تاريخ : چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷ | نویسنده : سید هادی

داستان بهلول و شیخ

 

بُهلول (بهلول دانا، بهلول مجنون )کوفی یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی، یکی از عقلای مجانین سده دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود.وی در کوفه نشو و نما یافت و مردم محل او را با نام فارسی بهلول دانا می‌نامیدند.

برخی او را پسرعموی هارون الرشید دانسته اند.

بهلول عاقل دیوانه نما یکی از شاگردان امام کاظم علیه ‏السلام، عالم و عارف کامل، بود. او برای حفظ جان خود از گزند هارون الرّشید، با اشاره ‏ی امام کاظم علیه ‏السلام خود را به دیوانگی زد و از آن پس به «بهلول مجنون» معروف گردید. روایت شده است که هارون (پنجمین خلیفه ‏ی عباسی) می‏خواست برای بغداد «قاضی القضات» تعیین کند. در این ‏باره با اصحاب و علما مشورت کرد. همه‏ ی آنان بهلول را برای این کار شایسته دانستند. هارون، بهلول را احضار کرد و به او گفت: «ای فقیه هوشمند! ما را در قضاوت، یاری کن.» بهلول گفت: من برای این کار صلاحیّت ندارم.» هارون گفت: «همه‏ ی اطرافیان و مردم بغداد، تو را برای این کار شایسته می‏دانند.»

 

بهلول پاسخ داد: «شگفتا! من خودم به خودم آگاه‏تر از دیگران هستم. وانگهی این‏که می‏گویم: صلاحیّت ندارم، یا راست می‏گویم که صلاحیّت ندارم، یا دروغ می‏گویم. در این صورت آدم دروغ‏گو، شایسته ‏ی مقام قضاوت نیست.» هارون گفت: «تو را آزاد نمی‏کنم تا این مقام را بپذیری».

بهلول که چنین دید، گفت: «اکنون که چنین است، یک شب به من مهلت دهید، تا در این مورد بیاندیشم». به او مهلت دادند، به خانه ‏اش رفت، فردای آن روز، صبح زود با چوبی بلند که در دست داشت از خانه بیرون آمد و خود را به دیوانگی زد و وارد بازار شد. مردم دیدند بهلول، لباس و عبا و عمامه‏اش، کج و معوج شده و چوبی به دست گرفته و بر آن سوار شده و فریاد می‏زند، از پیش رویم کنار روید تا اسبم به شما لگد نزند. مردم گفتند: حضرت بهلول، دیوانه شده است. این خبر به هارون رسید، هارون گفت:

«ما جَنَّ وَ لکِنْ فَرَّ بِدِینِهِ مِنّا؛ او دیوانه نشده است، بلکه با این کار برای حفظ دینش از ما فرار کرد.»



اسلایدر