تاريخ : چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷ | نویسنده : سید هادی

در حالی که زیر لب با خودش زمزمه می کرد از نانوایی دور شد.

- ای شیطان ملعون! دست از سرم بردار. من پولم را در راه خدا داده ام و پشیمان نیستم.

کمی جلوتر به غازه میوه فروشی رسید. قدم هایش شل شد. میوه فروش در حال مرتب کردن میوه ها بود. دوباره شیطان به سراغش آ»د و مشغول وسوسه شد.

- چه میوه های خوشمزه و آبداری! اگر پولت را بذل و بخشش نکرده بودی الان میوه تازه می خریدی!

دوباره شیطان را لعنت کرد و به راهش ادامه داد. به مدرسه رسید. وارد حجره اش شد. کتابیس را از روی تاقچه برداشت. اما گرسنه بود و آمادگی درس خواندن نداشت چند وقت پیش به بیماری سختی مبتلا شده بود برای معالجه هر چه پول داشت خرج کرد. حتی بعضی از وسایل حجره را هم فروخت و پولش را صرف مداوا کرد. رفقایش وقتی متوجه شدند دیگر چیزی در بساط ندارد به او کمک کردند تا بهبود پیدا کند. مادر برایش از ایران با واسطه پول حواله می کرد. اما مدتی بود که از پول حواله ای هم خبری نبود. امروز آخرین سکه اش را به مرد فقیر داده بود. در این هنگام صدایی از پشت در حجره به گوش رسید. کسی او را صدا می کرد.

-آقا غلامحسین! آقا غلامحسین!

در حجره را باز کرد. مردی غریبه پشت در بود. سینی بزرگی در دست داشت که رویش را پوشانده بود. مرد گفت:

- این هدیه است. بگیرید!

سینی را گرفت. کنجکاو بود. نمی دانست داخل آن چیست مرد خداحافظی کرد و رفت. به اتاق برگشت. با خود اندیشید.

- یعنی این هدیه را چه کسی داده است؟

کاش از مرد غریبه می پرسید. روی زمین نشست. پارچه را از روی سینی برداشت. باور کردنی نبود. داخل آن یک پیراهن، یک بشقاب پر از خرمای بی هسته و 5 تومان پول بود! شیطان را لعنت فرستاد و گفت:

- ای ملعون! چقدر مرا وسوسه کردی که پشیمانم کنی. یه لطف خدا موفق نشدی. من با یک ریال نمی توانستم این خوراک و این پیراهنی را که به آن نیاز داشتم تهیه کنم. خداوند در برابر آن یک ریال 50 ریال در دنیا به من داد. پس در آخرت چه خواهد کرد؟



اسلایدر