دختر یتیم سوگند خورد که دست هیچ نامحرمی به من نرسیده است اما زن برای ادعای خود شاهدانی آورد تا اینکه برای قضاوت در این مسئله باز ماند و ندانست که چگونه حکم کند. مرد گفت: ما را نزد علی (ع) بفرست. چون خدمت آن حضرت رسیدند و قصه خود را شرح دادند حضرت علی (ع) به زن فرمود:
آیا تو شاهد و دلیلی به زنای این دختر داری؟
زن گفت: زنان همسایه بر ادعای من گواهی می دهند.
حضرت فرمود: شاهدان خود را حاضر کن.
هنگامی که زنان حاضر شدند حضرت شمشیر از غلاف بیرون کشید و در پیش روی خود گذاشت و یکی از آن شهود را طلبید و او را سوال پیچ کرد، ولی آن زن بر سخن اول سخت ایستاد و از گفته خود بازنگشت. حضرت (ع) دستور دادا تا او را به خانه خود بازگردانیدند و یکی دیگر از شهود را طلبید. حضرت بر سر زانو نشست و فرمود: ای زن! آیا مرا می شناسی؟ منم علی بن ابی طالب و این شمشیر من است. زن این مرد گفت هر چه که باید می گفت و به حق رجوع کرد و من او را امان دادم تو هم اگر از در صدق و راستی سخن بگویی در امان خواهی بود و اگر دروغ گفتی تو را با این شمشیر کیفر خواهم کرد.
آن زن گفت: ای علی! مرا امان ده تا سخن راست را برایت بگویم.
امیرالمومنین (ع) فرمود: در امانی، سخن راست را بگویی.
زن گفت: به خدا سوگند! این دختر زنا نکرده، ولی زن این مرد چون دید که این دختر زیباست از فساد شوهرش ترسید و با زور به او شراب خوراند و ما را به منزل خود دعوت کرد، ما آن دختر را نگه داشتیم و آن زن با انگشت بکارت او را برداشت.
حضرت (ع) بعد از شنیدن اعتراف شاهد صدای تکبیرش بلند شد و فرمود: «انا اول من فوق الشهود الا دانیال النبی»؛ من بعد از دانیال نبی اولین کسی هستم که در میان شاهدان جدایی انداختم. سپس آن حضرت دستور داد تا آن زن را حد قذف بزنند و بین او و شوهرش جدایی انداختند و شوهرش او را طلاق داد و بر حسب حکم آن حضرت با آن دختر ازدواج کرد و بر هر یک از شاهدان نیز «عقر» که عبارت از چهارصد درهم است واجب کرد؛ و امیرالمومنین مهر آن دختر را از مال خود داد و بر مرد چیزی واجب نفرمود.
