تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
جنازه آغشته به خون پیرمرد در میان جاده افتاده بود. جای چند زخم عمیق روی سینه اش دیده می شد. جوانی که بالای سر جنازه بود سراسیمه فریاد کشید:
- به دادم برسید! عمویم را کشتند!
سروصدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آن ها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی می گفت. یک نفر از بین جمع گفت:
- کار قبیله همسایه ماست! آن ها با ما دشمنی دارند.
مردم خشمگین می خواستند با قبیله همسایه درگیر شوند که پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آن ها را گرفت و گفت:
- آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آن هاست؟
مردم سکوت کردند. پسرعموی مقتول گفت:
- قاتل عموی بیچاره من باید قصاص شود.
پیرمرد به صحبتش ادامه داد.
- بسیار خب! نزد حضرت موسی می رویم. او پیامبر خداست. ما را راهنمایی می کند.
مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت:
- چه خبر است؟ چه اتفاقی افتاده؟
جوان ه حضرت موسی نزدیک شد و گفت:
- ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمویم را در میان جاده پیدا کردم. مردم می گویند او به دست قبیله همسایه کشته شده.
ما نمی گذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمدیم تا مشکل را حل کنید وگر نه خودمان دست به کار می شویم و هر طور شده قاتل را پیدا می کنیم!
حضرت موسی نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:
- من مشکل شما را حل می کنم!
جوان با تعجب گفت:
- چگونه یا نبی الله؟
حضرت موسی لبخندی زد و گفت:
- خیلی آسان! باید گاوی را سر ببرید.
یک نفر از بین جمعیت گفت:
- ما را مسخرا می کنید؟! یک نفر کشته شده آنوقت شما می گویید گاوی را یر ببریم. مگر می خواهید مهمانی برگزار کیند؟
مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت:
- به خدا پناه می برم از جاهلان باشم.
مردم متوجه شدند که آن حضرت بسیار جدی است. یکی از بزرگان قبیله گفت:
- حال که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند چگونه گاوی باید بکشیم؟
حضرت موسی لحظهای درنگ کرد و آنگاه گفت:
- خداوند می فرماید باید ماده گاوی باشد نه پیر و از ار افتاده و نه جوان بلکه میان این دو باشد.
برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد
- آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید.
پسرعموی مقتول گفت:
- یا نبی الله از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند آن گاو باید چه رنگی باشد؟
آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت:
- خداوند می فرماید گاو ماده ای باشد زرد یکدست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد.
پیرمردی از بین جمعیت گفت:
- از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این گاو از نظر نوع کار کردن چگونه باشد؟
حضرت موسی لحظه ای سکوت کرد و آن گاه فرمود:
- خدا می فرماید گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند. بی عیب باشد و هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد.
مردم سکوت کردند. دیگر کسی سوالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت:
- حال حق مطلب را ادا کردید!
مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جست و جو شدند. آن ها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس از مدت ها جستجو ناامید و خسته در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریادهای یکی از آن ها به گوش رسید.
- یافتم! یافتم!
او با دست به دشت هموار مقابل اشاره کرد. جوتنی گله گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زرد رنگ در میان گله آن دیده می شد. آن ها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود. یکی از آن ها به سمت جوان رفت و گفت:
- این گاو زرد رنگ را چند می فروشی؟
جوان که متوجه اشیاق آن ها برای خرید گاو شده بود با خونسردی گفت:
- نمی فروشم!
- به هر قیمتی که تو بگویی می خریم!
جوان با شادمانی گفت:
- هر قیمتی؟
- بله!
- بسیار خب می فروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید.
مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آن ها گفت:
- چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟
دیگری گفت:
- باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن پیدا نمی کنیم.
سومی گفت:
- دست نگه دارید!به سراغ حضرت موسی می رویم. ببینیم نظر ایشان چیست.
حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت:
- چاره ای نیست. اگر می خواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید!
آن ها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند:
- این هم گاو زرد رنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟
حضرت موسی گفت:
- جنازه را بیاورید!
