تاريخ : جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
بها با تمام زیبایی هایش از را رسیده بود.برف زمستانی هنوز بر فراز کوه سبلان دیده می شد. خاتون تخم مرغ ها را ار لانه مرغ ها جمع کرد و داخل سبد ریخت. خانه او در حاشیه شهر اردبیل بود. دو دختر خردسال داشت شوهرش سال پیش مرده بود اسب سایه رنگی در کنار باغچه در حال خوردن علف بود. خاتون سبد تخم مرغ و ظرف های ترشی را به حیاط آورد تا با نان های محلی که روز قبل پخته بود به بازار ببرد و بفروشد. خرج زندگی اش را از همین راه در می آورد. خورجین را روی اسب گذاشت آماده رفتن بود که صدای در خانه بلند شد. در را که باز کرد جا خورد مامور مالیات بود. مامور کیفش را باز کرد و کاغذی بیرون آورد نگاهی به آن انداخت و گفت:
- آباجی باید مالات بدهی. دفعه قبل که آمدم سه ماه وقت گرفتی. وقت تمام شده!
خاتون با التماس گفت:
- ندارم! از کجا بیاورم؟ برو سراغ پولدارها!
- فقیر و پولدار ندارد. همه باید مالیات بدهند اگر مالیات نباشد اعلی حضرت رضا شاه چگونه مملکت را اداره کنند؟
- تو اگر بخواهی می توانی مالیات نگیری. قلم و کاغذ دست خودت است روی اسم من خط بکش!
- برایم مسئولیت دارد!؟
مامور در خانه چوبی خانه را کنار زد و وارد حیاط شد. خاتون با ناراحتی گفت:
- به پیر به پیغمبر ندارم! شوهرم مرده. بچه صغیر دارم!
برای من روضه نخوان! دولت روضه خوانی را ممنوع کرده! می خواهم بگردم ببینم این جا چه چیز دندان گیری پیدا می شود به جای پول نقد ببرم!
در این هنگام نگاه مرد بع اسب سیاه افتاد. به طرف اسب رفت تا طناب را از آن درخت باز کند. خاتون به سمت او دوید.
- داری چکار می کنی؟ زندگی من و بچه هایم به این اسب بند است.
مامور خاتون را هل داد و با عصبانیت گفت:
- برو کنار! مثل اینکه نمی دانی با چه کسی طرفی! من مامور دولت هستم!
او بعد از گفت این حرف طناب را باز کرد و اسب را به کوچح برد. خاتون درمانده و ناامید دنبالش راه افتاد.
- تو را به حضرت عباس قسم می دهم اسب را نبر!
مرد در حالیکه حیوان را سوار می شد گفت:
- حضرت عباس 1400 سال پیش مرده! از مرده که کاری بر نمی آید!
اسب چند قدم برداشت. اما ناگهان شیهه ای کشید روی دو پا بلند شد و سوارش را بر زمین زد. خاتون آهسته نزدیک رفت چند بار مامور را صدا کرد اما جوابی نشنید خودش را به خانه کد خدا رساند. همه چیز را تعریف کرد و او را به بالای سر مامور آورد. کد خدا صورت سیاه شده مامور را که دید سری تکان داد و گفت:
- لا اله الا الله! مرده! تمام کرده! آباجی شما برو خانه من چند نفر را می فرستم جنازه را به شهر ببرند. خودم برایت برگه استشهاد محلی پر می کنم نگران نباش.
آن روز خاتون دیرتر از همیشه به بازار رفت. مردم در حال صحبت بودند. خبر کشته شدن مامور مالیات به سرعت در اردبیل پخش شده بود. جنازه اش را به بازار آورده بودند تا همه ببینند.
- آباجی باید مالات بدهی. دفعه قبل که آمدم سه ماه وقت گرفتی. وقت تمام شده!
خاتون با التماس گفت:
- ندارم! از کجا بیاورم؟ برو سراغ پولدارها!
- فقیر و پولدار ندارد. همه باید مالیات بدهند اگر مالیات نباشد اعلی حضرت رضا شاه چگونه مملکت را اداره کنند؟
- تو اگر بخواهی می توانی مالیات نگیری. قلم و کاغذ دست خودت است روی اسم من خط بکش!
- برایم مسئولیت دارد!؟
مامور در خانه چوبی خانه را کنار زد و وارد حیاط شد. خاتون با ناراحتی گفت:
- به پیر به پیغمبر ندارم! شوهرم مرده. بچه صغیر دارم!
برای من روضه نخوان! دولت روضه خوانی را ممنوع کرده! می خواهم بگردم ببینم این جا چه چیز دندان گیری پیدا می شود به جای پول نقد ببرم!
در این هنگام نگاه مرد بع اسب سیاه افتاد. به طرف اسب رفت تا طناب را از آن درخت باز کند. خاتون به سمت او دوید.
- داری چکار می کنی؟ زندگی من و بچه هایم به این اسب بند است.
مامور خاتون را هل داد و با عصبانیت گفت:
- برو کنار! مثل اینکه نمی دانی با چه کسی طرفی! من مامور دولت هستم!
او بعد از گفت این حرف طناب را باز کرد و اسب را به کوچح برد. خاتون درمانده و ناامید دنبالش راه افتاد.
- تو را به حضرت عباس قسم می دهم اسب را نبر!
مرد در حالیکه حیوان را سوار می شد گفت:
- حضرت عباس 1400 سال پیش مرده! از مرده که کاری بر نمی آید!
اسب چند قدم برداشت. اما ناگهان شیهه ای کشید روی دو پا بلند شد و سوارش را بر زمین زد. خاتون آهسته نزدیک رفت چند بار مامور را صدا کرد اما جوابی نشنید خودش را به خانه کد خدا رساند. همه چیز را تعریف کرد و او را به بالای سر مامور آورد. کد خدا صورت سیاه شده مامور را که دید سری تکان داد و گفت:
- لا اله الا الله! مرده! تمام کرده! آباجی شما برو خانه من چند نفر را می فرستم جنازه را به شهر ببرند. خودم برایت برگه استشهاد محلی پر می کنم نگران نباش.
آن روز خاتون دیرتر از همیشه به بازار رفت. مردم در حال صحبت بودند. خبر کشته شدن مامور مالیات به سرعت در اردبیل پخش شده بود. جنازه اش را به بازار آورده بودند تا همه ببینند.
