تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
مقدس اردبیلی و پسر جوانش که نماز صبح را که خواندند؛ گونی های گندم را بار مرکب کردند و از شهر نجف خارج شدند. آسیاب قدیمی آن سوی نخلستان بیرون شهر در ابتدای جاده کربلا بود. وقتی به آسیاب رسیدند؛ آسیابانان را دیدند که مشغول کار بودند و بارهای گندم را به نوبت کنار دیوار آسیاب گذاشته بودند. پسر جوان پرسید:
- پدر دیر آمدیم؟
- ما دیر نیامدیم. آن ها زودتر آمده اند. از قدیم گفته اند سحر خیز باش تا کامروا شوی. اشکال ندارد. ساعتی دیگر نوبت ما می شود! نزدیک ظهر گندم های آنها هم آسیاب شد. آسیابان آردها را داخل گونی ریخت. مقدس با کمک پسرش گونی ها را بار مرکب کرد. آفتاب به میانه آسمان رسیده بود که به خانه رسیدند. گونی های آرد را به سرداب بردند. مقدس بعد از جابه جا کردن آنها به پسر گفت:
- محمد برو کیسه ای کوچک از مادرت بگیر!
پسر جوان رفت و خیلی زود با یک کیسه ی کتان برگشت. کیسه را پر از آرد کرد و گفت:
- این را به مطبخ ببر. دم دست باشد. شاید مادرت بخواهد امروز یا فردا نان بپزد!
هنگام اذان ظهر بود. مقدس وضو گرفت و آمادخ رفتن به حرم امیرالمومنان (ع) شد. حرم شلوغ بود مردم منتظر بودند تا نماز را به او اقتدا کنند. به سمت محراب رفت، نماز که تمام شد موقع بازگشت به خانه متوجه ازدحام جمعیت مقابل نانوایی شد. نانوا مردم را هل می داد و سعی می کردآن ها را از نانوایی بیرون کند. در همان حال با عصبانیت فریاد می کشید:
- مگر زبان آدمیزاد سرتان نمی شود. آرد تمام شده چگونه نان بپزم؟
مقدس به جمعیت نزدیک شد و از یک نفر سوال پرسید:
- چه خبر است؟
مرد ناامید و درمانده پاسخ داد:
- آقا جان! نانوایی های نجف تعطیل کرده اند آرد ندارند قحطی شده. می گویند گندم نایاب است!
مقدس به میان جمعیت رفت و گفت:
- برادران و خواهران آرام باشید!
مردم ساکت شدند. او به سخنانش ادامه داد.
- بهتر است خودتان نان بپزید!
زن جوانی گفت:
- حضرت شیخ! با کدام آرد؟
- آرد از من، پختن نان از شما. بروید از خانه هایتان ظرف بیاورید. من در منزلم منتظر شما هستم!
جمعیت با عجله پراکنده شدند. مقدس با گام های شمرده به سمت منزل رفت. وقتی به خانه رسید در را باز گذاشت. پسرش را صدا کرد و گفت:
- محمد کمک کن! باید گونی های آرد را از سرداب به حیاط بیاوریم.
- برای چه پدر؟
- بعدا می فهمی! مادرت کجاست؟
- به خانه همسایه رفته.
در فاصله ای که مقدس و پسرش گونی ها را به حیاط آوردند؛ آن جا پر از مردمی شد که ظرف به دست منتظر بودند. مقدس عبا و عمامه را گوشه ایوان گذاشت و مشغول پر کردن ظرف های مردم شد. در همان حال به پسرش اشاره کرد و گفت:
- محمد جان شما به بچه ها آرد بده!
در این موقع زن مقدس وارد حیاط شد. آنچه را به چشم می دید باور نمی کرد. گونی های آرد در حال تمام شدن بود. سراسیمه به سمت شوهرش رفت و گفت:
- آقا جان! چکار می کنید؟ اینها ذخیره یکسال ماست!
- امیدت به خدا باشد. این مردم گرسنه اند.
زن چیزی نگفت و گوشه ای به تماشا ایستاد. آرد ها تمام شد. اما هنوز چند نفری ظرف به دست باقی مانده بودند. مقدس به آن ها گفت:
-همین جا منتظر باشید الان بر می گردم.
او بعد از گفتن این حرف به سمت اتاق رفت. زن به دنبالش دوید مقدس وارد مطبخ شد و کیسه کوچک آرد را برداشت. زن با ناراحتی گفت:
- آقا! به فکر من و بچه هایت باش. اگر این کیسه را هم بذل و بخشش کنی با چه چیزی نان بپزم؟
- گفتم که خدا بزرگ است. طاقت دیدن گرسنگی مردم را ندارم.
زن روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. مقدس چند نفر باقی مانده را هم راه انداخت. آن ها که رفتند دستش را به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد. زن به حیاط آمد و با چشمان اشک آلود گفت:
- چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است! فردا که بچه هایت گرسنه ماندند یک نفر از همین مردمی که سنگشان را به سینه می زنی به ما کمک نمی کنند!
مقدس عبا و عمامه اش را برداشت و با لحنی غمگین گفت:
- من برای اعتکاف به مسجد کوفه می روم. خداحافظ...
کسی در می زد. رن مقدس با خوشحالی به سمت در دوید به خاطر حرف هایی که به شوهرش زده بود ناراحت بود می خواست از او دلجویی کند در را باز کرد غریبه ای را دید که مهار مرکبی را در دست داشت. مرد با صدایی شمرده گفت:
- سلام خواهر!شوهرتان در مسجد کوفه معتکف است. سلام رساند و گفت این گونی های آرد را به شما بدهم!
مرد گونی ها را در حیاط خانه گذاشت و رفت. طولی نکشید که مقدس به خانه آمد. زن به استقبالش شتافت و گفت:
- آقا جان بابت حرف هایی که به شما زدم و گله هایی که کردم معذرت می خواهم! آردهایی که فرستاده بودی رسید!
مقدس با شگفتی به همسرش نگاه کرد و گفت:
- کدام آرد؟
- مردی غریبه آن ها را آورد. چه آردی! بوی عطر می دهد. سفید و خوش بو. هنوز داغ است انگار تازه از آسیاب آمده!
اشک در چشمان مقدس اردبیلی حلقه زد. سرش را به آسمان گرفت و گفت:
- الحمد لله رب العالمین! حبیب من. این چه حکمتی است؟ چه لطفی است که در حق من و فرزندانم و عیالم کردی؟ من که راز دلم را با کسی در میان نگذاشته بودم. خدایا چگونه شکرت را به جا آورم؟



اسلایدر