تاريخ : جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۶ | نویسنده : سید هادی
آقا شیخ غلام حسین اهل داراب فارس بود. سال 1304 ش به نجف آمد. در یکی از مدارس علمیه همجوار حرم امیرمومنان (ع) حجره ای گرفت و مشغول تحصیل علوم دینی شد. آن روز ظهر مثل همیشه راهی مسجد محل شد تا نماز ظهر و عصرش را به جماعت بخواند. مسجد نزدیک حرم حضرت علی (ع) بود. بین دو نماز مردی لاغر اندام و صورت استخوانی و لباس های مندرس از بین صفوف نماز گذشت. مقابل نمازگزاران ایستاد و با صدایی لرزان شروع به صحبت کرد.
- زن و بچه ام گرسنه اند. به من کمک کنید. خدا عوضتان بدهد.
مرد فقیر همچنان به جمعیت حاضر التماس می کرد.
اما هیچکس به او کمکی نکرد. نماز دوم که تمام شد مردم مسجد را ترک کردند. آقا شیخ غلامحسین دست در جیب کرد و سکه یک ریالی را بیرون آورد. می خواست با آن ناهار ظهرش را تهیه کند. با خود اندیشید:
- اگر این فقیر راست بگوید و واقعا تنگدست باشد و زن و بچه اش بدون غذا باشند من چه جوابی نزد خدا دارم؟
سکه را در مشت فشرد. کف دستش عرق کرده بود. دودل بود همچنان سرجایش نشسته بود. دوباره به فکر فرورفت. ندایی از درون به او می گفت:
- فکر کن امروز روزه گرفتی! گرسنگی را تحمل کن.
از جا بلند شد و به سمت مرد فقیر رفت سکه یک ریالی را به او داد و گفت:
- بیا برادر شرمنده بیشتر از این نداشتم.
مرد فقیر با خوشحالی سکه را گرفت و گفت:
- دشمنت شرمنده باشد. اجرت با مولا علی (ع) انشاالله خدا به همین زودی زود عوضش را به بدهد بعد از رفتن مرد فقیر آقا شیخ غلامحسین هم از مسجد خارج شد بین راه به نانوایی رسید ایستاد و نگاه کرد. مردم در حال خرید نان بودند بوی نان تازه در هوا پیچیده بود. برای یک لحظه شیطان وسوسه اش کرد.
- اگر پولت را به آن مرد نداده بودی، الان نان تازه می خریدی و نهار داشتی!
در حالکه زیر لب با خودش زمزمه می کرد از نانوایی دور شد.
- ای شیطان ملعون! دست از سرم بردار. من پولم را در راه خدا داده ام و پشیمان نیستم.
کمی جاو تر به مازه میوه فروشی رسید. قدم هایش شل شد. میوه فروش در حال مرتب کردن میوه ها بود دوباره شیطان به سراغش آمد و مشغول وسوسه شد.
- چه میوه های خوشمزه و آبداری! اگر پولت را بذل و بخشش نکرده بودی الان میوه تازه می خریدی!
دوباره شیطان را لعنت کرد و به راهش ادامه داد. به مدرسع رسید وارد حجره اش شد کتابی را از روی تاقچه برداشت اما گرسنه بود و آمادگی درس خواندن نداشت چند وقت پیش به بیماری سختی مبتلا شده بود برای معالجه هر چه پول داشت خرج کرده بود. حتی بعضی از وسایل حجره را هم فروخت و پولش را صرف مداوا کرد. رفقایش وقتی متوجه شدند دیگر چیزی در بساط ندارد به او کمک کردند تا بهبود پیدا کند. متدر برایش از ایران با واشطه پول حواله می کرد اما مدتی بود که از پول حواله هم خبری نبود. امروز آخرین سکه اش را هم به مرد فقیر داده بود. در این هنگام صدایی از پشت در حجره به گوش رسید. کسی او را صدا می کرد.
- آقا غلامحسین! آقا غلامحسین!
در حجره را باز کرد. مردی غریبه پشت در بود. سینی بزرگی در دست داشت که رویش را پوشانده بود. مرد گفت:
- این هدیه است. بگیرید!
سینی را گرفت. کنجکاو بود. نمی دانست داخل آن چیست مرد خداحافظی کرد ورفت به اتاق برگشت. با خود اندیشید.
