروه فراریان را تعقیب کرد. هنگامی که به آنان نزدیک شد شمر او را شناخت به همراهان خود گفت:
- این غلام را به دنبال من فرستاده اند، شما بروید. من می مانم تا کارش را بسازم.
لحظاتی بعد او و غلام مختار وارد نبردی تن به تن شدند. زربی بسیار شجاعانه و با دلاوری می جنگید. اما شمر در یک فرصت کوتاه ضربه ی غافلگیر کننده شمشیر خود را بر کمر زربی فرود آورد و او را به شهادت رساند. آن گاه به یارانش پیوست تا به فرارشان ادامه دهند. خبر کشته شدن زربی به مختار رسید. این خبر به شدت او را ناراحت کرد شمر و همراهانش وارد روستایی به نام کلتانیه شدند. در ابتدای ورود به مردی برخوردند شمر به سمت مرد رفت و بی هیچ دلیل شروع به کتک زدن او کرد مرد بیچاره با التماس گفت:
- نامسلمان چرا میزنی؟! مگر من چه گناهی کرده ام؟ تو را به خدا نزن! شمر بی توجه به التماس های مرد به زدن ادامه داد. وقتی او خونین و مالین به زمین افتاد. بالای سرش رفت نامه ای دستش داد و گفت:
- خوب گوش هایت را باز کن. ضرب شصت مرا که دیدی؟
مرد با ترس و لرز گفت:
- بله دیدم!
- این نامه را باید به مصعب بن زبیر فرماندار بصره برسانی. وای به حالت اگر دیر به دست مصعب برسد. فهمیدی؟
- بله فهمیدم! هر چه شما بفرمایید. فقط دیگر مرا کتک نزنید.
مرد به سختی از جا بلند شد. شمر او را سوار بر یکی از اسب ها کرد و نهیبی به حیوان زد مرد با سرعت به سمت بصره حرکت کرد. باید نامه هر چه زود تر به مقصد می رساند و خودش را از این گرفتاری نجات می داد. ساعتی بعد به روستایی وارد شد. می خواست کمی استراحت کند درست در همان زمان ابو عمره فرمانده نیروهای ویژه مختار با سربازانش وارد روستا شد. مختار می دانست فراریان از همان مسیر به سمت بصره حرکت می کنند. به همین خاطر او را مامور کرده بود در روستاهای بین راه حرکت کند و ضمن کسب اطلاعات فراریان را به سزای عمل خود برساند. ابوعمره با دیدن مرد مشکوک شد و دستور داد او را دستگیر و بازرسی کنند. نامه ای در خورجین اسب مرد پیدا کردند. ابوعمره به او نزدیک شد و گفت:
- این نامه چیست؟
مرد در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود گفت:
- به خدا قسم نمی دانم! من اهل کلتانیه هستم روستایی در سه فرسخی اینجا. چند نفر به روستای ما آمدند. یکی از آنها مرا به شدت کتک زد و این نامه را به من داد تا به مصعب بن زبیر در بصره برسانم. گفت اگر این کار را نکنم مرا خواهد کشت!
ابوعمره نامه را باز کرد و با شگفتی متوجه شد نامه شمر بن ذی الجوشن است. او و یارانش بدون کوچکترین توقفی وارو کلتانیه شدند. تاریکی شب همه جا را گرفته بود. شمر و همراهانش با خیال راحت در خیمه خوابیده بودند. تنها یکی از آنها بیدار بود او خیلی می ترسید شمر قبل از خواب گفته بود:
- ما اگر سه روز هم در اینجا بمانیم هیچ کس به سراغمان نمی آید خیالتان راحت باشد.
با این وجود مرد باز هم می ترسید. نیمه های شب احساس کرد از دور صدای ملخ های زیادی به گوش می رسد. صداها نزدیک تر شدند. با دقت بیشتری گوش داد چشم هایش را مالید این صدای ملخ نبود صدای پای اسب ها بود. با وحشت از جا پرید در این موقع گروهی سواره از تپه سرازیر شدند و خیمه آنها را محاصره کردند. با صدای فریادهای مرد شمر سراسیمه از خواب بیدار شد شمشیرش را برداشت و از خیمه بیرون دوید. اما سربازان ابوعمره به او مهلت ندادند. یکی از آنان ضربه ی شدیدی با شمشیر به او وارد کرد شمر روی خاک افتاد مرد که شمر را شناخته بود با شادمانی فرریاد کشید:
- الله اکبر، الله اکبر، به خدا قسم شمر را کشتم!
ابوعمره سر شمر را جدا کرد و با سرعت به سمت کوفه حرکت کرد. آفتاب تازه طلوع کرده بود که به مختار خبر دادند ابوعمره با خبر خوشی وارد شهر کوفه شده است. مختار به سوی او شتافت ابوعمره سر بریده شمر را پیش پای مختار انداخت مختار با دیدن این صحنه سجده شکر به جای آورد و دستور داد سر شمر و یارانش را در میدان کفشگران مقابل مسجد جامع کوفه بر نیزه کنند
- هر چه زودتر به جستجوی شمر برو و او را دستگیر کن!
