تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
مرد دستفروش سوار بر گاری در جاده پر پیچ و خم کوهستانی در حال حرکت بود. یابوی پیری گاری را می کشید صدای حرکت چرخ های گاری بر سطح ناهموار جاده خاکی سکوت کوهستان را می شکست. داخل گاری پر از پارچه و لباس و ظرف و چیزهای دیگر بود. از شهر راه افتاده بود.صبح زود از شهر راه افتاده بود شب در آخرین روستای مسیر می ماند و فردا به شهر بر می گشت وقتی سر گردنه رسید سواری را دیدکه از دور نزدیک می شد سوار صورتش را پوشانده بود مرد دهانه ی یابو را کشید گاری ایستاد با خود اندیشید:
- چرا صورتش را پوشانده؟ نمند راهزن باشد؟
صدای ضربان قلبش را می شنید. سوار نزدیک تر شد. شمشیر بر کمر بسته بود هیکلی درشتو تنومند داشت لحظه ای بعد از اسب پیاده شد داخل گاری را برانداز کرد. بعد به سمت مرد دست فروش رفت و بی هیچ کلامی یقه او را گرفت و از گاری پایین کشید مرد با صدایی لرزان گفت:
- داری چکار می کنی؟
- حرف اضافه موقوف!
مرد راهزن مشت محکمی بر سر دست فروش کوبید و او را که گیج شده بود کشان کشان به کنار جاده برد و با طناب به درختی بست. لحظه ای بعد دست به قبضه ی شمشیر برد و گفت:
- برای مردن آماده باش!
مرد دست فروش با التماس گفت:
- هر چه در گاری است برای تو. کشتن من برایت چه سودی دارد؟ اگر من بمیرم فرزندان کوچکم در سختی زندگی می کنند. هر چه می خواهی بردار با خدا عهد می کنم مالم را بر تو حلال کنم. به کسی چیزی نمی گویم!
مرد راهزن گفت:
- تو تا زمانی که در بند من هستی چیزی نمی گویی. من سرت را می برم از قدیم گفته اند سر بریده صدا ندارد.
- من با تو عهد نبستم با خدا عهد بستم به کسی چیزی نگویم و مالم را بر تو حلال کنم!
- اگر من طالب مال حلال بودم که دزدی نمی کردم!
- با خدا و قیامت چه می کنی؟
- چه کسی از آن دنیا خبر آورده؟ اصلا قیامتی وجود ندارد!
دزد شمشیر را از غلاف بیرون کشید. مرد نگاهی به اطراف انداخت کسی در آن نزدیکی نبود که به او کمک کند. روی تخته سنگی بزرگ در آن سوی جاده دو کبک مشغول آواز خواندن بودند مرد دستفروش فریاد کشید:
- ای کبک ها شما در روز قیامت شاهد باشید این مرد مرا به ستم و ظلم کشت.
امیر و همراهانش عازم شکار بودند. آن ها صبح زور راهی کوهستان شده بودند. در راه یه سواری برخوردند سوار به احترام امیر از اسب پیاده شد.
امیر پرسید:
- تو اهل همین منطقه هستی؟
- بله قربان!
- راه را به ما نشان بده. به تو انعام می دهیم.
- کوره راه های کوهستان را مثل کف دستم می شناسم. شما را راهنمایی می کنم!
سوار تا بعد از ظهر امیر و اطرافیانش را همراهی کرد آنها چند بز کوهی و تعدادی کبک شکار کردند. بعد از شکار در کنار یکی از چشمه های کوهستان فرود آمدند. چادری برای امیر بر پا شد. آشپز مخصوص مشغول آماده کردن غذا شد ساعتی بعد سفره پهن شد. امیر به راهنمای محلی اشاره کرد و گفت:
- امروز زحمت زیادی کشیدی بیا بنشین!
آشپز سینی های غذا را در میان سفره گذاشت. داخل سینی گوشت شکار و کبک های کباب شده بود وقتی نگاه مرد راهنما به کبک های کباب شده افتاد آرام آرام شروع به خندیدن کرد. کم کم صدا های خنده های او بالا گرفت امیر با عصبانیت فریاد کشید:
- به چه می خندی مردک؟ ادب و نزاکت تو کجا رفته؟ فراموش کرده ای در حضور چه کسی هستی؟ نگهبان!