- یعنی این هدیه راچه کسی داده است؟
کاش از مرد غریبه می پرسید روی زمین نشست پارچه را از روی سینی برداشت. باور کردنی نبود. داخل آن یک پیراهن، یک بشقاب پر از خرمای بی هسته و 5 تومان پول بود! شیطان را لعنت فرستاد و گفت:
- ای ملعون! چقدر مرا وسوسه کردی که پشیمانم کنی. به لطف خدا موفق نشدی من با یک ریال نمی توانستم این خوراکی و پیراهنی که به آن نیاز داشتم تهیه کنم. خداوند در بربر آن یک ریال 50 ریال در این دنیا به من داد. پی در آخرت چه خواهد کرد؟
- زن و بچه ام گرسنه اند. به من کمک کنید. خدا عوضتان بدهد.
مرد فقیر همچنان به جمعیت حاضر التماس می کرد.
اما هیچکس به او کمکی نکرد. نماز دوم که تمام شد مردم مسجد را ترک کردند. آقا شیخ غلامحسین دست در جیب کرد و سکه یک ریالی را بیرون آورد. می خواست با آن ناهار ظهرش را تهیه کند. با خود اندیشید:
- اگر این فقیر راست بگوید و واقعا تنگدست باشد و زن و بچه اش بدون غذا باشند من چه جوابی نزد خدا دارم؟
سکه را در مشت فشرد. کف دستش عرق کرده بود. دودل بود همچنان سرجایش نشسته بود. دوباره به فکر فرورفت. ندایی از درون به او می گفت:
- فکر کن امروز روزه گرفتی! گرسنگی را تحمل کن.
از جا بلند شد و به سمت مرد فقیر رفت سکه یک ریالی را به او داد و گفت:
- بیا برادر شرمنده بیشتر از این نداشتم.
مرد فقیر با خوشحالی سکه را گرفت و گفت:
- دشمنت شرمنده باشد. اجرت با مولا علی (ع) انشاالله خدا به همین زودی زود عوضش را به بدهد بعد از رفتن مرد فقیر آقا شیخ غلامحسین هم از مسجد خارج شد بین راه به نانوایی رسید ایستاد و نگاه کرد. مردم در حال خرید نان بودند بوی نان تازه در هوا پیچیده بود. برای یک لحظه شیطان وسوسه اش کرد.
- اگر پولت را به آن مرد نداده بودی، الان نان تازه می خریدی و نهار داشتی!
در حالکه زیر لب با خودش زمزمه می کرد از نانوایی دور شد.
- ای شیطان ملعون! دست از سرم بردار. من پولم را در راه خدا داده ام و پشیمان نیستم.
کمی جاو تر به مازه میوه فروشی رسید. قدم هایش شل شد. میوه فروش در حال مرتب کردن میوه ها بود دوباره شیطان به سراغش آمد و مشغول وسوسه شد.
- چه میوه های خوشمزه و آبداری! اگر پولت را بذل و بخشش نکرده بودی الان میوه تازه می خریدی!
دوباره شیطان را لعنت کرد و به راهش ادامه داد. به مدرسع رسید وارد حجره اش شد کتابی را از روی تاقچه برداشت اما گرسنه بود و آمادگی درس خواندن نداشت چند وقت پیش به بیماری سختی مبتلا شده بود برای معالجه هر چه پول داشت خرج کرده بود. حتی بعضی از وسایل حجره را هم فروخت و پولش را صرف مداوا کرد. رفقایش وقتی متوجه شدند دیگر چیزی در بساط ندارد به او کمک کردند تا بهبود پیدا کند. متدر برایش از ایران با واشطه پول حواله می کرد اما مدتی بود که از پول حواله هم خبری نبود. امروز آخرین سکه اش را هم به مرد فقیر داده بود. در این هنگام صدایی از پشت در حجره به گوش رسید. کسی او را صدا می کرد.
- آقا غلامحسین! آقا غلامحسین!
در حجره را باز کرد. مردی غریبه پشت در بود. سینی بزرگی در دست داشت که رویش را پوشانده بود. مرد گفت:
- این هدیه است. بگیرید!
سینی را گرفت. کنجکاو بود. نمی دانست داخل آن چیست مرد خداحافظی کرد ورفت به اتاق برگشت. با خود اندیشید.
- یعنی این هدیه راچه کسی داده است؟
کاش از مرد غریبه می پرسید روی زمین نشست پارچه را از روی سینی برداشت. باور کردنی نبود. داخل آن یک پیراهن، یک بشقاب پر از خرمای بی هسته و 5 تومان پول بود! شیطان را لعنت فرستاد و گفت:
- ای ملعون! چقدر مرا وسوسه کردی که پشیمانم کنی. به لطف خدا موفق نشدی من با یک ریال نمی توانستم این خوراکی و پیراهنی که به آن نیاز داشتم تهیه کنم. خداوند در بربر آن یک ریال 50 ریال در این دنیا به من داد. پی در آخرت چه خواهد کرد؟