زربی سوار بر اسبی چالاک و تیز پا گروه فراریان را تعقیب کرد. هنگامی که به آنان نزدیک شد شمر او را شناخت به همراهان خود گفت:
- این غلام را به دنبال من فرستاده اند، شما بروید. من می مانم تا کارش را بسازم.
لحظاتی بعد او و غلام مختار وارد نبردی تن به تن شدند. زربی بسیار شجاعانه و با دلاوری می جنگید. اما شمر در یک فرصت کوتاه ضربه ی غافلگیر کننده شمشیر خود را بر کمر زربی فرود آورد و او را به شهادت رساند. آن گاه به یارانش پیوست تا به فرارشان ادامه دهند. خبر کشته شدن زربی به مختار رسید. این خبر به شدت او را ناراحت کرد شمر و همراهانش وارد روستایی به نام کلتانیه شدند. در ابتدای ورود به مردی برخوردند شمر به سمت مرد رفت و بی هیچ دلیل شروع به کتک زدن او کرد مرد بیچاره با التماس گفت:
- نامسلمان چرا میزنی؟! مگر من چه گناهی کرده ام؟ تو را به خدا نزن! شمر بی توجه به التماس های مرد به زدن ادامه داد. وقتی او خونین و مالین به زمین افتاد. بالای سرش رفت نامه ای دستش داد و گفت:
- خوب گوش هایت را باز کن. ضرب شصت مرا که دیدی؟
مرد با ترس و لرز گفت:
- بله دیدم!
- این نامه را باید به مصعب بن زبیر فرماندار بصره برسانی. وای به حالت اگر دیر به دست مصعب برسد. فهمیدی؟
- بله فهمیدم! هر چه شما بفرمایید. فقط دیگر مرا کتک نزنید.
مرد به سختی از جا بلند شد. شمر او را سوار بر یکی از اسب ها کرد و نهیبی به حیوان زد مرد با سرعت به سمت بصره حرکت کرد. باید نامه هر چه زود تر به مقصد می رساند و خودش را از این گرفتاری نجات می داد. ساعتی بعد به روستایی وارد شد. می خواست کمی استراحت کند درست در همان زمان ابو عمره فرمانده نیروهای ویژه مختار با سربازانش وارد روستا شد. مختار می دانست فراریان از همان مسیر به سمت بصره حرکت می کنند. به همین خاطر او را مامور کرده بود در روستاهای بین راه حرکت کند و ضمن کسب اطلاعات فراریان را به سزای عمل خود برساند. ابوعمره با دیدن مرد مشکوک شد و دستور داد او را دستگیر و بازرسی کنند. نامه ای در خورجین اسب مرد پیدا کردند. ابوعمره به او نزدیک شد و گفت:
- این نامه چیست؟
مرد در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود گفت:
- به خدا قسم نمی دانم! من اهل کلتانیه هستم روستایی در سه فرسخی اینجا. چند نفر به روستای ما آمدند. یکی از آنها مرا به شدت کتک زد و این نامه را به من داد تا به مصعب بن زبیر در بصره برسانم. گفت اگر این کار را نکنم مرا خواهد کشت!
ابوعمره نامه را باز کرد و با شگفتی متوجه شد نامه شمر بن ذی الجوشن است. او و یارانش بدون کوچکترین توقفی وارو کلتانیه شدند. تاریکی شب همه جا را گرفته بود. شمر و همراهانش با خیال راحت در خیمه خوابیده بودند. تنها یکی از آنها بیدار بود او خیلی می ترسید شمر قبل از خواب گفته بود:
- ما اگر سه روز هم در اینجا بمانیم هیچ کس به سراغمان نمی آید خیالتان راحت باشد.
با این وجود مرد باز هم می ترسید. نیمه های شب احساس کرد از دور صدای ملخ های زیادی به گوش می رسد. صداها نزدیک تر شدند. با دقت بیشتری گوش داد چشم هایش را مالید این صدای ملخ نبود صدای پای اسب ها بود. با وحشت از جا پرید در این موقع گروهی سواره از تپه سرازیر شدند و خیمه آنها را محاصره کردند. با صدای فریادهای مرد شمر سراسیمه از خواب بیدار شد شمشیرش را برداشت و از خیمه بیرون دوید. اما سربازان ابوعمره به او مهلت ندادند. یکی از آنان ضربه ی شدیدی با شمشیر به او وارد کرد شمر روی خاک افتاد مرد که شمر را شناخته بود با شادمانی فرریاد کشید:
- الله اکبر، الله اکبر، به خدا قسم شمر را کشتم!
ابوعمره سر شمر را جدا کرد و با سرعت به سمت کوفه حرکت کرد. آفتاب تازه طلوع کرده بود که به مختار خبر دادند ابوعمره با خبر خوشی وارد شهر کوفه شده است. مختار به سوی او شتافت ابوعمره سر بریده شمر را پیش پای مختار انداخت مختار با دیدن این صحنه سجده شکر به جای آورد و دستور داد سر شمر و یارانش را در میدان کفشگران مقابل مسجد جامع کوفه بر نیزه کنند
