عمر گفت: هرگاه در حکمی اختلاف کردید، مردی در میان ماست که مامویم در صورت اختلاف حکم به او مراجعه کنیم تا او حکم نهایی را بدهد. پس عمر کسی را نزد زنی که او را عطیه می نامیدند فرستاد و از او الغی را به امانت گرفت و سوار آن شده و با آن قوم به سوی حضرت علی (ع) رهسپار شدند. آن حضرت در مزرعه ینبع مشغول کار کردن بود. عمر بر او وارد شد و مساله را عنوان کرد. حضرت فرمود: چرا کسی را نفرستادی تا من به سوی شما بیایم.
عمر گفت: برای قضاوت باید به خانه حاکم رفت. نه حاکم را دعوت کنند. حضرت فرمود: جواب مساله این است که شتر نری را در میان پنج شتر ماده جوان که به عدد تخم های شترمرغ است - چون پنج تخم کباب کرده و خورده بودند - رها کنند، هر چه بچه آوردند آن را برای خانه خدا قربانی کنند.
عمر گفت: همیشه همه شترها آبستن نمی شوند و چه بسا بچه آنها سقط می شود.
حضرت فرمودند: چنان هم نیست که همه تخم ها جوجه شود، چه بسا بعضی از آنها فاسد می شود.