نگهبانان به سرعت نزدیک شدند.
- بله قربان؟
امیر به مرد اشاره کرد.
- این گستاخ را به درخت کنار چشمه ببندید.
نگهبانان مرد را کشان کشان مرد را کنار چشمه بردند و به دیخت بستند. امیر از جا بلند شد. یکی از همراهانش گفت:
- قربان غذا از دهان می افتد!
امیر برآشفته گفت:
- باید علت خنده این مردک گستاخ را بدانم.
به دستور امیر سریازان با چوب به جان مرد افتادند. او در زیر ضربات چوب آه و ناله می کرد. امیر گفت:
- حالا بگو برای چه می خندی.
- قربان! من به شما نمی خندیدم.
- پس به چه چیزی می خندیدی؟
- چند سال پیش در این جاده با مردی درگیر شدم او موقع کشته شدن از دو کبکی که روی تخته سنگی نشسته بودند خواست روز قیامت شاهدش باشند. الان که نگاهم به کیک های کبای شده افتاد خنده ام گرفت آخر کبک که زبان ندارد چگونه می تواند شهادت دهد.
- آن مرد چکاره بود؟
- دستفروش
امیر داروغه را صدا کرد و آهسته در گوشش گفت:
- در این چند سال گذشته کسی در این منطقه کشته نشده؟
- قربان! سه سال پیش دزدها مرد دستفقروشی را نزدیک همین چشمه کشتند و مالش را به سرقت بردند.
- مقتول بازمانده ای هم داشت؟
- بله دو بچه کوچک
- بروید بچه هایش را بیاورید.
داروغه و چند سرباز عازم شهر شدند. امیر دزد را نگاه کرد و گفت:
- که این طور! پس کبک نمی تواند شهادت بدهد! اما این کبک های کباب شده خوب تو را رسوا کردند. نگذاشتند کار به قیامت بکشد.
وقتی فرزندان دست فروش آمدند. امیر اموال قاتل را مصادره کرد و خونبهای مرد مقتول را به بچه هایش داد. به دستور امیر مرد راهزن را اعدام کردند. کبک های کباب شده همچنان در سفره دست نخورده باقی مانده بودند.
- چرا صورتش را پوشانده؟ نمند راهزن باشد؟
صدای ضربان قلبش را می شنید. سوار نزدیک تر شد. شمشیر بر کمر بسته بود هیکلی درشتو تنومند داشت لحظه ای بعد از اسب پیاده شد داخل گاری را برانداز کرد. بعد به سمت مرد دست فروش رفت و بی هیچ کلامی یقه او را گرفت و از گاری پایین کشید مرد با صدایی لرزان گفت:
- داری چکار می کنی؟
- حرف اضافه موقوف!
مرد راهزن مشت محکمی بر سر دست فروش کوبید و او را که گیج شده بود کشان کشان به کنار جاده برد و با طناب به درختی بست. لحظه ای بعد دست به قبضه ی شمشیر برد و گفت:
- برای مردن آماده باش!
مرد دست فروش با التماس گفت:
- هر چه در گاری است برای تو. کشتن من برایت چه سودی دارد؟ اگر من بمیرم فرزندان کوچکم در سختی زندگی می کنند. هر چه می خواهی بردار با خدا عهد می کنم مالم را بر تو حلال کنم. به کسی چیزی نمی گویم!
مرد راهزن گفت:
- تو تا زمانی که در بند من هستی چیزی نمی گویی. من سرت را می برم از قدیم گفته اند سر بریده صدا ندارد.
- من با تو عهد نبستم با خدا عهد بستم به کسی چیزی نگویم و مالم را بر تو حلال کنم!
- اگر من طالب مال حلال بودم که دزدی نمی کردم!
- با خدا و قیامت چه می کنی؟
- چه کسی از آن دنیا خبر آورده؟ اصلا قیامتی وجود ندارد!