چند نفر جنازه را آوردند. حضرت موسی ادامه داد:
- گاو را سر ببرید و قسمتی از بدن آن را به مقتول بزنید.
وقتی این کار را کردند. مقتول زتده شد و نشست!
مردم از ترس عقب عقب رفتند. حشرت موسی گفت:
- چه کسی تو را کشت؟
پیرمرد نگاهی به جمعیت انداخت و با دست به پسرعمویش اشاره کرد.
- این قاتل من است. او تنها وارث من بود. از سال ها پیش انتظار مرگ مرا می کشید تا ثروتم را تصاحب کند. اما وقتی دید عمرم دراز است مرا کشت و جنازه ام را در بیابان انداخت. آن گاه به خون خواهی ام برخاست!
جوان می خواست فرار کند. مردم او را گرفتند تا قصاص کنند. حضرت موسی گفـت:
- حال به وعده خود وفا کنید و قیمت گاو را به صاحبش بپردازید!
مردم پوست گاو را کندند. آن را پر از طلا کردند و به جوان دادند. حضرت موسی به او گفت:
- معامله ای پر سودی کردی! هیچ فکر می کردی گاوت را به این قیمت بفروشی؟
جوان گفت:
- ای پیامبر خدا هیچ گاوی این قدر نمی ارزد. اما لطف خدا شامل حال من شد. علتش را هم می دانم.
مردم کنجکاو منتظر ادامه صحبت جوان بودند. حضرت موسی گفت:
- علتش را برای ما بگو
جوان با فروتنی به صحبتش ادامه داد:
- چند ماه قبل معامله ای پرسود انجام دادم. می خواستم پول جنس هایش را که خریده بودم بپردازم. به خانه رفتم تا از داخل صندوق پول بردارم. فروشنده بیرون خانه منتظر بود. خیلی هم عجله داشت. پدر پیرم خواب بود. کلید صندوق زیر سرش بود. دلم نیامد او را بیدار کنم. از معامله صرف نظر کردم. فروشنده با ناراحتی رفت. ساعتی بعد پدرم از خواب بیدار شد. وقتی ماجرا را فهمید خیلی خوش حال شد. دعایم کرد و همین گاو زرد رنگ را به من بخشید.
- به دادم برسید! عمویم را کشتند!
سروصدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آن ها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی می گفت. یک نفر از بین جمع گفت:
- کار قبیله همسایه ماست! آن ها با ما دشمنی دارند.
مردم خشمگین می خواستند با قبیله همسایه درگیر شوند که پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آن ها را گرفت و گفت:
- آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آن هاست؟
مردم سکوت کردند. پسرعموی مقتول گفت:
- قاتل عموی بیچاره من باید قصاص شود.
پیرمرد به صحبتش ادامه داد.
- بسیار خب! نزد حضرت موسی می رویم. او پیامبر خداست. ما را راهنمایی می کند.
مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت:
- چه خبر است؟ چه اتفاقی افتاده؟
جوان ه حضرت موسی نزدیک شد و گفت:
- ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمویم را در میان جاده پیدا کردم. مردم می گویند او به دست قبیله همسایه کشته شده.
ما نمی گذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمدیم تا مشکل را حل کنید وگر نه خودمان دست به کار می شویم و هر طور شده قاتل را پیدا می کنیم!
حضرت موسی نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:
- من مشکل شما را حل می کنم!
جوان با تعجب گفت:
- چگونه یا نبی الله؟
حضرت موسی لبخندی زد و گفت:
- خیلی آسان! باید گاوی را سر ببرید.
یک نفر از بین جمعیت گفت:
- ما را مسخرا می کنید؟! یک نفر کشته شده آنوقت شما می گویید گاوی را یر ببریم. مگر می خواهید مهمانی برگزار کیند؟
مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت:
- به خدا پناه می برم از جاهلان باشم.
مردم متوجه شدند که آن حضرت بسیار جدی است. یکی از بزرگان قبیله گفت:
- حال که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند چگونه گاوی باید بکشیم؟
حضرت موسی لحظهای درنگ کرد و آنگاه گفت:
- خداوند می فرماید باید ماده گاوی باشد نه پیر و از ار افتاده و نه جوان بلکه میان این دو باشد.
برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد
- آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید.
پسرعموی مقتول گفت:
- یا نبی الله از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند آن گاو باید چه رنگی باشد؟
آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت:
- خداوند می فرماید گاو ماده ای باشد زرد یکدست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد.
پیرمردی از بین جمعیت گفت:
- از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این گاو از نظر نوع کار کردن چگونه باشد؟
حضرت موسی لحظه ای سکوت کرد و آن گاه فرمود:
- خدا می فرماید گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند. بی عیب باشد و هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد.
مردم سکوت کردند. دیگر کسی سوالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت:
- حال حق مطلب را ادا کردید!
مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جست و جو شدند. آن ها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس از مدت ها جستجو ناامید و خسته در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریادهای یکی از آن ها به گوش رسید.
- یافتم! یافتم!
او با دست به دشت هموار مقابل اشاره کرد. جوتنی گله گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زرد رنگ در میان گله آن دیده می شد. آن ها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود. یکی از آن ها به سمت جوان رفت و گفت:
- این گاو زرد رنگ را چند می فروشی؟
جوان که متوجه اشیاق آن ها برای خرید گاو شده بود با خونسردی گفت:
- نمی فروشم!
- به هر قیمتی که تو بگویی می خریم!
جوان با شادمانی گفت:
- هر قیمتی؟
- بله!
- بسیار خب می فروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید.
مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آن ها گفت:
- چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟
دیگری گفت:
- باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن پیدا نمی کنیم.
سومی گفت:
- دست نگه دارید!به سراغ حضرت موسی می رویم. ببینیم نظر ایشان چیست.
حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت:
- چاره ای نیست. اگر می خواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید!
آن ها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند:
- این هم گاو زرد رنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟
حضرت موسی گفت:
- جنازه را بیاورید!
چند نفر جنازه را آوردند. حضرت موسی ادامه داد:
- گاو را سر ببرید و قسمتی از بدن آن را به مقتول بزنید.
وقتی این کار را کردند. مقتول زتده شد و نشست!
مردم از ترس عقب عقب رفتند. حشرت موسی گفت:
- چه کسی تو را کشت؟
پیرمرد نگاهی به جمعیت انداخت و با دست به پسرعمویش اشاره کرد.
- این قاتل من است. او تنها وارث من بود. از سال ها پیش انتظار مرگ مرا می کشید تا ثروتم را تصاحب کند. اما وقتی دید عمرم دراز است مرا کشت و جنازه ام را در بیابان انداخت. آن گاه به خون خواهی ام برخاست!
جوان می خواست فرار کند. مردم او را گرفتند تا قصاص کنند. حضرت موسی گفـت:
- حال به وعده خود وفا کنید و قیمت گاو را به صاحبش بپردازید!
مردم پوست گاو را کندند. آن را پر از طلا کردند و به جوان دادند. حضرت موسی به او گفت:
- معامله ای پر سودی کردی! هیچ فکر می کردی گاوت را به این قیمت بفروشی؟
جوان گفت:
- ای پیامبر خدا هیچ گاوی این قدر نمی ارزد. اما لطف خدا شامل حال من شد. علتش را هم می دانم.
مردم کنجکاو منتظر ادامه صحبت جوان بودند. حضرت موسی گفت:
- علتش را برای ما بگو
جوان با فروتنی به صحبتش ادامه داد:
- چند ماه قبل معامله ای پرسود انجام دادم. می خواستم پول جنس هایش را که خریده بودم بپردازم. به خانه رفتم تا از داخل صندوق پول بردارم. فروشنده بیرون خانه منتظر بود. خیلی هم عجله داشت. پدر پیرم خواب بود. کلید صندوق زیر سرش بود. دلم نیامد او را بیدار کنم. از معامله صرف نظر کردم. فروشنده با ناراحتی رفت. ساعتی بعد پدرم از خواب بیدار شد. وقتی ماجرا را فهمید خیلی خوش حال شد. دعایم کرد و همین گاو زرد رنگ را به من بخشید.