دزد شمشیر را از غلاف بیرون کشید. مرد نگاهی به اطراف انداخت کسی در آن نزدیکی نبود که به او کمک کند. روی تخته سنگی بزرگ در آن سوی جاده دو کبک مشغول آواز خواندن بودند مرد دستفروش فریاد کشید:
- ای کبک ها شما در روز قیامت شاهد باشید این مرد مرا به ستم و ظلم کشت.
امیر و همراهانش عازم شکار بودند. آن ها صبح زور راهی کوهستان شده بودند. در راه یه سواری برخوردند سوار به احترام امیر از اسب پیاده شد.
امیر پرسید:
- تو اهل همین منطقه هستی؟
- بله قربان!
- راه را به ما نشان بده. به تو انعام می دهیم.
- کوره راه های کوهستان را مثل کف دستم می شناسم. شما را راهنمایی می کنم!
سوار تا بعد از ظهر امیر و اطرافیانش را همراهی کرد آنها چند بز کوهی و تعدادی کبک شکار کردند. بعد از شکار در کنار یکی از چشمه های کوهستان فرود آمدند. چادری برای امیر بر پا شد. آشپز مخصوص مشغول آماده کردن غذا شد ساعتی بعد سفره پهن شد. امیر به راهنمای محلی اشاره کرد و گفت:
- امروز زحمت زیادی کشیدی بیا بنشین!
آشپز سینی های غذا را در میان سفره گذاشت. داخل سینی گوشت شکار و کبک های کباب شده بود وقتی نگاه مرد راهنما به کبک های کباب شده افتاد آرام آرام شروع به خندیدن کرد. کم کم صدا های خنده های او بالا گرفت امیر با عصبانیت فریاد کشید:
- به چه می خندی مردک؟ ادب و نزاکت تو کجا رفته؟ فراموش کرده ای در حضور چه کسی هستی؟ نگهبان!
نگهبانان به سرعت نزدیک شدند.
- بله قربان؟
امیر به مرد اشاره کرد.
- این گستاخ را به درخت کنار چشمه ببندید.
نگهبانان مرد را کشان کشان مرد را کنار چشمه بردند و به دیخت بستند. امیر از جا بلند شد. یکی از همراهانش گفت:
- قربان غذا از دهان می افتد!
امیر برآشفته گفت:
- باید علت خنده این مردک گستاخ را بدانم.
به دستور امیر سریازان با چوب به جان مرد افتادند. او در زیر ضربات چوب آه و ناله می کرد. امیر گفت:
- حالا بگو برای چه می خندی.
- قربان! من به شما نمی خندیدم.
- پس به چه چیزی می خندیدی؟
- چند سال پیش در این جاده با مردی درگیر شدم او موقع کشته شدن از دو کبکی که روی تخته سنگی نشسته بودند خواست روز قیامت شاهدش باشند. الان که نگاهم به کیک های کبای شده افتاد خنده ام گرفت آخر کبک که زبان ندارد چگونه می تواند شهادت دهد.
- آن مرد چکاره بود؟
- دستفروش
امیر داروغه را صدا کرد و آهسته در گوشش گفت:
- در این چند سال گذشته کسی در این منطقه کشته نشده؟
- قربان! سه سال پیش دزدها مرد دستفقروشی را نزدیک همین چشمه کشتند و مالش را به سرقت بردند.
- مقتول بازمانده ای هم داشت؟
- بله دو بچه کوچک
- بروید بچه هایش را بیاورید.
داروغه و چند سرباز عازم شهر شدند. امیر دزد را نگاه کرد و گفت:
- که این طور! پس کبک نمی تواند شهادت بدهد! اما این کبک های کباب شده خوب تو را رسوا کردند. نگذاشتند کار به قیامت بکشد.
وقتی فرزندان دست فروش آمدند. امیر اموال قاتل را مصادره کرد و خونبهای مرد مقتول را به بچه هایش داد. به دستور امیر مرد راهزن را اعدام کردند. کبک های کباب شده همچنان در سفره دست نخورده باقی مانده بودند.
